۲ - النوبة الثالثة
ر رشیدالدین میبدی
0
Altın Yaprak
قوله أ لم تر أن الله یسجد له من فی السماوات و من فی الأرض الآیة بدانکه هر چه در هفت آسمان و هفت زمین است حیوانات و جمادات همه آنند که خدای را جل جلاله میخوانند و او را سجود میکنند و به بی عیبی گواهی می دهند و بپاکی یاد می کنند اما بعضی آنست که آدمی بعقل خود فرا دریافت آن می رسد و از ادراک آن عاجز نه و بر دانش وی پوشیده نه سجود فریشتگان در آسمان و مؤمنان در زمین از آن نمط است ذلک قوله یسجد له من فی السماوات و من فی الأرض أما بعضی آنست که عقل آن را رد می کند و دل در آن می شورد و دین آن را می پذیرد و الله تعالی بدرستی آن گواهی می دهد سجود آفتاب و ماه و ستارگان و درختان و جنبندگان از این بابست رب العزه آن را در قرآن یاد کرد و مؤمنانرا باقرار و تسلیم فرمود که و أمرنا لنسلم لرب العالمین هر که الله تعالی بوی نیکویی خواست و دل روشن داد و توفیق رفیق کرد که آنچه که در خرد محال است الله تعالی بر آن قادر بر کمال است معقول و نامعقول را مقدر است و مقتدر فاطر و مدبر نه باول عاجز نه بآخر از کیف باطن است و بقدرت ظاهر ای جوانمرد حیلت در رزق محنت بار آورد و تکلف در دین حیرت بر دهد نه رزق بدست ماست نه دین بخرد ما هر دو را گردن باید نهادن و کار با خداوندگار سپردن آنجا که گفت جدارا یرید أن ینقض دیوار را ارادت در خود معلوم نگشت و خالق بآنچه گفت راستگوی و استوار است و آنجا که گفت ثیاب من نار از آتش پیراهن بریده در عقل معلوم نگشت و خالق استوار إنها شجرة تخرج فی أصل الجحیم در آتش درخت آتشین رسته می بالد و بر میدهد در عقل معلوم نگشت و خالق استوار قالتا أتینا طایعین از زمین و آسمان بی جان سخن گفتن در عقل معلوم نگشت و خالق استوار تکاد تمیز من الغیظ از آتش بی جان خشم راندن در عقل معلوم نگشت و خالق استوار و تقول هل من مزید سخن گفتن دوزخ فردا در عقل معلوم نگشت و خالق استوار گویایی رعد و دانایی وی که و یسبح الرعد بحمده در عقل معلوم نگشت و خالق استوار ماه در منازل مقادیر روان بدو نیم گشته و رد و نیمه کوه که و انشق القمر در عقل معلوم نگشت و عیان آن را گواه و خالق بآنچه گفت استوار مسلمانان این جمله را بنور هدی پذیرفتند و بسکینه ایمان پسندیدند و بقوت اخلاص بیارامیدند و بر مایه بصیرت وا ایستادند و آن را دین دانستند تهمت بر عقل خود نهاده و عیب از سوی خود دیده و الله تعالی را بهمه استوار گرفته
و من یهن الله فما له من مکرم مسکین آن بیچاره رانده که در ازل داغ خسار بر رخسار وی نهادند و بتازیانه انتقام از مقام قربش براندند که و من یهن الله فما له من مکرم سابقه ای رانده چنان که خود دانسته عاقبتی نهاده چنان که خود خواسته و کس را بر آن اطلاع نداده یکی را امروز لباس شرک داد و طراز حرمان و فردا لباس قطران با طراز هجران قطعت لهم ثیاب من نار یصب من فوق رؤسهم الحمیم یکی را امروز لباس تقوی داد و فردا لباس حریر در آن باغ و بستان و آب روان و جفت جوان و تن درست و دل شاد و جان خرم
یحلون فیها من أساور من ذهب و لؤلؤا و لباسهم فیها حریر چنان که امروز اهل معرفت در معرفت متفاوتند و مؤمنان در زیادت و نقصان ایمان فردا در سرای بقا هر کسی بر حسب حال خویش و بر اندازه معرفت خویش نواخت و کرامت بیند عابدان را لباس حریر و دستینه های زر و مروارید با حور و قصور و عارفان را لباس تفرید در بحر عیان غرقه نور قومی را بزیور بهشت بیارایند باز قومیند که بهشت را بنور جمال ایشان بیارایند
و اذا الدر زاد حسن وجوه
کان للدر حسن وجهک زینا
و هدوا إلی الطیب من القول قیل هو الاعتراف بالذنب و الاقرار بقوله
ربنا ظلمنا أنفسنا سخن راست و کلمه پاک آنست که از دعوی پاک است و از عجب دور و به نیاز نزدیک بعجز خویش اقرار دادن و بگناه خویش معترف بودن و بسوز و نیاز در گفت ظلمنا أنفسنا اقتداء بآدم کردن سهل تستری گفت نظرت فی هذا لامر فلم ار طریقا اقرب الی الله من الافتقار و لا حجابا اغلظ من الدعوی گفت درین کار نظر کردم هیچ راه بحق نزدیکتر از نیاز ندیدم و هیچ حجاب صعب تر از دعوی نیافتم براه ابلیس فرونگر تا همه دعوی بینی براه آدم فرونگر تا همه نیاز بینی ای ابلیس تو چه می گویی أنا خیر ای آدم تو چه می گویی ربنا ظلمنا أنفسنا همه موجودات از کتم عدم بفضاء قضا آوردند از هیچ چیز نبات نیاز نرست مگر از خاک آدم مسجود فریشتگانش کردند و بر تخت پادشاهی و خلافت نشاندند و مقربان را پیش تخت وی بپای کردند و از نیاز او ذره ای کم نشد گفت خداوندا آن همه فضل تست و حق ما اینست که ربنا ظلمنا أنفسنا مسند خلافت عطاء تست اما داد نهاد ما اینست که ربنا ظلمنا أنفسنا آن عزیزی میگوید روزی گناهی کردم سیصد هزار بار توبت کردم از آن گناه هنوز خود را در قدم خطر می بینم ای مسکین مردان این راه با نفس خود جنگی کردند این جنگ را هرگز روی صلح نیست زیرا که نفس خود را ضد دین یافتند و مرد دین با ضد دین بصلح کی تواند بود گاه نفس را بهیمه ای صفت گردند گاه بسگی گاه بخوکی هر نقش که برو کردند راست آمد مگر نقش دین
ای نفس خسیس همت سودایی
بر هر سنگی که بر زنم قلب آیی
قوله سواء العاکف فیه و الباد قال محمد بن علی الترمذی هذا اشارة الی الفتوة فالفتوة ان یستوی عندک الطاری و المقیم و کذا یکون بیوت الفتیان من نزل فیها فقد تحرم باعظم حرمة و اجل ذریعة الا تری الله کیف و صف بیته فقال سواء العاکف فیه و الباد هر زینهاری و هر خواهنده ای را بسرای جوانمردان و پناه کریمان جای بود و آن گه که باز گردانند هر که شکسته تر او را بیشتر نوازند و هر که دورتر او را نزدیکتر دارند و باین معنی حکایت کنند که در بغداد مردی بود خداوند کام و نعمت روزگاریی وفا تجمل از روی وی فرو کشید آن کام و نعمت همه از دست وی برفت و بد حال گشت روزی از سر دلتنگی و بی کامی بر شط دجله نشست و در کار خویش اندیشه میکرد ملاحی فراز آمد و زورقی بیاورد در آن زورق نشست چون بمیان دجله رسید ملاح پرسید از وی که کجا خواهی رفت گفت ندانم ملاح عاقل بود گفت این مرد یا مفلس است یا بیدل یا گرفتار آن گه گفت حال خود با من بگو حال خود بگفت ملاح گفت ترا بدان جانب برم باشد که فرجی پدید آید او را بدان جانب برد مرد از کشتی بیرون آمد و بر شط دجله مسجدی بود در آن مسجد رفت بعد از ساعتی قاضی شهر با جماعتی عدول در آمدند و نشستند خادمی در آمد از سرای خلیفه ایشان را گفت امیر المؤمنین را اجابت کنید قاضی و جماعت عدول رفتند و این مرد خود را در میان ایشان تعبیه کرد و رفت چون در سرای خلیفه رفتند فرمان آمد که امیر المؤمنین فلانه را بفلان میدهد عقد ببندید عقد بستند آن گه خادم آمد باده طبق پر از زر و بر سر هر یک نافه مشک نهاده هر طبقی پیش یکی بنهاد این مرد را طبق نبود خادم امیر المؤمنین را گفت مردی مانده است که وی را طبق نبود گفت نه نامها نبشته بودم گفت بلی ما ده تن را خواندیم یازده آمدند امیر المؤمنین گفت آن مرد را پیش من آرید چون پیش تخت رسید دعایی لطیف بگفت امیر المؤمنین گفت ما ترا نخواندیم چونست که در حرم ما ناخوانده آمدی
گفت یا امیر المؤمنین ناخوانده نیامدم گفت ترا که خواند گفت ایشان را که خواند گفت ایشان را خدم ما می خواند گفت مرا کرم تو خواند
چنان مدان که من اینجایگه خود آمده ام
مرا مکارم تو شهریار گفت تعال
امیر المؤمنین گفت مرحبا بداعیک آن گه امیر المؤمنین دوات و قلم بخواست و بخط خویش منشور ولایتی نبشت و بوی داد و خلعتی نیکو فرمود و مرکب خاص بوی داد آن گه گفت که هر کرا خدم ما خواند خلعت چنان یافت و هر کرا کرم ما خواند خلعت چنین بیند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş