۱ - النوبة الثالثة

ر رشیدالدین میبدی
0 Altın Yaprak
بسم الله الرحمن الرحیم نام خداوندی که دانای هر ضمیر و سرمایه هر فقیر است دلگشای هر غمگین و بندگشای هر اسیر است عاصیان را عذرپذیر و افتادگان را دست گیر است در صنع بی نظیر و در حکم بی مشیر است در خداوندی بی شبیه و در پادشاهی بی وزیر است علیم و خبیر سمیع و بصیر قادر و مقتدر و قدیر است جمالک فالق البدر المنیر و ریحک دونه نشر العبیر و حبک خامر الاحشاء حتی جری مجری السرایر فی الضمیر ای خداوندی که فلک و ملک را نگارنده تویی ای عظیمی که از ماه تا ماهی دارنده تویی ای کریمی که دعا را نیوشنده و جفا را پوشنده تویی ای لطیفی که عطا را دهنده و خطا را بر دارنده تویی ای یکتایی که در صفت جلال و جمال پاینده تویی عاصیان را شوینده و طالبان را جوینده تویی بنمای رهی که ره نماینده تویی بگشای دری که در گشاینده تویی زنگار غمان گرفت دل در بر من بزدای دلم که دل زداینده تویی الم تنزیل الکتاب لا ریب فیه من رب العالمین گفته اند که رب العزه جل جلاله چون نور فطرت مصطفی بیافرید آن را بحضرت عزت خود بداشت چنانک خود خواست فبقی بین یدی الله مایة الف عام و قیل الفی عام ینظر الیه فی کل یوم سبعین الف نظرة یکسوه فی کل نظرة نورا جدیدا و کرامة جدیدة هزاران سال آن نور فطرت در حضرت خود بداشت و هر روزی هفتاد هزار نظر بنعت منت بوی میکرد هر نظری را سری دیگر و رازی دیگر نواختی و لطفی دیگر علمی و فهمی دیگر او را حاصل می آمد و در آن نظرها با سر فطرت او گفته بودند که عزت قرآن مرتبت دار عصمت تو خواهد بود آن خبر در فطرت او راسخ گشته بود چون عین طینت او با سر فطرت او باین عالم آوردند و از درگاه عزت وحی منزل روی بوی آورد او میگفت ارجو که این تحقیق آن وعد است که مرا آن وقت دادند رب العالمین تسکین دل وی را و تصدیق اندیشه وی را آیت فرستاد که الم الف اشارتست بالله لام اشارت است به جبرییل میم اشارت است به محمد میگوید بالهیت من و بقدس جبرییل و بمجد تو یا محمد که این وحی آن قرآن است که ترا وعده داده بودیم که مرتبت دار نبوت و معجز دولت تو خواهد بود لا ریب فیه من رب العالمین شکی نیست در آن که نامه ماست ببندگان ما خطاب ماست با دوستان ما ما را در هر گوشه ای سوخته ای که میسوزد در آرزوی دیدار ما در هر زاویه ای شوریده ای که دارد دل در بند مهر ما و زبان در یاد و ذکر ما نیاز درویشان بر درگاه ما نهیب مشتاقان بدیدار ما شهری همه بنده و رهیکان داری عالم همه پر ز آشنایان داری من خود چه کسم چه آید از خدمت من تو سوخته در جهان فراوان داری الله الذی خلق السماوات و الأرض و ما بینهما الله است که آسمان و زمین آفرید و آنچه میان آسمان و زمین است تا لطف خود فرا خلق نماید و نعمت خود بر بندگان تمام کند او جل جلاله هر چه آفرید برای خلق آفرید که خود بی نیاز است و با بی نیازی کارساز است جای دیگر فرمود خلق لکم ما فی الأرض جمیعا نعیم دنیا و طیبات رزق که آفرید از بهر مؤمنان آفرید چنانک فرمود قل هی للذین آمنوا فی الحیاة الدنیا کافر که در دنیا روزی میخورد بطفیل مؤمن میخورد آن گه فرمود خالصة یوم القیامة روز قیامت خالص مر مؤمن را بود و کافر را یک شربت آب نبود کما قال الله تعالی و نادی أصحاب النار أصحاب الجنة أن أفیضوا علینا من الماء أو مما رزقکم الله قالوا إن الله حرمهما علی الکافرین نظیری دیگر خوان و سخر لکم ما فی السماوات و ما فی الأرض جمیعا منه الله تعالی مسخر گردانید شما را آنچه در آسمان و زمین است گر آسمان است سقف تو ور آفتاب است چراغ تو ور ماه است روشنایی تو ور ستاره است راه بر تو ور زمین است قرارگاه و بساط تو ور حبوب و ثمارست رزق تو و الأنعام خلقها لکم طعمه تو و الخیل و البغال و الحمیر مرکب تو لباسا یواری سوآتکم عورت پوش تو این همه آفرید از بهر شما تا بدان منفعت گیرید و خدای را شکر کنید و شما را آفرید تا او را پرستید و بندگی کنید کما قال الله تعالی و ما خلقت الجن و الإنس إلا لیعبدون الذی أحسن کل شی ء خلقه و بدأ خلق الإنسان من طین پیری را می آید از عزیزان طریقت که این آیت خواندی و گفتی خلق الإنسان من طین و لکن یحبهم و یحبونه خلق الإنسان من طین و لکن رضی الله عنهم و رضوا عنه خلق الإنسان من طین و لکن فاذکرونی أذکرکم چه زیان دارد این جوهر حرمت را که نهاد وی از گل بوده چون کمال وی در دل نهاده قیمت او که هست از روی تربیت است نه از روی تربت شرف او که هست از لطف قدم الهی است نه از رفت قدم بندگی حق جل جلاله همه عالم بیافرید فلک و ملک عرش و کرسی لوح و قلم بهشت و دوزخ آسمان و زمین و باین آفریده ها هیچ نظر مهر و محبت نکرد رسول بایشان نفرستاد و پیغام بایشان نداد و چون نوبت بخاکیان رسید که برکشیدگان لطف بودند و نواختگان فضل و معادن انوار اسرار بلطف و کرم خویش ایشان را محل نظر خود کرد پیغامبران بایشان فرستاد فرشتگان را رقیبان ایشان کرد سوز مهر در سینه ها نهاد آتش عشق در دلها افکند خطوط ایمان بر صفحه های دلهاشان نبشت که کتب فی قلوبهم الإیمان رقم محبت بر ضمیرهاشان کشید که یحبهم و یحبونه آن سر که او را جل جلاله با آدمیان بود نه با عرش بود نه با کرسی نه با فلک نه با ملک زیرا که همه بندگان مجرد بودند و آدمیان هم بندگان بودند و هم دوستان نحن أولیاؤکم فی الحیاة الدنیا و فی الآخرة قل یتوفاکم ملک الموت الذی وکل بکم لو لا غفلة قلوبهم ما احال قبض ارواحهم علی ملک الموت فلما غفلوا عن شهود الحقایق خاطبهم علی مقدار فهمهم و علق بالاغیار قلوبهم وکل یخاطبه بما احتمل علی قدر قوته و ضعفه این خطاب بر قدر فهم ارباب رسوم و عادات است که از غفلت راه بحقایق حق نمی برند و لطایف اسرار ازل می درنیابند لا جرم شربت ایشان بر قدر حوصله ایشان آمد و گرنه از آنجا که حقیقت است و خطاب با جوانمردان طریقت است ملک الموت خاک بیز مملکت است در خاک معدن میجوید و در معدن گوهر میجوید الناس معادن کمعادن الذهب و الفضة خاک می بیزد تا تو در خاک چه پرورده ای یاقوتی لعلی پیروزه ای یا نه که نفطی قیری سنگ ریزه ای کلمه خبیثه ای یا کلمه طیبه ای خاکی ببیزد رگی بپیچد استخوانی بشکند او را بر آن ودیعت پاک چه دست بود و با وی چه کار دارد که نه او نهاد تا او برگیرد الله یتوفی الأنفس حین موتها خیر نساج بیمار بود ملک الموت خواست که جان او بردارد مؤذن گفت وقت نماز شام که الله اکبر الله اکبر خیر گفت یا ملک الموت باش تا فریضه نماز شام بگزارم که این فرمان بر من فوت می شود و فرمان تو فوت نمی شود چون نماز بگزارد سر بر سجود نهاد گفت الهی آن روز که این ودیعت می نهادی زحمت ملک الموت در میان نبود چه باشد که امروز بی زحمت او برداری یا رب ار فانی کنی ما را بتیغ دوستی مر فرشته مرگ را با ما نباشد هیچ کار هر که از جام تو روزی شربت شوق تو خورد چون نماند آن شراب او داند آن رنج خمار خبر درست است که آدم ع روز میثاق در عهد بلی که ذره های انبیاء از صلب وی بیرون کردند و بر دیده اشراف وی عرضه کردند عمر داود ع اندک دید گفت بار خدایا از عمر خود چهل سال بوی دادم رب العزه قبول کرد پس بآخر عمر چون ملک الموت آمد گفت ای آدم جان تسلیم کن گفت عمر روش راه است اگر جان تسلیم کنم راه نارفته چون بود ملک الموت گفت عمر بدادی لا جرم راه تمام نارفته ماند آدم گفت رجوع کنم که پدرم و مرا بعمر حاجت است و بی عمر راه نتوان کرد در خبرست که جحد آدم فجحدت ذریته چون مدت بسر آمد گفت یا آدم جان تسلیم کن گفت بتو تسلیم نکنم که نه تو نهاده ای تا تو برداری آن روز که جلال عزت و نفخت فیه من روحی در قالب ما آمد تو کجا بودی امروز اگر باز میخواهند تو در میانه چه کنی رب العالمین فرمود یا آدم خصومت در باقی کن یا عزراییل تو دور شو و زحمت خویش دور دار ای جان پاک بلطف من آرمیده و بمهر من آسوده یا أیتها النفس المطمینة ارجعی إلی ربک راضیة مرضیة

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.