۱ - النوبة الثانیة

ر رشیدالدین میبدی
0 Altın Yaprak
این سورة النور در مدنیات شمرند جمله بمدینه فرو آمد از آسمان بمصطفی علیه السلام شصت و چهار آیت است و هزار و سیصد و شانزده کلمه و پنجهزار و ششصد و هشتاد حرف عایشه روایت کند از مصطفی که ص گفت لا تنزلوا النساء الغرف و لا تعلموهن الکتابة و اغروهن یلزمن الحجال و علموهن المغزل و سورة النور و درین سوره شش آیت منسوخ است چنان که بآن رسیم شرح دهیم قوله سورة أنزلناها ای هذه السورة انزلناها و السورة المنزلة المتضمنة الآیات متصلة سمیت بذلک تشبیها بسورة المدینة لا حاطتها بالفاظ و معان کاحاطة سور المدینة بها ای انزلناها علی لسان الملک الکریم الیک یا ایها الرسول من الذکر الحکیم و فرضناها قرأ ابن کثیر و ابو عمرو فرضناها بتشدید الراء و قرأ الآخرون بالتخفیف فمعنی التخفیف اوجبنا ما فیها من الاحکام و الزمناکم العمل بما فرض فیها و من قرأ بالتشدید فعلی وجهین احدهما بمعنی الفرض الذی هو بمعنی الایجاب و التشدید للتکثیر لکثرة ما فیها من الفرایض ای أوجبناها علیکم و علی من بعدکم الی قیام الساعة و الثانی بمعنی التفصیل و التبیین ای بیناها و فصلناها ما فیها من الحلال و الحرام مفسران گفتند فرض در قرآن بر پنج معنی آید یکی بمعنی ایجاب چنان که در سورة البقره گفت فمن فرض فیهن الحج ای اوجب فیهن الحج فاحرم به همانست که گفت فنصف ما فرضتم ای اوجبتم علی انفسکم و در سورة الاحزاب گفت قد علمنا ما فرضنا علیهم فی أزواجهم ای اوجبنا علیهم و در سورة النور گفت بر قراءت تخفیف و فرضناها ای اوجبنا احکامها و العمل بما فیها وجه دوم فرض بمعنی بین کقوله فی سورة التحریم قد فرض الله لکم تحلة أیمانکم یعنی بین الله لکم کفارة ایمانکم و در سورة النور گفت فرضناها بر قراءت تشدید یعنی بیناها وجه سوم فرض بمعنی احل کقوله فی سورة الاحزاب ما کان علی النبی من حرج فیما فرض الله یعنی فیما احل الله له وجه چهارم فرض بمعنی انزل کقوله فی سورة القصص إن الذی فرض علیک القرآن ای انزل وجه پنجم هو الفریضة بعینها کقوله عز و جل فی سورة النساء فریضة من الله یعنی قسمة المواریث لاهلها الذین ذکرهم الله فی هذه الآیات و قال فی سورة التوبة فی امر الصدقات فریضة من الله و الله علیم حکیم قوله و أنزلنا فیها آیات بینات دلالات واضحات علی وحدانیتنا و حکمتنا و علی ما بینا فیها من الاحکام لعلکم تذکرون لکی تتعظوا فتعملوا بما فیها الزانیة و الزانی ای و فیما فرض علیکم الزانیة و الزانی فاجلدوا کل واحد منهما مایة جلدة ای مایة ضربة و ذکر بلفظ الجلد لیلا یبرح و لا یضرب بحیث یبلغ اللحم یعنی فاضربوا جلدهما تقول جلدت فلانا اذا ضربت جلده و رأسته اذا ضربت رأسه و جبهته اذا ضربت جبهته معنی آیت آنست که از آن حکمها که ما بر شما واجب کردیم یکی آنست که زن زانیه را و مرد زانی را صد زخم زنید چون هر دو آزاد باشند و هر دو بالغ و هر دو عاقل و هر دو بکر زن شوی نادیده و مرد زن حلال ناداشته پس اگر هر دو مملوک باشند حد ایشان نیمه حد آزاد مردان و آزاد زنان باشد پنجاه ضربه که رب العالمین جای دیگر گفت فعلیهن نصف ما علی المحصنات من العذاب و اگر هر دو محصن باشند زن شوی حلال دیده و مرد زن حلال دیده حد ایشان رجم باشد که مصطفی گفت خذوا عنی خذوا عنی قد جعل الله لهن سبیلا البکر بالبکر جلد مایة و تغریب عام و الثیب بالثیب جلد مایة و الرجم و شرح این مسیله در سورة النساء مستوفی رفت الزانیة و الزانی فاجلدوا کل واحد منهما مایة جلدة الخطاب من الله عز و جل فی هذا الحکم جری علی باب الغالب من العادة فبدأ بالنساء قبل الرجال لان الزنا فیهن اغلب و حیلتهم فیه اکثر فقال الزانیة و الزانی بخلاف السرقة فانه بدأ فیها بالرجال فقال و السارق و السارقة لان السرقة فی الرجال اغلب و حیلتهم فیها اکثر و لا تأخذکم بهما رأفة ای رحمة رقة قرأ ابن کثیر رأفة بفتح الهمزة مثل رعفة و قرأ الآخرون رأفة بسکون الهمزة غیر ابی عمرو فانه لا یهمزها اذا ادرج القراءة و الوجه فی فتح الهمزة انه مصدر رأف به و رءوف به یرأف و برءوف رأفة بتسکین الهمزة و رافة بتخفیفها و رآفة علی وزن رعافة و رأفة علی وزن رعفة و هذه هی قراءة ابن کثیر و الوجه فی الهمزة الساکنة ان الکلمة علی وزن فعلة بسکون العین و الهمزة عین الفعل فاصلها ان تبقی همزه ساکنة و اما ترک ابی عمرو الهمز فیها فی حال الادراج فانه خفف الهمزة و تخفیفها ان یقلبها الفا و اما تخصیصه ذلک بحال الادراج فلانها حاله تجوز فیها فکان یقرأ فیها ما یستجیزه و تخفیف الهمز جایز و الرأفة معنی فی القلب لا ینهی عنه لانه لا یکون باختیار الانسان و المعنی لا یمنعکم الشفقة و الرقة من اقامة حدود الله فتعطلوها و لا تقیموها و قال الحسن و سعید بن المسیب معناه لا تأخذکم بهما رأفة فتخففوا الضرب و لکن اوجعوهما ضربا قال الزهری یجتهد فی حد الزنا و السرقة و یخفف فی حد الشرب و قال قتاده یخفف فی الشرب و الفریة و یجتهد فی الزنا فی دین الله ای فی حکم الله الذی حکم علی الزانی کقوله ما کان لیأخذ أخاه فی دین الملک ای فی حکم الملک إن کنتم تؤمنون بالله و الیوم الآخر بین الله لیس من صفة المؤمن تضییع حدود الله و لا تأخذه الرأفه اذا احیا امر الله و لیشهد عذابهما ای و لیحضر حدهما طایفة من المؤمنین قال النخعی و مجاهد اقله رجل واحد و قال عطاء و عکرمة رجلان فصاعدا و قال الزهری و قتاده ثلاثة فصاعدا و قال مالک و ابن زید اربعة بعدد شهود الزنا و قیل الطایفة هم الحمالون الذین یحملونها اذا جلد او لا یترکان تنکیلا بعد الجلد و فی قوله من المؤمنین دلیل انه لا یقام حد علی مسلم بازاء العدو روی عن ابی هریرة قال اقامة حد بارض خیر لاهلها من مطر اربعین لیلة و قال النبی ص من حالت شفاعته دون حد من حدود الله فقد ضاد الله و من خاصم فی باطل هو یعلمه لم یزل فی سخط الله حتی ینزع و من قال فی مؤمن ما لیس فیه اسکنه الله ردعة الخبال حتی یخرج مما قال الزانی لا ینکح إلا زانیة أو مشرکة در معنی و نزول این آیت سه قول گفته اند یکی آنست که در زنان بغایاء مشرکات فرو آمد جماعتی زنان بودند بسفاح معروف و مشهور رایات بدر خانه خود نصب کرده تا هر کسی ایشان شناسد و بایشان راه برد هم در مکه بودند و هم در مدینه از ایشان یکی ام مهزول بود و یکی عناق در مکه از ایشان بجمالتر هیچ زن نبود در مدینه جماعتی بودند از ایشان از اهل کتاب و در جاهلیت مردمان ایشان را بزنی میکردند تا ایشان را مأکله و مکسبه خویش سازند مال بسفاح بدست می آوردند و بر شوهر خویش هزینه میکردند و این بود عادت اهل جاهلیت پس چون مهاجرین بمدینه آمدند قومی بودند ازیشان که نه مال داشتند که بر خود هزینه کنند و نه قبیله و عشیره که در معاش یاری دهند از رسول خدا دستوری خواستند تا آن بغایا را بزنی کنند که اهل خصب و نعمت ایشان بودند رب العالمین در شأن ایشان این آیت فرستاد و هذا قول مجاهد و عطاء و قتادة و الزهری و الشعبی و روایة العوفی عن ابن عباس و گفته اند این آیت علی الخصوص در شأن مرثد بن ابی مرثد الغنوی فرو آمد و مردی بود از بدویان قوی دل دلاور تنها بمکه رفتی و اسیران مسلمان را از مکه بمدینه بردی وقتی رفته بود بمکه بطلب اسیران عناق فاجره را دید و این عناق دوست وی بوده در جاهلیت آن ساعتی که وی را دید پنداشت که مرثد هم بر سر آنست که در جاهلیت بود گفت یا مرثد الی البیت تا بخانه رویم و بیاسای مرثد گفت حرم الله الزنا یا عناق الله بر ما زنا حرام کرد عناق گفت اکنون مرا بزنی کن مرثد گفت تا از رسول خدا بپرسم چون بمدینه باز آمد گفت یا رسول الله روا باشد که عناق را بزنی کنم رسول خدا جواب نداد و خاموش همی بود تا جبرییل آمد و این آیت آورد و قیل استأذن رجل من المسلمین نبی الله فی نکاح ام مهزول و اشترطت له ان تنفق علیه فانزل الله هذه الآیة فی نهی المؤمنین عن ذلک و حرمه علیهم بر قول این مفسران که یاد کردیم این تحریم خاص بود بر ایشان که نکاح بغایا طلب میکردند و این خطاب با ایشان رفت نه با همه مردم در جاهلیت زنا بعادت کرده بودند و بر آن عظیم حریص و مولع شده و خویشتن فا آن داده و رب العزه دانست که ایشان خویشتن را از آن صیانت نکند مگر بمبالغتی تمام در ردع و زجر هم چنان که در شرب خمر و اقتناء کلاب عظیم حریص بودند تا ایشان را به تهدید و تشدید از آن بار داشت در کار سفاح و زنا هم بر سبیل زجر و تهدید گفت مرد زانی بزنی نکند مگر زن زانیه و مشرکه را و زن زانیه را زناشویی نبندد مگر با مرد زانی و مشرک یعنی که مرد پلید سزای زن پلید است و زن پلید سزای مرد پلید هم چنان که جای دیگر گفت الخبیثات للخبیثین و الخبیثون للخبیثات و هر چند که صیغت صیغت خبر است اما مراد باین نهی است یعنی که زانیات و مشرکات را بزنی مکنید قول دوم آنست که حکم این آیت منسوخ است در ابتداء اسلام نکاح زانیه حرام بود بحکم این آیت پس رب العزه آن را منسوخ کرد بقوله تعالی و أنکحوا الأیامی منکم فدخلت الزانیة فی ایامی المسلمین و من زنی بامرأة فله ان یتزوجها و لغیره ان یتزوجها و الدلیل علی جواز نکاح الزانیة ان رجلا اتی النبی فقال یا رسول الله ان امرأتی لا تدفع ید لا مس قال طلقها قال انی احبها و هی جمیلة قال استمتع بها و فی روایة فامسکها اذا قول سوم آنست که نکاح اینجا بمعنی جماع است ای الزانی لا یطأ الا زانیة و الزانیة لا یطأها الا زان و انما اخرج الخطاب مخرج الاعم الاغلب و ذلک ان الغالب ان الزانی لا یزنی الا بزانیة و الزانیة لا یزنی بها الا زان و احتجوا بان الزانیة من المسلمین لا یجوز لها ان یتزوج مشرکا بحال و کذلک الزانی من المشرکین لا یجوز له ان یتزوج بمسلمة و حرم ذلک ای الزنا علی المؤمنین روی ابو هریرة قال قال رسول الله ص اذا زنی العبد خرج منه الایمان فکان فوق رأسه کالظلة فاذا خرج من ذلک العمل رجع الیه الایمان و الذین یرمون المحصنات الرمی القذف بالزنا و المحصنات المسلمات الحرایر العفایف و التقدیر یرمون المحصنات بالزنا فحذف لأن الآیة الاولی تدل علیه و الرجال داخلون فی حکم الآیة بالاجماع ثم لم یأتوا بأربعة شهداء ای لم یأتوا علی تصدیقهم الی الامام باربعة شهود رجال عدول یشهدون علی زنا المقذوف فاجلدوهم ثمانین جلدة یعنی الاحرار منهم فان حد المملوک علی النصف اربعون و الخطاب للامام و الحکام و جلدة نصب علی التمییز معنی رمی آنست که کسی را نسبت با زنا کند نسبتی صریح چنان که گوید یا زانی یا گوید تو زنا کردی پس اگر مردی محصن را گوید یا زنی محصنه را که تو زنا کردی و بر تصدیق خویش چهار گواه بدان صفت که یاد کردیم نیارد واجب است که او را هشتاد زخم زنند اگر آزاد باشد آن قاذف و اگر مملوک بود چهل زخم و اگر مقذوف که نسبت زنا با وی کرده محصن نباشد جز تعزیر واجب نیاید و شرایط احصان پنج است اسلام و عقل و بلوغ و حریت و عفت از زنا تا آن حد که اگر مردی در ابتداء بلوغ و عنفوان شباب وقتی یک بار زنا کرده باشد و از آن توبه کرده و پاک گشته و بعد از آن روزگار بپارسایی و پرهیزگاری بسر آورده اگر درین حال کسی او را قذف کند برای قاذف حد واجب نیاید از بهر آن که عفت از زنا از اول بلوغ تا آخر عمر شرط احصان است پس اگر مقذوف بزنا بر خود اقرار دهد یا چهار مرد گواه استوار رسیده آزاد بر زنا وی گواهی دهند هر چهار همسخن که دیدند بچشم خویش از آن مرد و از آن زن آنچه فرزند آید از آن آن گه حد از قاذف بیفتد زیرا که این حد فریه گویند یعنی که بر پاکان دروغ بست و دروغ گفت و چون گواهان گواهی دادند صدق وی درست گشت و حد فریه واجب نیاید و لا تقبلوا لهم شهادة أبدا یعنی ما ثبتوا علی قذفهم و لم یکذبوا انفسهم و أولیک هم الفاسقون إلا الذین تابوا من بعد ذلک و أصلحوا توبة القاذف تکذیبه نفسه فحینیذ تقبل شهادته و یزول فسقه و عرض عمر بن الخطاب التوبة علی قذفة المغیرة بن شعبه فکذب خالد و شبل و صاحبهما انفسهم و ثبت ابو بکر علی قذفة المغیرة و لم یکذب نفسه فلم تقبل شهادته ما دام حیا علی شی ء و کان اذا اتاه انسان لیشهده علی شی ء قال له اطلب شاهدا غیری فان المسلمین فسقونی و جلد عمر بن الخطاب قذفة المغیرة حدا تاما إلا الذین تابوا من بعد ذلک و أصلحوا فإن الله غفور رحیم اختلف العلماء فی قبول شهادة القاذف و فی حکم هذا الاستثناء فذهب قوم الی ان القاذف ترد شهادته بنفس القذف و اذا تاب و ندم علی ما قال و حسنت حالته قبلت شهادته سواء تاب بعد اقامة الحد علیه او قبله لقوله إلا الذین تابوا قالوا و الاستثناء یرجع الی رد الشهادة و الی الفسق فبعد التوبة تقبل شهادته و یزول عنه اسم الفسق یروی ذلک عن عمر و ابن عباس و به قال مالک و الشافعی و ذهب قوم الی ان شهادة المحدود فی القذف لا تقبل ابدا و ان تاب قالوا و الاستثناء یرجع الی قوله أولیک هم الفاسقون یعنی توبته تزیل عنه اسم الفسق فحسب و هو قول النخعی و شریح و اصحاب الرأی و قالوا بنفس القذف لا ترد شهادته ما لم یحد قال الشافعی و هو قبل ان یحد شر منه حین حد لان الحدود کفارات فکیف تردونها فی احسن حالته و تقبلونها فی شر حالته و ذهب الشعبی الی ان حد القذف یسقط بالتوبة و قال الاستثناء یرجع الی الکل و عامة العلماء علی انه لا یسقط بالتوبة الا ان یعفو عنه المقذوف فیسقط کالقصاص یسقط بالعفو و لا یسقط بالتوبة فان قیل اذا قبلتم شهادته بعد التوبة فما معنی قوله أبدا قیل معناه لا تقبل ابدا ما دام هو مصر علی قذفه لان ابدا کل انسان مدته علی ما یلیق بحاله کما یقال لا تقبل شهادة الکافر ابدا یعنی ما دام کافرا الذین یرمون أزواجهم ای یقذفون نساء هم بالزنا و لم یکن لهم شهداء یشهدون علی صحة ما قالوا إلا أنفسهم غیر انفسهم فشهادة أحدهم أربع شهادات بالله إنه لمن الصادقین قرأ حمزة و الکسایی و حفص اربع شهادات برفع العین علی خبر الابتداء ای فشهادة احدهم التی تدر الحد اربع شهادات بالله و قرأ الآخرون اربع بالنصب ای فشهادة احدهم ان یشهد اربع شهادات بالله انه لمن الصادقین الخامسة أن لعنت الله علیه قرأ نافع و یعقوب ان کلیهما بالتخفیف لعنة الله بالرفع و قرأ رویس عن یعقوب غضب الله بفتح الضاد و رفع الباء و الجر فی اسم الله و الوجه ان ان مخففة من الثقیلة و الامر او الشأن مضمر فیها لان اذا خففت اضمر بعدها الامر او الشأن فی الاغلب فیکون الامر او الشأن اسمها و الجملة التی بعده خبرها و رفع قوله لعنة الله و غضب الله علی ان کل واحد منهما مبتداء و الجار مع المجرور الذی بعده خبره و المبتدا مع الخبر جملة هی خبر ان و التقدیر انه ای ان الامر لعنة الله علیه و ان الشأن غضب الله علیها کما قال الله تعالی و آخر دعواهم أن الحمد لله عند من خفف و التقدیر انه الحمد لله علی معنی ان الامر او الشأن الحمد لله و قرأ نافع غضب الله بکسر الضاد و فتح الباء علی الفعل الماضی و رفع اسم الله و الوجه ان ان مخففة من الثقیلة کما ذکرنا و اسمها مضمر و هو ضمیر الامر او الشأن و التقدیر انه غضب الله علیها و روی ابن حسان عن یعقوب ان غضب الله بفتح الضاد و و نصب الباء و الجر فی اسم الله و الوجه انه غضب اسما لا فعلا فنصبه بان المخففة و جعل عملها مخففة کعملها مشددة و هذا قلیل و جر اسم الله باضافة غضب الیه و قرأ الباقون ان بالتشدید فی الحرفین و لعنة الله و غضب الله بالنصب فیهما و اضافتهما الی الله و الوجه ان ان مشددة علی اصلها و هی تنصب الاسماء و ترفع الاخبار و کل واحد من لعنة الله و غضب الله اسم ان و الجار و المجرور الذی بعده خبر ان و قرأ حفص عن عاصم و الخامسة بالنصب اعنی الثانیة و الوجه انه عطف علی قوله أربع شهادات من قوله و یدرؤا عنها العذاب أن تشهد أربع شهادات و تشهد الخامسة ای الشهادة الخامسة و قرأ الباقون و ابو بکر عن عاصم و الخامسة بالرفع و لم یختلفوا فی الخامسة الاولی انها بالرفع و الوجه فی الثانیة انها معطوفة علی موضع أن تشهد لان موضعه رفع بانه فاعل یدرءوا و التقدیر و یدرءوا عنها العذاب شهادة اربع شهادات و الشهادة الخامسة فهی عطف علی موضع الفاعل و یجوز ان یکون رفعا بالابتداء و ان غضب الله فی موضع الخبر و التقدیر و الشهادة الخامسة حصول الغضب علیها و اما الرفع المتفق علیه فی الخامسة الاولی فوجهه انه لا یخلو ما قبل الکلمة من قوله أربع شهادات من ان یکون رفعا او نصبا علی ما سبق فان کان رفعا کانت الخامسة معطوفة علیه و ان کان نصبا قطعها عنه و لم یجعلها محمولة علیه بل حملها علی المعنی لان معنی قوله فشهادة أحدهم أربع شهادات علیهم اربع شهادات او حکمهم اربع شهادات فعطف الخامسة علی هذا الموضع اما سبب نزول این آیت لعان بقول ابن عباس و مقاتل آن بود که چون آیت و الذین یرمون المحصنات ثم لم یأتوا بأربعة شهداء بعد از آن فرو آمد رسول خدا روز آدینه بمنبر برخواند عاصم بن عدی العجلانی الانصاری برخاست گفت یا رسول الله جعلنی الله فداک اگر کسی با اهل خود اجنبی بیند بخلوت اگر باز گوید او را هشتاد ضربت زنند و فاسق نام کنند و گواهی وی هرگز نپذیرند و اگر خاموش نشیند باندوه و غم بمیرد و اگر بطلب گواهان شود چون باز آید مرد رفته باشد و فارغ شده پس تدبیر چیست و رسول خدا این چنین سؤال کراهیت داشتی و از آن نهی کردی عاصم بر روی رسول اثر کراهیت دید و از سر آن فراز شد بعد از آن به هفته ای قضاء الهی چنان بود که عویمر عجلانی که ابن عم عاصم بود او را این واقعه بیفتاد در خانه شد شریک بن سحما را دید و قیل بشر بن سحما با زن وی خوله بنت قیس بن محصن گرد آمده این قصه با عاصم بگفت عاصم دلتنگ شد استرجاع کرد گفت انا لله هنوز هفته ای گذشت که من آن سؤال کردم و خود بدان مبتلا گشتم که در اهل بیت خویش بدیدم و این از آن گفت که عویمر و خوله و شریک همه خویش و پیوند وی بودند عاصم با رسول خدا بگفت رسول عویمر را بر خواند گفت اتق الله فی زوجتک و ابنة عمک فلا تقذفها بالبهتان عویمر سوگند یاد کرد گفت و الله الذی لا اله الا هو انی لصادق و الله که من راست گویم شریک را با خوله بر ناسزا دیدم و من چهار ماه گذشت که بوی نرسیدم و خوله فرزند دارد در اشکم نه از من رسول خدا خوله را گفت اتقی الله و لا تخبرینی الا بما صنعت خوله سوگند یاد کرد که عویمر دروغ میگوید بیش از آن نیست که این شریک روزگاریست تا در ما می آید و میرود و شبها بنزدیک ما باشد و عویمر او را بر آن رخصت داده و فرا گذاشته تا چنین بستاخ گشت اکنون مرا دید که با وی سخن میگفتم غیرت او را بدان داشت که بهتان بر من نهاد رسول خدا شریک را حاضر کرد و از وی پرسید شریک سوگند یاد کرد و همان گفت عویمر به کار خود درماند چون دانست که او را حد فریه خواهند زد گفت و الله انی لصادق و یجعل الله لی مخرجا همان ساعت جبرییل آمد از حضرت عزت و آیات لعان فرو آورد رسول گفت یا عویمر قد نزلت فیک و فی زوجتک و فی صاحبک فقرا علیه الآیات پس رسول خدا بفرمود تا ندا زدند که الصلاة جامعة ایشان را بمسجد حاضر کرد بعد از نماز دیگر آن گه گفت برخیز یا عویمر بگو اشهد بالله ان خولة لزانیة و انی لمن الصادقین عویمر چنان بگفت دوم بار رسول او را تلقین کرد که بگو اشهد بالله انی رأیت شریکا علی بطنها و انی لمن الصادقین عویمر چنان بگفت سوم بار او را تلقین کرد که بگوی اشهد بالله انها حبلی من غیری و انی لمن الصادقین عویمر چنان بگفت چهارم بار او را تلقین کرد که بگو اشهد بالله انی ما قربتها منذ اربعة اشهر و و انی لمن الصادقین عویمر چنان بگفت پنجم بار او را تلقین کرد که بگو لعنة الله علی عویمر ان کان من الکاذبین عویمر چنان بگفت پس رسول بفرمود تا عویمر بنشست و خوله را گفت تو می برخیز و بگو اشهد بالله ما انا بزانیة و ان عویمرا لمن الکاذبین دوم بار اشهد بالله انه ما رأی شریکا علی بطنی و انه لمن الکاذبین سوم بار اشهد بالله انی حبلی منه و انه لمن الکاذبین چهارم بار اشهد بالله انه مار آنی قط علی فاحشة و انه لمن الکاذبین پنجم بار غضب الله علی خولة ان کان من الصادقین پس رسول خدا میان ایشان فرقت افکند فرقتی مؤبد ثم قال انظروا فان جاءت بولد اسحم ادعج العینین عظیم الالیتین خداج الساقین فلا احسب عویمرا الا قد صدق علیها و ان جاءت به احیمر کانه و حرة فلا احسب عویمرا الا قد کذب علیها فجاءت به علی النعت الذی نعت رسول الله من تصدیق عویمر فقال ص لو لا الایمان لکان لی و لها شأن و لقد رأی ذلک الولد امیرا من امراء الامصار و ما یدری احد من ابوه فصل بدانک در لعان حضور حاکم یا نایب حاکم شرطست و تلقین کلمات لعان هم چنان که رسول خدا عویمر و خوله را تلقین کرد شرطست تا آن که اگر یک کلمه خود بگوید بی تلقین امام محسوب نباشد و تغلیظ در لعان بمکان و زمان شرطست اما المکان فبین الرکن و المقام ان کان بمکة و عند المنبر ان کان بالمدینة و فی المسجد الجامع عند المنبر فی سایر البلاد و اما الزمان ان یکون بعد صلواة العصر چون مرد از لعان فارغ گشت فرقت افتاد میان مرد و زن و آن زن برو حرام گشت حرمتی مؤبد و نسب فرزند از وی بریده گشت و حد قذف از وی بیفتاد و بر زن حد زنا واجب گشت اگر محصنه باشد رجم و اگر بنا شد جلد و تغریب پس اگر زن خواهد که آن حد از خویشتن بیفکند او نیز لعان کند چنان که رب العزه گفت و یدرؤا عنها العذاب این عذاب بمذهب شافعی حد است و بمذهب بو حنیفه حبس فعند ابی حنیفة لا حد علی من قذف زوجته بل موجبه اللعان فان لم یلاعن یحبس حتی یلاعن و عند الشافعی اللعان حجة صدقه و القاذف اذا قعد عن اقامة الحجة علی صدقه لا یحبس بل یحد کقاذف الاجنبی اذا قعد عن اقامة البینة قوله و لو لا فضل الله علیکم و رحمته الجواب مضمر لدلالة القصة علیه تأویله و لو لا فضل الله علیکم و رحمته لقامت الفضیحة و النکال علی الکاذب منهما و لو لا انه تواب حکیم لم یجد الکاذب منهما سبیلا الی التوبة و لا نجاة من النار

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.