۱۰ - النوبة الثانیة

ر رشیدالدین میبدی
0 Altın Yaprak
قوله تعالی ارجعوا إلی أبیکم این سخن برادر مهین می گوید آن گه که نومید شده بودند و با یکدیگر می گفتند که تا پیش پدر رویم و قصه چنانک رفت بگوییم وی گفت من باری نمی آیم که مرا روی آن نیست که دیگر باره داغی بر دل پدر نهم و این خبر تلخ پیش وی برم شما باز گردید و بگویید یا أبانا إن ابنک سرق و در شواذ خوانده اند ان ابنک سرق و این را دو وجه است یکی آنک پسر ترا دزد خواندند و دیگر پسر ترا بدزدی بگرفتند و ما شهدنا إلا بما علمنا ای و هذا القول منا شهادة بما رأینا و ظهر و الغیب عند الله و ما این که می گوییم و گواهی می دهیم از آن می گوییم که بظاهر دیدیم که آن صواع از رحل بنیامین بیرون آوردند و حقیقت آن و کیفیت آن نزدیک خدای تعالی است ما ندانیم که چون بوده است قال بعضهم هذه وثیقة من الله عز و جل عند شهود المسلمین و شریطته علیهم ان لا یشهدوا الا بما علموا ابن زید گفت یعقوب ایشان را گفت من این علم الملک ان السارق یسترق لو لا انکم اخبرتموه ملک مصر چه دانست که دزد را برده گرفتن عقوبتست اگر نه شما گفته اید ایشان گفتند ما شهدنا ان السارق یسترق الا بما علمنا من کتبنا و ما کنا للغیب حافظین ما کنا نشعر ان ابنک سیسرق قال ابن عباس الغیب اللیل بلغة حمیر ای ما کنا للغیب حافظین فلعلها دست فی رحله باللیل و قیل و ما کنا للغیب من امره حافظین انما علینا ان نحفظه مما نجد الی حفظه منه سبیلا فاما منعه من مغیب عنا فلا سبیل لنا الی حفظه منه و سیل القریة این قریه مصر است و کل ما جاء فی القرآن من ذکر الدار و القری فانه تعنی بها الامصار و ما یأتی فی القرآن من ذکر الدیار تعنی بها المساکن و اسیل القریة یعنی اهل القریة فحذف المضاف و قیل لیس فی هذا حذف یعنی سل القریة فلیس بمستنکر ان یکلمک جدران القریة فانک نبی و العیر ای اهل العیر التی أقبلنا فیها این کاروان جماعتی بودند از کنعان از همسایگان یعقوب که با ایشان هم راه بودند و آن حال دیده بودند می گوید از ایشان پرس که ایشان بصدق ما گواهی دهند بآنچ گفتیم که إن ابنک سرق شمعون فرمود ایشان را که این سخن با پدر بگویید از آنک دانست که پدر ایشان را متهم دارد بهر چه گویند بسبب آن حال که بر یوسف رفته بود از جهت ایشان قال بل سولت فیه اختصار یعنی فرجعوا الی ابیهم و قالوا له ذلک فقال یعقوب لیس الامر کما تقولون لکن سولت لکم أنفسکم التسویل حدیث النفس بما یطمع فیه و منه السول غیر مهموز و هو المنی و المعنی زینت و حسنت لکم انفسکم أمرا اردتموه فصبر جمیل ای فامری صبر جمیل لا جزع فیه و لا شکوی و قیل فصبر جمیل اولی و امثل بی عسی الله أن یأتینی بهم جمیعا و هم یوسف و بنیامین و اخوهما الذی بمصر فهم ثلثه إنه هو العلیم بحالی الحکیم بتدبیره و تولی عنهم یعقوب چون خبر بنیامین بوی رسید صبرش برسید و طاقت برمید و اندوه یوسف بر وی تازه گشت با دلی پر درد و جانی پر حسرت و چشم گریان از ایشان برگشت و در بیت الاحزان شد و گفت یا أسفی علی یوسف و الآن بارض یعقوب بیت یزار یقال له بیت الاحزان روی سعید بن جبیر عن ابن عباس قال قال رسول الله ص لم یعط احد من الامم إنا لله و إنا إلیه راجعون عند المصیبة الا امة محمد الا تری ان یعقوب حین اصابه ما اصابه لم یسترجع انما قال یا اسفی علی یوسف هذا الالف بدل من یاء الاضافة و المعنی یا اسفی تعال فهذا اوانک و ابیضت عیناه انقلبت الی حال البیاض ای عمیتا فغطی البیاض سواد الحدقة من الحزن ای لکثرة بکایه من الحزن قال مقاتل لم یبصر بهما ست سنین فهو کظیم فعیل بمعنی مفعول کقوله إذ نادی و هو مکظوم ای مملو حزنا و قیل فعیل بمعنی فاعل کقوله و الکاظمین الغیظ ای ممسک للحزن فی قلبه فیتردد فی جوفه فلم یقل الا خیرا و قیل الکظیم الذی یستر الغیظ و الحزن و یغالبه قال الحسن کان بین خروج یوسف من حجر ابیه الی یوم التقی معه ثمانون سنة لم تجف عینا یعقوب و ما علی وجه الارض اکرم علی الله من یعقوب و روی ان یوسف رأی جبرییل و هو فی السجن فقال یا جبرییل ما فعل یعقوب قال حی قال فکیف حاله قال قد ابیضت عیناه من الحزن علیک قال فلما بلغ من حزنه قال حزن سبعین مثکل قال فما له من الاجر قال اجر مایة شهید فلما خرج من السجن و ملک الامر لم یحب ان یعلمه مکانه لیتوفر اجره و یبلغ الکتاب اجله قالوا یعنی ولد یعقوب لما تذکر یوسف و تأسف علیه تالله تفتؤا تذکر یوسف ای لا تزال تذکر یوسف و تتوجع و تبکی علیه و لا تفتر من حبه و التقدیر تالله لا تفتوء تذکر یوسف فحذف لا کقول امری القیس فقلت یمین الله ابرح قاعدا ای لا ابرح حتی تکون حرضا ای دنفا مریضا قریبا من الموت قال ابو عبیده الحرض الذی اذا به الهم قال ابن عیسی الحرض فساد الجسم و العقل للحزن و الحب یقال هو حرض ای ذو حرض مصدر وضع بموضع الاسم کالبعث و الصوم أو تکون من الهالکین ای المیتین قال ابن بحر حتی تکون حرضا او تکون من الهالکین ای حتی تمرض او تموت قالوا ذلک لابیهم شفقا علیه قال إنما أشکوا بثی و حزنی إلی الله البث اشد الحزن سمی بذلک لان صاحبه لا یصبر علی کتمانه حتی یبثه ای یظهره و البث و الابثاث واحد و هو الاظهار و قیل بثی ای همی و حاجتی یقول أشکو إلی من یملک الفرج من البلوی لا الیکم مفسران گویند همسایه ای پیش یعقوب شد گفت ای یعقوب ترا بس شکسته و کوفته و ضعیف همی بینم و سن تو هنوز بدان نرسید که چنین ضعیف باشی گفت افنانی و هشمنی ما ابتلانی الله به من هم یوسف اندوه یوسف و غم فراق وی مرا پیر کرد و شکسته فاوحی الله الیه یا یعقوب أ تشکو الی خلقی فقال یا رب خطییة اخطأتها فاغفرها لی فقال فانی قد غفرتها لک فکان بعد ذلک اذا سیل قال ما أشکوا بثی و حزنی إلی الله و روی انه قال عز و جل و عزتی لا اکشف ما بک حتی تدعونی فقال عند ذلک انما اشکوا بثی و حزنی الی الله فاوحی الله الیه و عزتی لو کانا میتین لأخرجتهما لک حتی تنظر الیهما و انما وجدت علیکم انکم ذبحتم شاة فقام ببابکم مسکین فلم تطعموه منها شییا و ان احب عبادی الی الانبیاء ثم المساکین فاصنع طعاما و ادع علیه المساکین فصنع طعاما ثم قال من کان صایما فلیفطر اللیلة عند آل یعقوب أعلم من الله ما لا تعلمون اعلم ان رؤیا یوسف صادقة و انی ساجد له و روی انه رای ملک الموت فی منامه فسأله هل قبضت روح یوسف قال لا و الله و هو حی و قیل معناه و اعلم من رحمة الله لی و لطفه بی ما لا تعلمون یا بنی اذهبوا مفسران گفتند پسران یعقوب احوال ملک با بنیامین با پدر بگفتند که او را اول چون طلب کرد و پس بخلوت با وی چون نشست و با وی طعام چون خورد و چه گفت و انگه قصه دزدیدن صواع و آن ماجرا همه با یعقوب بگفتند یعقوب آن گه گفت یا بنی اذهبوا فتحسسوا من یوسف و أخیه فانی ارجو و اظن انه یوسف قال ابن عباس التجسس فی الخیر و التحسس فی الشر و هو طلب الاحساس مرة بعد اخری و الاحساس الادراک و الحس الاسم کالطاعة من اطاع و لا تیأسوا من روح الله ای لا تقنطوا من رحمة الله و فرجه و الروح الاستراحة إنه لا ییأس ای ان الامر و الشأن لا ییأس من روح الله إلا القوم الکافرون ای الایمان بالله و بصفاته و یوجب للمؤمن رجاء ثوابه من غیر قنوط من رحمته قال عبد الله بن مسعود اکبر الکبایر ثلاثة الایاس من روح الله و قرأ إنه لا ییأس من روح الله إلا القوم الکافرون و القنوط من رحمة الله و قرأ و من یقنط من رحمة ربه إلا الضالون و الامن من مکر الله و قرأ فلا یأمن مکر الله إلا القوم الخاسرون و قال الجنید تحقق رجاء الراجین عند تواتر المحن پسران بفرمان پدر عزم راه کردند و ساز سفر بساختند خرواری چند بار ازین متاع اعراب فراهم کردند ازین کسودان و حب الصنوبر و مقل و صوف و موی گوسفند و روغن گاو و کشک و امثال این و نیز گفته اند که در آن کفشهای کهنه بود و غرارها و رسنها و جوالها داشته و قال ابن عباس کانت دراهم ردیة زیوفا لا تجوز الا بوضیعة این بارها برداشتند و روی به مصر نهادند و این سوم بارست که برادران یوسف به مصر شدند و ذلک قوله عز و جل فلما دخلوا علیه ای علی یوسف قالوا یا أیها العزیز و کانت ولاة مصر یسمون بهذا الاسم علی ایة ملة کانوا و قیل العزیز هو الملک بلغة حمیر مسنا و أهلنا الضر ای الجدب و انقطاع الامطار و جینا ببضاعة مزجاة اصل هذه الکلمة من التزجیة و هی الدفع و السوق تقول زجیت العیش اذا سقته علی اقتار یعنی انها بضاعة تدفع و لا یقبلها کل احد و گفته اند آن بارها بمصر بفروختند بدرمی چند ردی نبهره و گندم بآن نقد نمی فروختند پس ایشان گفتند این بضاعت ما نارواست و ناچیز و بهای طعام را ناشایسته فأوف لنا الکیل ای ساهلنا فی النقد و اعطنا بالدراهم الردیة مثل ما تعطی بغیرها من الجیاد گفتند با ما باین نقد مساهلت کن وگرچه نارواست و نه نقد طعام است تو با ما در آن مسامحت کن و بفرمای تا همان بتمامی بما دهند و تصدق علینا مفسران را درین دو قول است یکی آنست که این صدقه زکاة اموالست که هیچ پیغامبر را بهیچ وقت حلال نبوده باین قول معنی تصدق علینا آنست که تصدق علینا بما بین السعرین و الثمنین فاعطنا بالردی ما تعطی بالجید و قیل تصدق علینا باخذ متاعنا و ان لم یکن من حاجتک و قیل تصدق علینا باخینا و قیل تفضل علینا و تجاوز عنا قول دوم آنست که این صدقات و زکوات بر پیغامبران پیش از مصطفی ص حلال بوده و انما حرمت علی نبینا محمد ص إن الله یجزی المتصدقین یکافیهم و الصدقة العطیة للفقراء ابتغاء الاجر و سمع الحسن رجلا یقول اللهم تصدق علی فقال یا هذا ان الله لا یتصدق و انما یتصدق من یبغی الثواب قل اللهم اعطنی و تفضل علی قال الضحاک لم یقولوا ان الله یجزیک ان تصدقت علینا لانهم ما کانوا یعرفون العزیز من هو و علی ای دین هو قال هل علمتم ما فعلتم بیوسف ابن اسحاق گفت موجب این سخن آن بود که برادران عجز و بیچارگی نمودند گفتند مسنا و أهلنا الضر و درویشی خود اظهار کردند و صدقه خواستند یوسف بگریست و رقتی عظیم در دل وی آمد بر عجز و ذل ایشان و بر بی کامی و بی نوایی ایشان صبر کردن بیش از آن طاقت نداشت برخاست و در خانه شد و بسیار بگریست و زاری کرد آن گه بیرون آمد گفت آن صواع که بنیامین دزدیده بود بیارید بیاوردند و قضیب بر آن زد طنینی از آن بیامد گفت دانید که این صواع چه خبر می دهد می گوید شما این غلام یعنی بنیامین که از پیش پدر بیاوردید پدر را فراق وی سخت بود و شما را وصیت کرد که او را گوش دارید و ضایع مکنید چنانک آن برادر هم مادر وی را ضایع کردید ازین پیش بنیامین گفت صدق و الله صاعک آن گه روی با برادران کرد گفت هل علمتم ما فعلتم بیوسف و أخیه و انما قال و اخیه لانهم خلوا اخاه فی یدیه و رجعوا الی ارضهم گفت میدانید که با یوسف چه کردید نخست قصد قتل وی کردید پس او را بخواری در چاه افکندید پس او را به بندگی بمالک ذعر فروختید و گفته اند مالک ذعر آن وقت از ایشان خطی ستده بود بحجت تا بیع با قالت و استقالت تبه نکنند و آن خط بدست یوسف بود آن ساعت بیرون آورد و بایشان نمود یوسف از یک روی ایشان را تعبیر می کرد و از یک روی عذر می ساخت که إذ أنتم جاهلون آن گه نادانان بودید آن کردید یعنی جوانان بودید و ندانستید و قیل جاهلون بالوحی قبل النبوة ایشان در آن خجالت و تشویر گفتند أ إنک لأنت یوسف قراءت عامه بر لفظ استفهام است مگر ابن کثیر که بر لفظ خبر خواند انک لانت یوسف و معنی آنست که یوسف چون ایشان را توبیخ کرده بود و ایشان را عذر ساخته برقع فرو گشاد و تاج از سر فرو نهاد و بر گوشه سر وی خالی بود که یعقوب را همان خال بود و اسحاق را و ساره را همان بود ایشان آن خال وی بدیدند و نیز یوسف تبسم کرد و از آن تبسم ثنایای وی همچون در منظوم پیدا شد برادران را یقین شد که یوسف است گفتند إنک لأنت یوسف تویی بحقیقت یوسف یوسف گفت أنا یوسف و هذا أخی الذی فرقتم بینی و بینه قد من الله علینا بالجمع بیننا إنه ای ان الامر من یتق الفاحشة و یصبر علی بلواه و قیل یتق الزنا و یصبر علی العزوبة فإن الله لا یضیع أجر المحسنین لا یبطل اجر من کان هذا حاله فی الدنیا و الآخرة قالوا تالله لقد آثرک الله علینا اختارک و فضلک علینا بالعقل و الحلم و الحسن و إن کنا لخاطیین مذنبین یقال خطأ یخطأ خطا و خطا و اخطأ یخطی اخطاء قیل لابن عباس کیف قالوا ان کنا لخاطیین و قد تعمدوا لذلک فقال اخطأوا الحق و ان تعمدوا فمن ذهب الی انهم کانوا بالغین احتج بهذا و من ذهب الی انهم لم یکونوا بالغین و ان ذلک کان منهم لصباهم قال اقامتهم علی کتمان الامر عن ابیهم موهمین له ان الامر علی ما اخبروه اولا خطاء و معصیة قال لا تثریب علیکم الیوم ای لا تعبیر علیکم بعد هذا الیوم و لا مجازاة لکم عندی علی ما فعلتم و لکم عندی الصفح و الحرمة و حق الاخوة یوسف ایشان را بر مقام خجل و تشویر دید دانست که ایشان را آن خجل در آن مقام عقوبتی صعب است و قد قیل فی المثل کفی للمقصر حیاء یوم اللقاء نخواست که ایشان را عقوبت بیفزاید بلکه ایشان را دعا گفت و مغفرت خواست گفت یغفر الله لکم هذا بمعنی الدعاء کقول العرب یفعل الله بفلان یریدون به الدعاء و فی الخبر یرحمک الله و یهدیکم و یصلح بالکم و هو أرحم الراحمین روی ابن عباس قال اخذ النبی ص بعضادتی الباب یوم فتح مکة و قد لاذ الناس بالبیت فقال الحمد لله الذی صدق وعده و نصر عبده و هزم الاحزاب وحده ثم قال ما تظنون قالوا نظن خیرا اخ کریم و ابن اخ کریم و قد قدرت قال و انا اقول کما قال اخی یوسف لا تثریب علیکم الیوم یغفر الله لکم و هو أرحم الراحمین

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.