۲ - النوبة الثانیة
ر رشیدالدین میبدی
0
Altın Yaprak
قوله تعالی و تقدس إذ قالوا لیوسف و أخوه این لام لام قسم است تقدیره و الله لیوسف و اخوه أحب إلی أبینا منا و روا باشد که گویند لام تأکید است که در اوصاف شود نه در اسماء چنانک گویند اذ قالوا یوسف و اخوه لاحب الی ابینا لکن پیوستن آن باسم یوسف نظم سخن را نیکوتر و لایق تر بود از پیوستن آن بوصف این معنی را در اسم پیوستند نه در وصف و نحن عصبة عصبة گروهی باشد از سه تا ده بدلیل این آیت که ایشان ده بودند و گفته اند از ده تا بچهل چنان که در آن آیت گفت لتنوأ بالعصبة و عصبه را از لفظ خود واحد بگویند هم چون نفر و رهط و اشتقاق آن از عصب است و تعصب و اقویا را گویند نه ضعاف را إن أبانا لفی ضلال مبین ضلال درین موضع و دو جای دیگر هم درین سوره نام محبت مفرط است آن محبت که مرد در آن با خود بر نیاید و برشد خود راه نبرد و نصیحت نشنود معنی آیت آنست که پدر ما یوسف را و بنیامین را بدرستی و تحقیق بر ما برگزیده و مهر دل بافراط بر ایشان نهاده دو کودک خرد فرا پیش ما داشته و ما ده مردیم نفع ما بیشتر و او را بکار آمده تر إن أبانا لفی ضلال مبین قیل فی خطاء من رأیه و جور من فعله پدر ما رای خطا زد و در فعل جور کرد که در محبت فرزندان راه عدل بگذاشت و قیل فی ضلال مبین ای فی غلظ من امر دنیاه فانا نقوم بامواله و مواشیه برادران این سخن آن گه گفتند که خبر خواب یوسف بایشان رسید و میل یعقوب بوی هر روز زیاده تر میدیدند و یعقوب را خواهری بود که پیراهن ابراهیم داشت و کمر اسحاق چون یعقوب خواب یوسف با وی بگفت وی بیامد و چشم یوسف ببوسید و پیراهن و کمر بوی داد پسران یعقوب چون این بشنیدند دل تنگ شدند بر عمه خویش آمدند و شکایت کردند که یوسف را بدین هدیه مخصوص کردن و حق ما بگذاشتن چه معنی دارد عمه از شرم گفت من بیعقوب دادم و یعقوب او را داده برادران از آنجا خشمگین و کینه ور برخاستند و کمر عداوت بربستند با یکدیگر گفتند اقتلوا یوسف أو اطرحوه این گوینده شمعون بود بقول بعضی مفسران و بیک قول دان و بیک قول روبیل أو اطرحوه أرضا یعنی ابعدوه عن ارض ابیه الی ارض بعیدة عنه و تقدیره فی ارض بحذف الجار و تعدی الفعل الیه یخل لکم وجه أبیکم ای یصف مودته لکم و یقبل بکلیته علیکم این هم آن وجه است که جایها در قرآن یاد کرده و أقیموا وجوهکم وجهت وجهی فأقم وجهک أقم وجهک این وجه دل است و نیت و قصد درین موضعها و تکونوا من بعده ای من بعد قتله او طرحه قوما صالحین تقدیره ثم توبوا لتکونوا قوما صالحین هییوا التوبة قبل المعصیة و قیل صالحین تایبین مثل قوله إن تکونوا صالحین فإنه کان للأوابین غفورا صالح درین آیت هم آن مصلح است که جایهای دیگر گفت إلا الذین تابوا و أصلحوا فمن تاب من بعد ظلمه و أصلح إلا الذین تابوا من بعد ذلک و أصلحوا
قال قایل منهم چون ایشان همت قتل یوسف کردند گوینده ای از میان ایشان گفت لا تقتلوا یوسف میگویند روبیل بود برادر مهین بسن و از همه قوی تر برأی و گفته اند یهودا بود که از همه عاقل تر بود مجاهد گفت شمعون بود لا تقتلوا یوسف فان القتل عظیم یوسف را مکشید که قتل کاری عظیم است و عاقبت آن وخیم و ألقوه فی غیابت الجب و بر قراءت مدنی فی غیابات الجب غیابات جمع غیابة است و غیابة کران قعر چاه بود یا کنجی یا چون طاقی که نگرنده از سر چاه آن را نبیند و در شواذ خوانده اند غیبة الجب زیر چاه است از سر تا زیر که از روندگان در هامون پنهان بود قتاده گفت چاهی است معروف به بیت المقدس کعب گفت میان مدین و مصر است به اردن مقاتل گفت چاهی است بر سه فرسنگی منزل یعقوب چاهی تاریک وحش قعر آن دور زیر آن فراخ بالاء آن تنگ آب آن شور و میگویند سام بن نوح آن را کنده یلتقطه بعض السیارة ای یأخذه بعض المجتازین الالتقاط تناول الشی ء من الطریق و منه اللقطة و اللقیط و السیارة رفقة مسافرین یسیرون فی الارض إن کنتم فاعلین ما قصدتم من التفریق بینه و بین ابیه و قیل ان کنتم فاعلین بمشورتی
قومی گفتند از علماء تفسیر که برادران یوسف آن گه که این سخن گفتند و این فعل با یوسف کردند بالغ نبودند مراهقان بودند به بلوغ نزدیک قومی گفتند بالغان بودند و اقویا اما هنوز پیغامبر نبودند که بعد از آن ایشان را نبوت دادند پس چون عزم درست کردند که او را در چاه افکنند آمدند و پدر را گفتند یا أبانا ما لک لا تأمنا علی یوسف مقاتل گفت درین آیت تقدیم و تأخیر است و تقدیره انهم قالوا ارسله معنا غدا نرتع و نلعب فقال ابوهم إنی لیحزننی أن تذهبوا به الآیة فقالوا یا ابانا ما لک لا تأمنا علی یوسف ان ترسله معنا ای لم تخافنا علیه فلا تخرجه معنا الی الصحراء قرأ عامتهم لا تأمنا باشمام نون المدغمة الضم للاشعار بالاصل لان الاصل لا تامننا بنونین الاولی مرفوعة فادغمت فی الثانیة لتماثلهما طلبا للخفة و اشمت الضم لیعلم ان محل الکلمة رفع علی الخبر و لیس بجزم علی النهی
و قرأ ابو جعفر بالادغام من غیر اشمام لخفته فی اللفظ و موافقته لخط المصحف و إنا له لناصحون فی الرحمة و البر و الشفقة النصح طلب الصلاح و اصلاح العمل و الناصح الخیاط پسران یعقوب پیش پدر آمدند و دست وی را بوسه دادند و تواضع کردند گفتند ای پدر چرا در کار یوسف بر ما ایمن نه ای و چرا ترسی و او را با ما بصحرا نفرستی چنین برادری خوب روی بود ما را دوازده ساله شده و هرگز از پیش پدر بیرون نیامده و با مردم نه نشسته فردا چون بزرگ شود در میان مردم مستوحش بود و بد دل او را با ما بصحرا فرست تا بچراگاه آید و بازی کند و به تنزه و تفرج نشاط گیرد و با مردم بستاخ شود و ما او را نگه بان و دوست دار و بر وی مشفق و مهربان باشیم
اینست که رب العزه گفت أرسله معنا غدا یرتع و یلعب مکی و شامی و ابو عمرو نرتع و نلعب بنون خوانند یعنی نرتع مواشینا و نلهو و ننشط یقال رتع فلان فی ماله اذا انعم فیه و انفقه فی نشاطه و قیل نلعب بالرمی قیل لابی عمرو کیف تقرأ نلعب بالنون و هم انبیاء قال لم یکونوا یومیذ انبیاء اهل کوفه یرتع و یلعب هر دو بیا خوانند یعنی یرتع یوسف ساعة و یلعب ساعة یعقوب نرتع بنون خواند و یلعب بیا یعنی نرتع مواشینا و یلعب یوسف اهل حجاز نرتع بکسر عین خوانند من الارتعاء ای نتحارس و یحفظ بعضا چون برادران این سخن گفتند یعقوب گفت إنی لیحزننی أن تذهبوا به و أخاف أن یأکله الذیب این چراگاه شما معدن گرگ است و من ترسم که شما غافل باشید و گرگ او را بخورد این چنان است که در مثال گویند ذکرتنی الطعن و کنت ناسیا برادران خود ندانسته بودند که گرگ مردم خورد و راه بدین حیله نبردند تا از پدر بنشنیدند
و در خبر است از مصطفی ص لا تلقنوا الناس الکذب فیکذبوا فان بنی یعقوب لم یعلموا ان الذیب یأکل الانسان فلما لقنهم انی اخاف ان یأکله الذیب قالوا اکله الذیب
و یعقوب از بهر آن می گفت که او را در خواب نموده بودند که یعقوب بر سر کوه ایستاده بود و یوسف در میان وادی و ده گرگ بقصد وی گرد وی در آمده یعقوب خواست تا فرو آید و او را از ایشان برهاند راه فرو آمدن نبود و دستش بدان نرسید گفتا چون نومید گشتم گرگ مهین را دیدم که یوسف را در حمایت خویش گرفت از دیگران آن گه زمین را دیدم که از هم باز شد و یوسف بآن شکاف در شد و بعد از سه روز از آنجا بیرون آمد
ابن عباس گفت به تعبیر این خواب آن ده گرگ برادران وی بودند آن روز که قصد قتل وی کردند و آن گرگ مهین یهودا است که او را از دست ایشان بستد و از قتل برهانید و آن زمین که شکافته شد چاه است که یوسف را در آن افکندند
چون یعقوب گفت أخاف أن یأکله الذیب ایشان گفتند لین أکله الذیب و نحن عصبة عشرة رجال إنا إذا لخاسرون عجزة مغبونون
ثم قالوا یا نبی الله کیف یأکله الذیب و فینا شمعون اذا غضب لا یسکن غضبه حتی یصیح فاذا صاح لا تسمعه حامل الا وضعت ما فی بطنها و فینا یهودا اذا غضب شق السبع بنصفین یوسف چون این سخن از ایشان بشنید فرا پیش پدر رفت گفت یا ابة ارسلنی معهم قال أ تحب ذلک یا بنی قال نعم قال فاذا کان غدا اذنت لک فی ذلک
یعقوب او را وعده داد که فردا ترا با ایشان بفرستم یوسف همه شب خرم بود و شادی میکرد که فردا با برادران بچراگاه و تماشا روم یعقوب بامداد موی وی بشانه زد و پیراهن ابراهیم در وی پوشانید و کمر اسحاق بر میان وی بست و عصا بدست وی داد و پسران را وصیت کرد گفت اوصیکم بتقوی الله و بحبیبی یوسف اسیلکم بالله ان جاع یوسف فاطعموه و ان عطش فاسقوه و قوموا علیه و لا تخذلوه و کونوا متواصلین متراحمین آن گه یوسف را در بر گرفت و میان دو چشمش ببوسید و گفت استودعک رب العالمین و یعقوب را سله ای بود که ابراهیم زاد اسحاق در آن نهادی بوقت سفر کردن یعقوب هم چنان طعام در آن نهاد از بهر زاد یوسف و بدست لاوی داد و کوزه آب بدست شمعون و روبیل یوسف را بر دوش گرفت و برفتند یعقوب در ایشان مینگریست و میگریست تا از دیدار چشم وی غایب شدند یعقوب بخانه باز گشت غمگین و گریان بخفت در خواب دید که کسی گفتی هفتاد هفتاد هفتاد هفتاد یعقوب از خواب در آمد و تعبیر خواب نیک دانست گفت آه یوسف از بر من رفت هفتاد ساعت و هفتاد روز و هفتاد ماه و هفتاد سال و پسران یعقوب چون از دیدار پدر غایب گشتند روبیل یوسف را از دوش فرو هشت و همه از پیش برفتند و در تدبیر کار وی شدند یوسف پاره ای برفت رنجور گشت گفت ای برادران تشنه ام مرا آب دهید و شمعون کوزه آب بر زمین زده و شکسته یوسف بدانست که بلا آغاز کرد و او را محنت پیش آمد بگریست و زاری کرد و از پس ایشان همی دوید عرق از پیشانی گشاده و اشک از دیده روان و پای آبله کرده همی گوید ای برادران ای آل ابراهیم نه این بود عهد پدر با شما از بهر من نه این بود بشما امید پدر من چرا رحمت نکنید و بوفاء عهد باز نیایید ایشان آن همی شنیدند و او را هم چنان بتشنگی و گرسنگی و رنج همی داشتند تا آن گه که از ایشان نومید گشت و از بیم قتل بیفتاد و بیهوش شد یهودا بر وی مشفق گشت سر وی در کنار گرفت یوسف بهش باز آمد گفت ای برادر زینهار یهودا او را تسکین دل داد گفت مترس که از قتل بزینهار منی یوسف گفت من خود دانسته بودم که من اهل غم گینان ام و از خاندان محنت زدگان لکن گفتم مگر محنت من از بیگانگان بود کی دانستم و کجا گمان بردم که محنت از برادران بینم و داغ بر دل من بدست ایشان نهند آن گاه بنالید و بزارید و گفت ای پدر از حال من خبر نداری و ندانی که بر من چه می رود برادران گفتند مر یهودا را که تو ما را از کشتن منع میکنی و کار وی بجایی رسانیدیم که او را واپیش پدر بردن هیچ روی نیست اکنون تدبیر چیست یهودا گفت من چاهی دیده ام درین وادی او را در آن چاه افکنیم تا راه گذری فرا رسد و او را ببرد و مقصود شما گم بودن وی است تا پدر او را نه بیند و دل بشما دهد ایشان بحکم وی رضا دادند و رای وی موافق داشتند او را بر گرفتند و بسر چاه بردند و پیراهن از وی برکشیدند بعلت آنکه تا پیراهن بخون آلوده پیش پدر برند و آن وی را نشانی بود که گرگ یوسف را بخورد یوسف گفت یا اخوتاه ردوا علی قمیصی اتوار به فی الجب فقالوا ادع الاحد عشر کوکبا و الشمس و القمر یکسوک و یؤنسوک پس او را بچاه فرو گذاشتند چون بنیمه چاه رسید رسن از دست رها کردند رب العزه او را بقعر آن چاه رسانید چنان که هیچ رنج بوی نرسید و در میان آب سنگی بود یوسف بر آن سنگ نشست و برادران از سر چاه برفتند یهودا باز آمد که بر وی از همه مشفق تر بود و دلش نمیداد که او را فرو گذارد فرا سر چاه آمد گریان و نالان و رنجور دل گفت یا یوسف صعب است این کار که ترا پیش آمد و من عظیم رنجورم باین که برادران با تو کردند یوسف گفت یا اخی این حکم خداست و بر حکم خدا اعتراض نیست لکن ترا وصیت میکنم اگر روزی غریبی را بینی تشنه و گرسنه و ستم رسیده با وی مساعدت کن و لطف و مهربانی نمای ای یهودا و چون بخانه باز روی برادرم بنیامین و خواهرم دینه از من سلام برسان و ایشان را بنواز و ازین معاملت که برادران با من کردند پدر را هیچ آگاه مکن که مرا امید است که ازینجا خلاص یابم تا من ایشان را عفو کنم و پدر این خبر نشنیده باشد و گفته اند که از سر چاه تا بقعر صد و شصت گز بود و از کرامت یوسف آواز یکدیگر آسان می شنیدند یهودا گفت چرا باید که پدر این خبر نشنود گفت نباید که از سر ضجر بر ایشان دعا کند و ایشان را گزندی رسد که اندوه آن بعضی بمن رسد اینست کمال شفقت و غایت کرم و مهربانی بی نهایت طبع کریم پیوسته احسان را متقاضی بود اصل شریف همواره با کرم و لطف گراید
و گفته اند که آب آن چاه تلخ بود چون یوسف در چاه آرام گرفت آب آن خوش گشت و چاه تاریک روشن شد و یوسف برهنه بود اما بر بازوی وی تعویذی بسته که یعقوب آن را از بیم چشم زخم بر وی بسته بود و در آن تعویذ پیراهن ابراهیم خلیل بود پیراهن از حریر بهشت که جبرییل آورده بود از بهشت آن روز که ابراهیم را برهنه در آتش نمرود می افکندند و بعد از ابراهیم اسحاق بمیراث برد از وی و بعد از اسحاق یعقوب آن ساعت که یوسف برهنه در چاه آمد جبرییل آن تعویذ بگشاد و پیراهن بیرون آورد و در یوسف پوشانید و گفته اند بهی از بهشت بیاورد و بوی داد تا بخورد و گفته اند که رب العزه بوی فریشته ای فرستاد که او را ملک النور گویند که آن فریشته مونس ابراهیم بود در آتش نمرود و مونس اسماعیل بود آن گه که هاجر بطلب آب رفت و او را تنها بگذاشت و مونس یونس بود آن گه که از شکم ماهی بیرون آمد در عراء این ملک النور در چاه مونس یوسف بود و گفته اند یوسف در چاه دعا کرد گفت یا صریخ المستصرخین یا غوث المستغیثین یا مفرج کرب المکروبین قد تری مکانی و تعرف حالی و لا یخفی علیک شی ء من امری فریشتگان آسمان آواز وی بشنیدند همه بغلغل افتادند گفتند الهنا و سیدنا انا لنسمع بکاء و دعاء اما البکاء فبکاء صبی و اما الدعاء فدعاء نبی فاوحی الله الیهم ملایکتی هذا یوسف بن یعقوب بن اسحاق بن خلیل ابراهیم فاتسع الجب له مد بصره و وکل الله به سبعین الف ملک یؤنسونه و کان جبرییل عن یمینه و میکاییل عن یساره فجعل الله له الجب روضة خضراء و کانت تؤنسه و کان الله من وراء ذلک مطلع علیه
یوسف سه روز در آن چاه بماند و یهودا پنهان از برادران همی آمد و او را طعام همی داد روز چهارم جبرییل گفت یا غلام من طرحک فی هذا الجب
قال اخوتی لابی قال و لم قال حسدونی بمنزلتی من ابی فقال أ تحب ان تخرج من هذا الجب قال نعم فقال له قل یا صانع کل مصنوع و یا جابر کل کسیر و یا شاهد کل نجوی یا قریبا غیر بعید یا مونس کل وحید یا غالبا غیر مغلوب یا حی لا اله الا انت یا بدیع السماوات و الارض یا ذا الجلال و الاکرام اجعل لی من امری فرجا و مخرجا یوسف این دعا بگفت در حال فریشته ای آمد ببشارت و راحت و پیغام ملک فذلک قوله عز و جل و أوحینا إلیه این واو زیادت است تقدیره فلما ذهبوا به و اجمعوا ای عزموا علی ان یجعلوه فی غیابت الجب اوحینا الیه و روا باشد که این واو ثابته باشد و واو در اجمعوا زیادت بود یعنی فلما ذهبوا به اجمعوا
آن گه ابتدا کرد گفت و اوحینا الیه و مثله قوله فلما اسلما و تله للجبین و نادیناه ای نادیناه و الواو زایدة و قیل الوحی ها هنا وحی الهام
معنی آیت آنست که چون یوسف را ببردند و در چاه کردند ما پیغام دادیم باو که ناچار تو ایشان را خبر کنی در مصر از آنچه امروز می رود و آنچه با تو میکنند و ذلک فی قوله هل علمتم ما فعلتم بیوسف و هم لا یشعرون انک یوسف ای لا یعرفونک یعنی که تو ایشان را می گویی هل علمتم ما فعلتم بیوسف و ایشان ترا نشناسند و روا باشد که با وحی شود ای اوحینا و هم لا یشعرون بذلک الوحی
روی عن الحسن قال القی یوسف فی الجب و هو ابن سبع عشرة سنة و کان فی العبودیة و السجن و الملک ثمانین سنة و عاش بعد ذلک ثلثا و عشرین سنة و مات و هو ابن مایة و عشرین سنة و قیل حین القی فی الجب کان ابن اثنتی عشرة سنة
و جاؤ أباهم عشاء برادران چون از سر چاه باز گشتند گفتند اکنون پیش پدر رویم چه حجت آریم و چه گوییم اتفاق کردند که بزغاله ای بکشند و پیراهن یوسف بخون وی آلوده کنند و پیش پدر دربرند گویند یوسف گرگ بخورد و این پیراهن آلوده بخون نشان است و یعقوب بانتظار ایشان از خانه یک میل بیامده و بر سر راه نشسته ایشان بوقت شبان گاه پیش پدر رسیدند گریان و زاری کنان عشاء آخر روزست و ابتداء شب و از بهر آن بشب آمدند تا بر اعتذار دلیرتر باشند که در آن روز حیا ایشان را مانع بود از عذر دروغ آوردن و از اینجا گفته اند لا تطلب الحاجة باللیل فان الحیاء فی العین و لا تعتذر بالنهار فتلجلج فی الاعتذار فلا تقدر علی اتمامه و در شواذ خوانده اند عشاء بضم عین معنی آنست که از اشک فرا نمی دیدند که می گریستند و گفته اند که گریستن ایشان بحقیقت بود نه بمجاز سه معنی را یکی آن که شیبت یعقوب دیدند و دانستند که او را در بلاء و غم صعب افکندند دوم کودکی و بی گناهی یوسف یاد آوردند سیوم بر کرده خویش پشیمان شدند و روی اصلاح کار نمی دیدند یعقوب چون زاری و فزع ایشان شنید از جای برجست و بر خود بلرزید گفت ما لکم یا بنی و این یوسف چه رسید شما را ای پسران و یوسف کجا است
ایشان گفتند یا أبانا إنا ذهبنا نستبق ای نتسابق یعنی یرید کل واحد منا ان یسبق الآخر و ذلک من ریاضة الأبدان این آیت دلیل است که مسابقت بر اقدام رواست و یدل علیه
خبر عایشة قالت سابقت رسول الله ص فسبقته فلما حملت من اللحم سابقنی فسبقنی فقال یا عایشة هذه بتلک
و عن الزهری قال کانوا یستبقون علی عهد رسول الله ص علی الخیل و الإبل و الرجال علی اقدامهم و کانوا یستبقون لیشدوا بذلک انفسهم و گفته اند إنا ذهبنا نستبق این سباق رمی است و مصطفی ص گفته الرمی سهم من سهام الاسلام من تعلم الرمی ثم ترکه فنعمة ترکها
و قال صلی الله علیه و سلم من حق الولد علی الوالد ان یعلمه کتاب الله و السباحة و الرمی
قال و لیس من اللهو الا ثلاثة ملاعبة الرجل اهله و تأدیبه فرسه و رمیه بقوسه و من علمه الله الرمی و ترکه رغبة عنه فنعمة کفرها و فی روایة قال کل شی ء من لهو الدنیا باطل الا ثلثا انتضالک بقوسک و تأدیبک فرسک و ملاعبتک اهلک فانهن من الحق
و روی ان النبی ص مر بنفر یتناضلون فقال ارموا بنی اسماعیل فان اباکم کان رامیا و انا مع ابن الادرع فطرحوا نبالهم و قالوا من کنت معه یا رسول الله غلب قال ارموا و انا معکم کلکم ارموا و ارکبوا و ان ترموا احب الی من ان ترکبوا
قالوا یا أبانا إنا ذهبنا نستبق گفتند ای پدر ما ما ریاضت تن را و آزمون قوت را با یکدیگر سباق می بردیم و تیر می انداختیم و یوسف از آن که کودک بود او را نزدیک رخت خویش بگذاشتیم گرگ آمد و او را بخورد و ما أنت بمؤمن لنا معنی مؤمن درین موضع مصدق است هم چنان که آنجا گفت و یؤمن للمؤمنین ای یصدق المؤمنین جایی دیگر گفت لن نؤمن لکم ای لن نصدقکم و لو کنا صادقین لیس یریدون ان یعقوب لا یصدق من یعلم انه صادق هذا محال لا یوصف الانبیاء بذلک و لکن المعنی لو کنا عندک من اهل الثقة و الصدق لاتهمتنا فی یوسف لمحبتک ایاه و ظننت انا قد کذبناک
و جاؤ علی قمیصه بدم کذب ای ذی کذب یرید مکذوبا فیه لانه لم یکن دم یوسف بل دم سخلة یعقوب چون پیراهن دید هیچ ندریده و پاره نگشته وانگه بخون آغشته گفت شما دروغ می گویید که اگر گرگ خورد پیراهن وی پاره کردی آن گه گفت تالله ما رأیت کالیوم ذیبا حلیما اکل ابنی و لم یخرق علیه قمیصه یعقوب چون پیراهن دید آرام در دل وی آمد دانست که یوسف زنده است گرگ او را نخورده و ایشان دروغ می گویند و آن پیراهن بر وی خود می نهاد و می بویید و می گفت ما هذا بریح دم ابنی فانظروا ما صنعتم آن گه گفت بل سولت لکم أنفسکم أمرا ای زینت لکم انفسکم امرا فصنعتموه فصبر جمیل یعنی فصبری صبر جمیل لا شکوی فیه و لا جزع و الله المستعان علی ما تصفون کلمة یسکن الیها الملهوف ای استعین بالله علی احتمال ما تصفون
قال الشعبی لقمیص یوسف ثلث آیات احدیها حین جاءوا علیه بدم کذب و الثانیة حین قد و الثالثة حین القی علی وجه یعقوب فارتد بصیرا و روی انهم انطلقوا فنصبوا شبکة و اصطادوا ذیبا و اتوا به یعقوب فقالوا یا ابانا هذا الذیب الذی افترسه و قد اتیناک به فرفع یده الی السماء و قال یا رب ان کنت استجبت لی دعوة او رحمت لی عبرة فانطلق لی هذا الذیب حتی یکلمنی فانطقه الله عز و جل فابتداه بالسلام و قال السلام علیک یا نبی الله فقال یعقوب و علیک السلام ایها الذیب لقد فجعتنی بحبیبی و قرة عینی و اورثتنی حزنا طویلا قال لا و حقک یا نبی الله ما اکلت له لحما و لا شربت له دما و ان لحومکم و دماؤکم لمحرمة علینا معاشر الانبیاء
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş