ترجیع ۲: تا کی باشم به غم گرفتار

م مجذوب تبریزی
0 Altın Yaprak
ای شوق تو رهنمای دل ها دردت همه جا دوای دل ها جز یاد رخت نسوخت شمعی در مجمع با صفای دل ها با قد تو سرو جا ندارد در گلشن دل گشای دل ها عشقت شده آتش نیستان فکری بکن از برای دل ها هرگز به ستم دلی میازار اندیشه کن از خدای دل ها در پیروی رضای معبود غافل مشو از رضای دل ها داری هوس جهان گشایی همت طلب از دعای دل ها از بهر دعای خیر گشتند شاهان همگی گدای دل ها از دولت التفات دردت من هم شدم آشنای دل ها بیداد و فراق جان گدازت تا چند کند جفای دل ها تا کی باشم به غم گرفتار باز آ باز آ که رفتم از کار از هجر تو زار چند گریم بی تو شب تار چند گریم از حسرت بزم دل نشینت در گوشه کنار چند گریم هر شب تنها نشسته بر خاک چون شمع مزار چند گریم در دایره غمت چو دولاب با ناله زار چند گریم با یاد رخ تو در چمن ها چون ابر بهار چند گریم با داغ تو رو نهاده در کوه ای لاله عذار چند گریم از حسرت غنچه دهانت با صوت هزار چند گریم در عشق تو چون کباب نارس با جان فگار چند گریم در غربت هجر آستانت بی یار و دیار چند گریم در گوشه عجز و ناتوانی دل خسته و زار چند گریم تا کی باشم به غم گرفتار باز آ باز آ که رفتم از کار چشمم باشد پر آب تا کی بی بهره بود ز خواب تا کی باشیم من و تو دور از هم چون ذره و آفتاب تا کی بی روی تو از جمال بختم یک سو نشود نقاب تا کی باشند خجل ز دیده و دل بی روی تو آب و تاب تا کی کردند ز چشم و دل گریزان آرام و قرار و خواب تا کی از حسرت لعل دل فریبت غمگین کندم شراب تا کی لب تشنه کی ام ز دل زند موج در راه تو چون سراب تا کی روشن نکند دلم چراغی با ناله مستجاب تا کی از بهر ملاک مشت خاکی چون عمر کنی شتاب تا کی از دور کنم سلام تا چند آهسته دهی جواب تا کی چون چشم ستاره در فراقت چشمم نرود به خواب تا کی تا کی باشم به غم گرفتار باز آ باز آ که رفتم از کار تا آتش این هوا مرا سوخت بر من دل آتش و هوا سوخت صبر است دوای درد عاشق بی چاره دل مراد واسوخت بستی در مدعا به رویم چندان که دلم به مدعا سوخت باشد نمک وفا حلالش آن دل که به آتش وفا سوخت از حسن شماست تابش شمع پروانه به آتش شما سوخت دل گرم به آتش دل ماست آتشکده ای که سال ها سوخت هرگز به هوس نداده ام دل چون شمع دلم به یک هوا سوخت در آتش عشق یک جفاجوی هر دل به بهانه ای جدا سوخت از درد که را کنم خبردار چون من غم عشق تو که را سوخت تا کی باشم به غم گرفتار باز آ باز آ که رفتم از کار تا کی ز در تو دور باشم دل با تو و من صبور باشم تا چند در آتش جدایی افروخته چون تنور باشم گردم به سر شکارگاهت باشد روزی ضرور باشم با مهر رخ تو می توانم نظار فریب طور باشم آن است صفا که با دل جمع در بزم تو محض نور باشم آن روز که جان کنم فدایت در عشق تو بی قصور باشم کو جنت عارضت که دایم در عشرت و در سرور باشم دانم که به از تویی نباشد هر چند که بی شعور باشم ای کاش عیان شدی که تا کی از بزم حضور دور باشم تا کی به جهان ز تنگی دل گنجیده به چشم مور باشم تا کی باشم به غم گرفتار باز آ باز آ که رفتم از کار گر جسم نقاب جان نباشد جز روی تو در میان نباشد گویند بلند تا قیامت رعناتر از این جوان نباشد بر گرد تو بی رقیب گردم آن روز که آسمان نباشد افسرده دلی که بعد مرگش درد تو به جای جان نباشد چشمی که شناخت آن حسنت در حسرت این و آن نباشد این رنگ شکفته چشم بد دور با لاله و ارغوان نباشد یک نقطه چو خال عنبرینت در دایره جهان نباشد چشم بد روزگار باز است درد تو چرا نهان نباشد از گریه دلم کجا شود پاک این آب اگر روان نباشد از یمن وفا حجاب دوری وقت است که در میان نباشد تا کی باشم به غم گرفتار باز آ باز آ که رفتم از کار کاری به جز از دعا ندارم شغلی به جز از وفا ندارم در دیده و دل به حق قرآن جز روی تو مدعا ندارم صد شکر که در غمت امیدی غیر از لطف خدا ندارم معشوقی و عاشق دل صاف دارم خبر از کجا ندارم آیینه دل بیا که صاف است دیگر غم رونما ندارم از بهر نثار خاک پایت دارم سر و جان چرا ندارم اقرار به نقص اگر کمال است در عالم خویش پا ندارم در غربت دوری تو عمری ست غیر از غمت آشنا ندارم دود و غم و سوز و ناله و آه در دل ز تو من چه ها ندارم کی روی دهد که هم چو زلفت سر از قدمت جدا ندارم تا کی باشم به غم گرفتار باز آ باز آ که رفتم از کار ای سرو بهشت زندگانی ای گلبن گلشن جوانی ای خسرو دلبران خودرای ای ماه سپهر کامرانی سودای تو سود بی نهایت درد تو بهشت جاودانی وصل تو دوای درد دوری هجر تو بلای آسمانی بی هوش فتاده هم چو صورت از حیرت صورت تو مانی وصفت چه کنم که در ثنایت خاموشی ماست درفشانی ای صاحب خط و خال هندو ای مالک لعل ارغوانی از نام شکسته ای چه پرسی خاک تو سگ تو هر چه خوانی عمری ست که در غم تو مجذوب افتاده به کنج ناتوانی وقت است که با کمال عزت از خواری محنتم رهانی تا کی باشم به غم گرفتار باز آ باز آ که رفتم از کار وقت است که رخ به ما نمایی بر عهد ازل وفا نمایی آیی ز حرم به جانب دیر بر خلق ره خدا نمایی وقت است که حق و باطل از هم با تیغ دو سر جدا نمایی نزدیک شد آن که هر کسی را هم در خور خویش جا نمایی وقت است که با لب شکربار درد همه را دوا نمایی برقع ز جمال چون کنی دور با هر نظر آشنا نمایی در پرده چه ها ندیدم از تو تا فاش به ما چه ها نمایی دیگر نکنند سعی دل ها در مرده اگر صفا نمایی وقت است که راه رستگاری بر رهرو رهنما نمایی عمری ست که از در تو دورم وقت است که لطف ها نمایی تا کی باشم به غم گرفتار باز آ باز آ که رفتم از کار

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.