۱ - النوبة الثالثة
ر رشیدالدین میبدی
0
Altın Yaprak
قوله تعالی بسم الله الرحمن الرحیم بسم الله الملک المتعالی عن الحدود و الغایات المقدس عن الدرک و النهایات المنزه عن تجارف العبارات الباطن عن حصر الاحاطات الظاهر فی البینات و الآیات اول باران از ابر عنایات این نام است اول نفس از صبح کرامت این نامست اول جوهر از صدف معرفت این نامست اول نشان از وجود حقیقت این نامست اول شاهد بر مشاهده روح این نامست دل را فتح و جان را فتوح این نامست معرفت را راه است حقیقت را درگاهست انبساط را در است صحبت را سر است فرا وصال اشارتست از کمال حال عبارتست خایف را امان است راجی را ضمان است طالب را شرفست عارف را صلف است محب را تلف است
نام تو شنید بنده دل داد بتو
چون دید رخ تو جان فرستاد بتو
الم الالف من الله و اللام من جبرییل ع و المیم من محمد ص الف اشارتست فرا الله لام اشارتست فرا جبرییل میم اشارتست فرا محمد ص رب العزة سوگند یاد میکند بالهیت خویش و بامانت جبرییل و بصدق نبوت محمد که وحی کننده منم و آرنده جبرییل و پذیرنده محمد از حق جل جلاله میل روانه از جبرییل خیانت روانه از مصطفی محمد تهمت روانه ناگرویدن از کجا و از پذیرفتن حق روی گردانیدن چرا و فایده قسم بعد از آن که مردم دو گروه اند مومنان اند که پی قسم استوار دارند و کافرانند که با قسم استوار ندارند آنست که قرآن بر لغت و عادت عرب فرو آمد و عادت عرب آنست که سوگند یاد کنند و تحقیق راستی آنچه از خود خبر دهند
أ حسب الناس أن یترکوا بمجرد الدعوی فی الایمان دون المطالبة بالبلوی هذا لا یکون و قیمة کل امری ببلواه فمن زاد قدر معناه زاد قدر بلواه
قال النبی ص ان اشد الناس بلاء الانبیاء ثم الامثل فالامثل
و قال ص ان الله عز و جل اذا اراد بقوم خیرا ابتلاهم
مثال ربانی از حضرت ربوبیت آنست که بلاء از درگه ما خلعت دوستانست هر که در مقام دوستی بر اغیار مرتبتی جوید در بوستان نزهت دوستان گل بلا بیشتر بوید خواهی که بدانی درنگر بحال سید ولد آدم مقتدای اهل شریعت و مقدم و سالار اهل حقیقت چون آن مهتر قدم درین کوی نهاد یک ساعت او را بی غم و بی اندوه نداشتند اگر یک ساعت مربع نشست خطاب آمد که بنده ای بنده وار نشین و اگر یک بار انگشتری در انگشت بگردانید تازیانه عتاب فرو گذاشت که أ فحسبتم أنما خلقناکم عبثا و اگر یک بار قدم به بستاخی بر زمین نهاد فرمان آمد که و لا تمش فی الأرض مرحا و اگر روزی گفت عایشه را دوست دارم دید آنچه دید از گفت منافقان چون بلاش بکمال رسید بباطن در حق نالید خطاب آمد که یا مهتر کسی که شاهد دل و جان وی ما باشیم از بلا بنالد هر چه در خزاین غیب زهر بود در یک قدح کردند و بر دست وی نهادند و پرده از سر وی برداشتند گفتند یا محمد این زهرها بر مشاهده جمال ما نوش کن و اصبر لحکم ربک فإنک بأعیننا
و لو بید الحبیب سقیت سما
لکان السم من یده یطیب
دشنام تو ای دوست مرا مدح و ثناست
جور تو مرا عدل و جفای تو وفاست
و لقد فتنا الذین من قبلهم تعزیت و تسلیت صحابه رسول است بآن رنجها و بلیتها که بایشان میرسید در درویشی و بی کامی و در غزاها و حربها قومی که ضعیف ایمان بودند از آن بلاها می بنالیدند و گاه گاه شکوی نمودند رب العزة گفت یا محمد ایشان را خبر ده که پیغامبران گذشته و نیک مردان سلف چه بار بلا کشیدند و چون بر بلاها و محنتها صبر کردند اندیشه کن در کار آدم صفی که او را از نعیم بهشت چون بیرون آوردند و برهنه در خاک حسرت درین میدان بلیت بنشاندند صد سال نوحه کرد بزاری و بنالید از خواری تا از آب چشم وی درخت عود و قرنفل از زمین بر آمد مرغان هوا و وحوش صحرا در زاریدن و گریستن با وی موافقت کردند از بس که بگریست بجای اشگ از چشم وی خون روان گشت و پوست روی وی بر روی وی خشک گشت تا بجایی رسید تضرع و زاری وی که نداء جباری بدو پیوست که یا آدم ما هذه البلیة التی قد احاطت بک ما هذا الکابة التی بوجهک وجها صنعته بیدی و صورته بنقش احدیتی و جعلته قدا سویا اجریت فیه روحا کجری الماء فی العود الطف و ارق من الهواء و اندی می الماء اروح من الروح و افیح من العطر چنان دردی و اندوهی بباید تا چنین نواختی و اکرامی پیش آید چه باید نالیدن از دردی که درمانش اینست بجان باید خریدن بلایی که سرانجامش چنین است فرمان آمد که یا آدم این همه بار حسرت و تضرع چرا بر خود نهاده ای
این چه بلیت است که گرد تو برآمده و در ان بمانده ای این چه آب غم است که بر چهره خویش ریخته ای چهره ای که من در پرده عصمت خلق الله آدم علی صورته کشیده ام شخصی که تاج خلقت بیدی بر سرش نهاده ام طینتی که بتخصیص خمر طینة آدم بیده مشرف گردانیده ام قدی که حله و نفخت فیه من روحی در برش پوشانیده ام چه پنداری که آن را بقهر خود از بر خویش برانم یا بآتش قطیعت بسوزانم یا آدم أ تتهمنی و لست متهما یا آدم در مهربانی منت تهمتی بود یا در دوستی منت شبهتی بود می ندانی که تو بدیع قدرت منی صنیع فطرت منی نسیج ارادت منی هیکل تدبیر منی دوست برگزیده و برکشیده منی لا تتهمنی یا آدم فو عزتی لاعتذرن الیک و لاجلسنک مجالس الملوک جلوسا لا یزول و لا یحول
قوله من کان یرجوا لقاء الله فإن أجل الله لآت من رجی العمر فی رجاء لقاینا فسوف نبیح له النظر الینا و سوف یتخلص من الغیبة و الفرقة و هو السمیع لانین المشتاقین العلیم بحنین المحبین الوالهین دیده دوست بهاء جان است گر بصد هزار جان یابی ارزانست پیروز تر از آن بنده کیست که دوست او را عیانست طمع دیدار دوست صفت مردان است
عظمت همة عین طمعت فی ان تراکا او ما یکفی لعین ان تری من قد رآکا باش تا فردا که بنده بر مایده خلد بنشیند شراب وصل نوش کند طوبی و زلفی و حسنی بیند بسماع و شراب و دیدار رسد همانست که رب العزة گفت وجوه یومیذ ناضرة إلی ربها ناظرة رویهای مؤمنان و مخلصان رویهای صدیقان و شهیدان چون ماه درفشان چون آفتاب رخشان چون بنفشه بوستانی چون یاسمین ریحانی چون شقایق نعمانی چون برق لامع چون خورشید طالع چون خلد جامع این رویها بکه نگرند إلی ربها ناظرة بخداوند خویش بآفریدگار خویش بپروردگار خویش صفت آن روز چیست روز قرب و وصال روز بر و افضال روز عطا و نوال روز نظر ذو الجلال مشتاقان در آرزوی این مقام تن وقف کردند عاشقان از بهر این منزل حلقه در گوش کردند عارفان را در دیدار سه دیده است دیده سر بیند و آن لذت را است دیده دل بیند و آن معرفت را است دیده جان بیند و آن مشاهدت را است دیده سر از نور فضل پر کند دیده دل از نور قرب پر کند دیده جان از نور وجود پر کند بنده باین سه دیده در حق مینگرد اینست که در خبر آید تملأ الأبصار من النظر فی وجهه و یحدثهم کما یحدث الرجل جلیسه فردا در دیدار هم چنان تفاوت است که امروز در شناخت هر کس او را بقدر شناخت خود بیند و بر بهره خویش دیدار بود که ذهول آرد و بود که شکوه آرد و بود که در دیده ور برسد
پیر طریقت گفت الهی ترا آن کس بیند که ترا در ازل دید و وی ترا دید که دو گیتی او را نابدید و ترا او دید که نادیده پسندید
عبد العزیز بن عمیر گفت بما چنان رسید که رب العزه گفت اقدرتکم علی رؤیتی و اسمعتکم کلامی و اشممتکم رایحتی شما را توانا کردم تا دیدار من بر تاوستید واشنوا کردم تا سخن من بر تاوستید و بوی خویش بشما دمانیدم تا از من آگاه شدید و با من بماندید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş