۱ - النوبة الثالثة

ر رشیدالدین میبدی
0 Altın Yaprak
قوله تعالی بسم الله الرحمن الرحیم بنام او که فراخ علم است و شیرین گفتار بنام او که فراخ رحمت است و نغز کردار بنام او که یگانه ذات است و پاک صفات بنام او که از کی پیش و پیش از جا بنام او که پیش از ما آن ما و بی ما بهره ما در صنعهاش حکمت پیدا و در نشانهانش قدرت پیدا در یکتاییش حجت پیدا و در صفاتش بی همتایی پیدا همه عاجزند و او توانا همه جاهلند و او دانا همه در عدداند و او واحد همه معیوب اند و او صمد لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا أحد علام سر عارفان ستار عیب عیبیان غفار جرم مجرمان قهار و قدوس و نهان دان واحد و وحید در نام و در نشان قادر و قدیر از ازل تا جاودان قدیر عالم حی مرید سمیع مبصر لبس الجلالا و فی بعض کتب الله عبدی اکرمتک باسمی و ربیتک بنعمتی و اقمتک فی خدمتی و اهلتک لصحبتی و اجللتک برؤیتی فمن الطف منی بنده من ترا بنام خود گرامی کردم و بنعمت خود بپروردم و در خدمت خود بر درگاه خود بداشتم بلطف خود بصحبت خود رسانیدم بفضل خود دیدار خودت کرامت کردم از من لطیف تر و مهربانتر بر بندگان بگو کیست چون فضل من در عالم بگو فضل کیست حم حاء مفتاح اسمه حی میم مفتاح اسمه ملک یقول تعالی انا الحی انا الملک منم خداوند زنده همیشه منم پادشاه تواننده در ذات و در صفات پاینده هر هست و بودنی را داننده و بتوان و دریافت هر چیز رسنده خداوندی هست و بوده و بودنی گفت او شنیدنی مهر او پیوستنی و خود دیدنی ای نوردیده و ولایت دل و نعمت جان عظیم الشأنی و همیشه مهربانی نه شکر ترا زبان نه دریافت ترا درمان ای هم شغل دل و هم غارت جان بر آر خورشید شهود یک بار از افق عیان وز ابر جود قطره ای چند بر ما باران ای نکونام رهی دار مهربان کریم گفتت شیرین و صنع زیبا فضل تمام و مهر قدیم ای پیش رو از هر چه بخوبیست جمالت ای دور شده آفت نقصان و کمالت قال اهل الاشارة فی قوله حم ای حمیت قلوب اهل عنایتی فصفیتها عن خواطر العجب و عریتها عن هواجس النفس فلاح فیها شواهد الدین و اشرقت بنور الیقین میگوید دلهای مؤمنان و سرهای دوستان در حمایت خود آوردم و در عنایت و رعایت خود بداشتم تا نه کدورت خواطر عجب در آن شود نه ظلمت هواجس نفس پیرامن آن گردد و هر که ازین دو خصلت خلاص یافت اندر راه دین بروشنایی شمع یقین روان گشت عمل او همه اخلاص بود گفت او همه صدق بود قبله او حق بود سر او صافی بود همت او عالی بود سینه او خالی بود روش او مکاشفة فی مکاشفة و ملاطفة فی ملاطفة و مشاهدة فی مشاهدة قوله تنزیل الکتاب من الله العزیز الحکیم این حروف فرو فرستاده خداوند است نامه و پیغام او گفت شیرین و سخنان پرآفرین او از خداوندی که عزیز است نام او و یقال العزیز هو المعز للمؤمنین بانزال الکتاب علیهم عزیز بمعنی معز است یعنی که مؤمنان را عزیز کرد که ایشان را اهل خطاب خود کرد و ایشان را سزاءنامه و پیغام خود کرد دلهاشان معادن انوار اسرار خود کرد هفتصد هزار سال آن پاکان مملکت و مقربان درگاه عزت سجاده طاعات در مقام کرامات فرو کرده بودند و در خانگاه عصمت بر مصلای حرمت تکیه خدمت زده که و إنا لنحن الصافون و إنا لنحن المسبحون هرگز بر درگاه عزت آن قربت نیافتند و آن منزلت ندیدند که این خاکیان دیدند زیرا که ایشان بندگان مجرداند و اینان بندگان اند و دوستان یحبهم و یحبونه نحن اولیایکم آن فرشتگان مرغان پرنده اند و اینان قانتان و ساجدان اند نهادهای لطیف ایشان بعصمت آراسته و از زلت پیراسته اما آشیان مرغان دیگر است و صدف جوهر شب افروز دیگر نهاد آدمی صدف جوهر دل است و دل صدف جوهر سرست و سر صدف جوهر نظر حق است تو گویی خاک سبب خرابی است من گویم گفته ایشانست که الخراب وطن الحق تو گویی وطنی مجهولست من گویم وطن مجهول موضع گنج سلطانست آن عزیزی گفته دین ز درویشان طلب زیرا که شاهان را مقیم رسم باشد گنجها در جای ویران داشتن ما خلقنا السماوات و الأرض و ما بینهما إلا بالحق معنیه الا للحق و اقامة الحق هفت آسمان و هفت زمین که آفریدم کاینات و محدثات که از عدم در وجود آوردم آن را آفریدم تا تو حق خداوندی و کردگاری ما بر خودشناسی و بحکم بندگی فرمان ما را منقاد باشی و گردن نهی ای جوانمرد بندگی کردن کاری آسان است اما بنده بودن کاری عظیم است و خصلتی بزرگ هفتصد هزار سال ابلیس مهجور بندگی کرد و یک دم بنده نتوانست بود العبودیة ترک الاختیار فیما یبدو من الاقدار العبودیة ترک التدبیر و شهود التقدیر خار اختیار در مجاری اقدار از قدم کام خود بباید کند و در تصاریف تقدیر ربانی دست از تدبیر بشری بباید شست زیر بار حکم حامد باید بود و حظ نفس نصیب طلب در باقی باید کرد تا بمقام بندگی رسی آن کس که او را بنصیب پرستد بنده نصیب است نه بنده او پیر بو علی سیاه قدس الله روحه گفت اگر ترا گویند بهشت خواهی یا دو رکعت نماز نگر تا بهشت اختیار نکنی دو رکعت نماز اختیار کن زیرا که بهشت نصیب توست و نماز حق او جل جلاله و هر کجا نصیب تو در میان آمد اگر چه کرامت بود روا باشد که کمین گاه مکر گردد و گزارد حق او بی غایله و بی مکر است موسی ع چون بنزدیک خضر آمد دو بار بروی اعتراض کرد یکی در حق آن غلام دیگر از جهت شکستن کشتی چون نصیب در میان نبود خضر صبر میکرد اما در سوم حالت چون بنصیب خود پیدا آمد که لو شیت لاتخذت علیه أجرا خضر گفت ما را با تو روی صحبت نماند هذا فراق بینی و بینک

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.