۱۹ - النوبة الثانیة

ر رشیدالدین میبدی
0 Altın Yaprak
قوله تعالی هو الذی خلقکم من نفس واحدة یعنی آدم ع و جعل ای خلق منها ای من تلک النفس زوجها حواء لیسکن إلیها لیستأنس بها رب العالمین جل جلاله و تقدست اسماؤه آدم را که آفرید از گل آفرید چنان که گفت تعالی و تقدس إنی خالق بشرا من طین جای دیگر گفت إنی خالق بشرا من صلصال من حمإ مسنون و خبر درست است که روز آدینه آفرید بعد از نماز دیگر قال ابن عباس خلق الله آدم من بعد العصر یوم الجمعة و خلقه من ادیم الارض فسجدوا له ثم عهد الیه فنسی فسمی الانسان فو الله ان غابت الشمس حتی خرج منها پس آدم در بهشت از تنهایی مستوحش شد رب العزة خواست که مونسی هم از شکل او و هم از جنس او پدید آرد تا با وی آرام گیرد حوا را بیافرید از استخوان پهلوی وی و ذلک فی قوله ص لما خلق الله آدم انتزع ضلعا من اضلاعه فخلق منه حواء گفته اند حکمت در آنکه از استخوان آفرید نه از گوشت نه آنست که تا فرمان دار بود و زیردست و از پهلو آفرید تا پوشیده و نهفته و در ستر بود و از استخوان کژ آفرید تا در وی طمع راستی نکنی قال رسول الله ص ان المرأة خلقت من ضلع لن تستقیم لک علی طریقة فان ذهبت تقیمها کسرتها و ان استمتعت بها استمتعت و فیها عوج فلما تغشاها واقعها و جامعها چون آدم بحوا رسید چنان که مرد بزن رسد حملت حملا خفیفا یعنی النطفة و کانت خفیفة علیها برداشت حوا باری سبک یعنی نطفه فمرت به ای استمرت بذلک الحمل الخفیف قامت و قعدت و لم یثقلها و لم تکثرت بحمله آن زن بآن حمل گرانبار نشد و از خاست و نشست و آمد شد باز نماند قتاده گفت فمرت به ای استبان حملها آن حمل در وی پیدا شد و ظاهر گشت فلما أثقلت ای صارت ذات ثقل بحملها کما یقال اثمر اذا صار ذا ثمر چون آن کودک بزرگ شد در شکم وی و فرا جنبش آمد دعوا الله ربهما یعنی آدم و حواء لین آتیتنا یا ربنا صالحا ای ولدا سویا یشبه ابویه حسن گفت صالحا یعنی غلاما ذکرا لنکونن من الشاکرین لک علی نعمتک و این دعا از آن گفتند که می ترسیدند که اگر آن فرزند نه بر صورت ایشان باشد و نه مردم بود و این ترس ایشان از آنجا افتاده بود که ابلیس بر صورت مردی پیش حوا رفته بود و گفته ما یدریک فی بطنک لعله کلب او خنزیر او بقرة او حمار و ما یدریک من این یخرج من اذنک ام من عینک ام من فیک ام ینشق بطنک فیقتلک گفت چه دانی تو که در شکم تو چیست سگی یا خوکی یا بهیمه ای از بهایم و چه دانی که در کجا بدر آید از گوش یا از چشم یا از دهن یا باشد که شکم تو از بیرون آمدن وی شکافته شود و تو کشته شوی پس حوا از آن حال بترسید ابلیس گفت اطیعینی و سمی ولدک عبد الحارث تلدی شبیهکما مثلکما و ابلیس را در میان فریشتگان نام حارث بوده و حوا وی را نشناخت که ابلیس است پس حوا با آدم گفت که مردی آمد و مرا چنین گفت آدم گفت لعله صاحبنا الذی قد علمت مگر آن مرد است که می دانی یعنی ابلیس که یک بار ما را فریفته کرد مصطفی ص گفت خدعهما مرتین خدعهما فی الجنة و خدعهما فی الارض پس ابلیس پیاپی بایشان میآمد و میفریفت ایشان را تا آن گه که فرزند را عبد الحارث نام کردند و این قصه بقول سعید جبیر در زمین رفته است نه در بهشت که ابلیس پس از آنکه او را از بهشت بیرون کردند وا بهشت نشد ابن عباس گفت کانت حواء تلد لادم فیسمیه عبید الله و عبد الله و عبد الرحمن فیصیبهم الموت فأتاهما ابلیس و قال ان سرکما ان یعیش لکما ولد فسمیاه عبد الحارث فولدت ابنا فسمیاه عبد الحارث و قال آدم لعله لا یضر التسمیة و یبقی لنا ولد نأنس به فی حیاتنا و یخلفنا بعد مماتنا و قیل سمیاه عبد الحارث لا لان الحارث ربهما لکن قصدا الی انه سبب سلامة الولد فسمیاه به کما یسمی رب المنزل نفسه عبد ضیفه علی جهة الخضوع له لا علی ان الضیف ربه قال حاتم و انی لعبد الضیف ما دام ثاویا و ما فی الا تیک من شیمة العبد و هذا معنی قوله جعلا له شرکاء فیما آتاهما و هو شرک فی التسمیه لا فی العبادة و شرک فعل لا شرک دین و گفته اند که ابلیس بحوا آمد در آن حمل اول که داشت و گفت انا الذی اخرجتکما من الجنة فاقبلا منی و الا قتلت ما فی بطنک من آنم که شما را از بهشت بیرون کردم اگر سخن من نپذیرید آنچه در شکم داری بکشم آن گه گفت لین ولدت بشرا سویا و لم تلدی بهیمة لتسمیانه باسمی اگر آنچه در شکم داری فرزندی بود راست اندام همچون شما و نه بهیمه باشد او را بنام من باز خوانید گفت نام تو چیست گفت عبد الحارث حوا از بیم آنکه شیطان را بروی و بر فرزند وی دست بود و او را هلاک کند نام وی عبد الحارث نهاد اینست شرک ایشان که رب العزة گفت جعلا له شرکاء فیما آتاهما بر قراءة نافع و بو بکر یقال شرکت الرجل اشرکه شرکا باقی قراء جعلا له شرکاء خوانند بجمع و این جمع بموضع وحدان نهاده و آن ابلیس است هم چنان که گفت أ أتخذ من دونه آلهة یعنی الها و منه قول الشاعر أ رب یبول الثعلبان برأسه لقد ذل من بالت علیه الثعالب یعنی الثعلب قال ابو علی النحوی یجوز أن یکون سمته حواء وحدها عبد الحارث بغیر اذن آدم بتقدیر جعل احدهما له شرکا فیما آتاهما فحذف المضاف و أقام المضاف الیه مقامه کما حذف من قوله یخرج منهما اللؤلؤ و المعنی من احدهما لأن اللؤلؤ یخرج من الماء الملح فعلی هذا التفسیر تم الکلام عند قوله فیما آتاهما ثم قال فتعالی الله عما یشرکون اخبارا عن مشرکی مکة و هو علی الانفصال من الاول تقدیره فتعالی الله عما یشرک المشرکون من اهل مکة و یحتمل فی قوله جعلا له شرکاء أن الهاء تعود الی الولد علی تقدیر جعلا للولد الصالح الذی آتاهما شرکاء ای حظا و نصیبا فیما آتاهما الله من الرزق فی الدنیا و کانا قبله یأکلان و یشربان وحدهما ثم استأنف فقال فتعالی الله عما یشرکون یعنی الکفار و من قرأ شرکاء فالمعنی صارا له ای معه شرکاء فیما آتاهما و هذا قول حسن لأنه تنزیه لادم و حواء عن الشرک و ثناء علیهما و الله اعلم أ یشرکون ما لا یخلق شییا یعنی أ یعبدون مالا یقدر ان یخلق شییا و هم یخلقون یعنی الاصنام و انما جمع جمع السلامة لأن فیما یعبد الشیاطین و الملایکة و المسیح و محتمل است که و هم یخلقون ضمیر عابدان نهد نه ضمیر اصنام و معنی آنست که مشرکان بتان را عبادت میکنند که قدرت آفرینش ندارند چرا نه الله را پرستند که قدرت آفرینش دارد و ایشان همه آفریده اواند و لا یستطیعون لهم نصرا و لا أنفسهم ینصرون هذه صفة الاصنام آن گه خطاب با مؤمنان برد و إن تدعوهم یعنی و ان تدعوا المشرکین إلی الهدی لا یتبعوکم لأن فی علم الله أنهم لا یؤمنون سواء علیکم أ دعوتموهم أم أنتم صامتون هم چنان است که آنجا گفت سواء علیهم أ أنذرتهم أم لم تنذرهم لا یؤمنون و اگر خواهی و إن تدعوهم خطاب با مشرکان بر و ها و میم با معبودان ایشان و معنی آنست که اگر این خدای خواندگان خویش را خوانید با راه از پی شما بنیایند از بهر آنکه ایشان را نه دانش است و نه دریافت لا تعقل و لا تفهم آن گه گفت سواء علیکم أ دعوتموهم یکسان است بر شما که پرستگاران ایشانید که ایشان را خوانید یا خاموشان باشید إن الذین تدعون من دون الله ای الاصنام عباد ای مخلوقة مملوکة مقدرة مسخرة أمثالکم ای اشباهکم فی کونها مخلوقة لله و قال الازهری ای انها تعبد الله کما تعبده و تلک العبادة منها لا یعلمها الا الله دلیله و إن من شی ء إلا یسبح بحمده أ لم تر أن الله یسجد له الایة و نظایرها فادعوهم امر انکار فلیستجیبوا لکم ای فلیجیبوا امر تعجیز إن کنتم صادقین أنها آلهة ثم بین أن من عدم الصفات لا یستحق الالهیة فقال أ لهم أرجل یمشون بها أم لهم أید یبطشون بها أم لهم أعین یبصرون بها أم لهم آذان یسمعون بها این آیت حجتی روشن است بر اهل بدعت در اثبات صفات حق جل جلاله که بتان را نایافت این صفات عیب شمرد هم چنان که گوساله بنی اسراییل را بنا گویایی عیب کرد گفت أ لم یروا أنه لا یکلمهم و ابراهیم خلیل ع پدر خود را گفت لم تعبد ما لا یسمع و لا یبصر و قوم خود را گفت فسیلوهم إن کانوا ینطقون هل یسمعونکم إذ تدعون أو ینفعونکم أو یضرون چون طواغیت را بنا یافت این صفات عیب کرد و گفت سزای خدایی نه اند که این صفات ندارند بدانستیم که این صفات خدای را عز و جل بر کمال اند و او را سزااند و در وی حقایق اند نامخلوق و نامفعول از شبه و مثل منزه و از عیب و عار مقدس و از حدوث و منقصت متعالی فرعون و نمرود دعوی خدایی کردند و باین صفات موصوف بودند اما همنامی بود همسانی نه که ایشان مخلوق بودند و صفات ایشان مخلوق و مجعول و مصنوع قرین عیب و عار و محتاج خورد و خواب نابوده ای دی بیچاره ای امروز و نایافته ای فردا این صفات بدان صفات چه ماند کرده با کردگار کی برابر بود اینست که رب العزة گفت أ فمن یخلق کمن لا یخلق لیس کمثله شی ء و هو السمیع البصیر ثم قال تعالی قل ادعوا شرکاءکم قل یا محمد ایها المشرکون ادعوا شرکاءکم و اضاف الیهم لأنهم یزعمون انها شرکاء الله ثم کیدون ای بالغوا انتم و شرکاءکم فی مکروهی سرا و جهرا فلا تنظرون لا تؤخروا عنی ما تقدرون علیه من المکروه إن ولیی الله اصله ولی علی فعیل کقوله الله ولی الذین آمنوا فدخلته یاء الاضافة کما دخلت فی قوله أنت ولیی فی الدنیا و الآخرة ثم فتحت یاء الاضافة لما لقیها الف الوصل کما فتحت فی قوله ربی الله فاذا وقفت علیها قلت ولیی بسکون یاء الاضافة کما تقول ربی إن ولیی الله ای ان الذی یتولی حفظی و نصرتی الله الذی أیدنی بانزال الکتاب علی و هو یتولی نصرة الصالحین و یحفظ المؤمنین الذین لا یشرکون و الذین تدعون من دونه لا یستطیعون نصرکم و لا أنفسهم ینصرون و إن تدعوهم یعنی الاصنام إلی الهدی لا یسمعوا و تراهم ینظرون إلیک یقابلونک من قولهم داری تنظر الی دارک ای تقابلها و قیل تراهم کأنهم ینظرون الیک و تحسبهم یرونک و هم لا یبصرون هذا کقوله و تری الناس سکاری یعنی کأنهم سکاری و تحسبهم سکاری و قیل فاتحة اعینها فعل الناظر و هم لا یبصرون لأنها لا حیاة لها و انما اخبر عن الاصنام بالهاء و المیم لانها مصورة علی صورة بنی آدم مخبرة عنها بأفعالهم و قیل تراهم یعنی الکفار ینظرون الیک بأعینهم و هم لا یبصرون لأنهم لا یقرون بنبوتک من قوله و علی أبصارهم غشاوة

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.