۲ - النوبة الثانیة
ر رشیدالدین میبدی
0
Altın Yaprak
قوله تعالی لقد رضی الله عن المؤمنین إذ یبایعونک تحت الشجرة این آیت در شأن اهل حدیبیه فرو آمد اصحاب بیعة الرضوان و سبب این بیعت آن بود که رسول خدا در سال ششم از هجرت قصد زیارت کعبه کرد و هفتاد شتر با خود میبرد که قربان کند این خبر بمکه رسید و قریش هم جمع شدند با ساز حرب و آلت جنگ همه براه آمدند و اتفاق کردند که رسول را بقهر باز گردانند و نگذارند که در مکه شود رسول گفت ما را کسی باید که دلالت کند براهی که ایشان ما را ندانند و نبینند دلیلی فرا پیش آمد و ایشان را بکوه و شکسته همی برد تا بهامون حدیبیه رسیدند چون مکیان آگاه شدند ایشان فرو آمده بودند مرکب رسول ص آنجا زانو بزمین زد رسول گفت حبسها حابس الفیل آن گه گفت هر چه قریش از من درخواهند از تعظیم خانه و صلت رحم ایشان را مبذول دارم در آن حال عکرمه با پانصد سوار کفار بحرب بیرون آمدند یاران رسول از آن که بعمره احرام گرفته بودند سلاح نتوانستند گرفت رسول خدا با خالد بن ولید گفت این عم تو است شر وی ترا کفایت باید کرد خالد بیرون آمد و گفت انا سیف الله و سیف رسوله این نام بر وی برفت و حقیقت شد پس یاران ایشان را بسنگ بتاختند و بهزیمت کردند پس رسول خدا خراش بن ابی امیة الخزاعی بمکه فرستاد تا با اشراف قریش سخن گوید و ایشان را خبر دهد که رسول بحرب و جنگ نیامده که بعمره آمده و زیارت کعبه و خراش را بر شتر خود نشاند شتری که نام وی ثعلب بود
کافران بوی التفات نکردند و سخن وی نشنیدند و دانستند که آن مرکب رسولست آن را پی زدند و خواستند که خراش را بکشند اما قومی دیگر ایشان را از قتل وی منع کردند و او را رهایی دادند خراش باز آمد و احوال با رسول بگفت رسول ص خواست که عمر خطاب را فرستد بپیغام بایشان عمر گفت یا رسول الله ایشان صلابت من دانند و مرا بنزدیک ایشان خویش و پیوند نیست که اگر حاجت افتد مرا یاری دهند اما عثمان مردی رفیق مشفق است و در میان ایشان خویشان دارد که وی را یاری دهند فرستادن وی مگر صوابتر آید رسول خدا سخن عمر بپسندید و عثمان را گفت ترا بمکه باید رفت و قریش را بباید دید و بوجه الفت و رفق سخن باید گفت مگر صلاحی پدید آید یا عثمان قریش را گوی که محمد بحرب شما نیامده و قصد وی جز زیارت کعبه و طواف نیست و شتران آورده قربانی را او را منع مکنید که اگر شما منع کنید لا بد با شما حرب کند
عثمان بفرمان رسول رفت و اندر صحراء مکه بر لشکر قریش رفت و نزدیک ایشان منزل ساخت آن گه گفت ای جماعت قریش این احلامکم و این عقولکم کجا رفت عقل و حلم شما که بجنگ محمد آمده اید یاد ندارید که روز بدر با اشراف شما چه کرد گمان مبرید که نشستن وی در صحرا حدیبیه از روی عجز است او را عجز نیست اما بر شما شفقت میبرد و حق خویشی نگه میدارد و رنه اهلاک شما بر دست وی و بر یاران وی آسانست وی از بهر عمره و زیارت کعبه آمده از راه وی برخیزید و او را منع مکنید که پشیمان شوید و در میان آن جمع مردی بود از خویشان عثمان نام وی ابان بن سعید بن ابی العاص برخاست و عثمان را در برگرفت و سخن وی بپسندید و گفت اشراف ما و مهتران ما در شهراند و این سخن با ایشان میباید گفت ترا امان دادم تا این پیغام محمد ص بایشان برسانی بر این اسب نشین تا من ردیف تو باشم و بمکه اندر رویم و این سخن که همی گویی بسمع اشراف مکه رسان باشد که از تو قبول کنند و من نگذارم که کسی قصد تو کند و ترا رنجاند عثمان رفت و سادات و اشراف مکه را دید مر ایشان را گفت محمد مصطفی رسول خدا مرا فرستاد بنزدیک شما و پیغام داد که من نه بحرب و جنگ آمده ام و مقصود من زیارت کعبه و حرم است و عمره شما مرا بعرب باز گذارید اگر هلاک شوم شما بمراد رسید و اگر مرا دست بود آن عز و شرف شما را بود جماعتی گفتند آنچه محمد میگوید طریق انصاف است و ما را با وی حرب کردن روی نیست باز جماعتی گفتند ممکن نیست که ما محمد را بگذاریم که در مکه آید امسال او را باز باید گشت تا دیگر سال که باز آید و سه شبانروز مکه او را خالی کنیم تا در آید بی سلاح و عمره کند و باز گردد
آن گاه عثمان را گفتند تو اگر بخواهی طواف کن عثمان گفت من چون طواف کنم و آن کس که از من بر خدای عز و جل عزیزتر است طواف نمیکند پس عثمان را نگذاشتند که نزدیک رسول بازگشت روزی چند در مکه توقف کرد و اندر مکه جماعتی بودند که ایمان ظاهر داشتند و بدیدار عثمان شاد گشتند و سکون یافتند و قومی بودند که ایمان پنهان داشتند و آن روز از شادی دیدار عثمان ایمان ظاهر کردند و در آن روزها مر عثمان را تبع بسیار پدید آمد از مؤمنان و بآن سبب گفت و گوی در مکه افتاد و عداوت قریش ظاهر گشت و جماعتی از لشکر قریش بشب برخاستند و بطرف لشکر اسلام آمدند و فرصت همی جستند یاران رسول بیدار بودند برخاستند و بیکدیگر درآویختند و قومی از هر دو جانب مجروح گشتند و تنی چند از ایشان بدست اهل اسلام اسیر گشتند پس خبر در افتاد که مکیان عثمان را بکشتند رسول خدا عظیم دلتنگ شد سوگند یاد کرد که اگر او را کشته اند من باز نگردم الا بحرب و بقتل هر که فرا پیش آید تا مکافات ایشان بایشان رسانم آن گه رسول برخاست و در زیر آن درخت شد که قرآن آن را نام برده که تحت الشجرة و کانت سمرة و معقل بن یسار المزنی قایم علیه رافع غصنا من اغصانها عمر خطاب را فرمود که بآواز بلند ندا کن تا یاران جمله حاضر آیند که جبرییل آمده از حضرت عزت و ما را بیعت فرمود عمر آواز برداشت و ندا کرد خروشی و جوشی در لشگرگاه افتاد هر که در لشکرگاه بود روی برسول آورد مگر یک تن که در نفاق متهم بود و هو جد بن قیس فانه اختبأ تحت ابط ناقته همه با رسول بیعت کردند که با قریش حرب کنند و از قتال نگریزند و پشت بندهند و این بیعت را بیعة الرضوان گویند و آن اصحاب را اصحاب الشجرة گویند و کان علامة اصحاب رسول الله ص معه فی غزاة یا اصحاب الشجرة یا اصحاب سورة البقرة چون از بیعت فارغ شدند و ساز حرب بساختند قریش اندیشمند شدند عروة ابن مسعود الثقفی قریش را گفت شما دانید که من با شما موافق ام و در من تهمتی نیست اگر صواب باشد تا من بروم و از حال وی بررسم تا در هر چه کنیم بر بصیرت باشیم عروة آمد بنزدیک رسول و گفت یا محمد کار تو از دو بیرون نیست اگر بهتر آیی و ترا ظفر بود خلقی را از ایشان بکشی و مستاصل کنی و هرگز شنیدی که کسی قوم و قبیله خود را نیست کند و اصل خود را خراب کند و اگر بهتر نیایی این قوم تو بگریزند و ترا تنها بگذارند و بهیچ حال ترا صواب نباشد با قریش قتال کردن و بسبب این قوم رذال اهل خود را مقهور داشتن بو بکر صدیق خشم گرفت و برو حرج کرد و بتان را دشنام داد و کسی را که با ایشان نازد و گفت شما برای بت حرب همی کنید و جان فدا همی کنید و ما برای خدای حرب نکنیم و عروة صحابه را دید که حرمت رسول چنان همی داشتند که سر از پیش وی برنمیداشتند و بآواز نرم با وی سخن همی گفتند و بآب دهن وضوء رسول تبرک همی کردند و دست بدست همی دادند و عروة در حال سخن گفتن با رسول دست فراخ همی زد مغیرة بن شعبة ایستاده بود تیغ کشیده گفت ای بی حرمت دست بجای دار و بحرمت باش و رنه باین تیغ دست از تو جدا کنم عروة برخاست و بنزدیک قریش باز آمد گفت ای قوم بدانید که من ملوک جهان بسیار دیدم از عرب و عجم کسری را دیدم و قیصر را دیدم و هرگز هیچ کس را بحرمت و حشمت وی ندیدم و هیچ قوم را ندیدم که توقیر و تعظیم و احترام کسی چنان در دل دارند که اصحاب وی از وی دارند مانا که اگر روی باهل شرق و غرب آرند کس با ایشان مقاومت نتواند کرد
این حرب در باقی نهید و جنگ چندان کنید که آشتی را جای باشد او میگوید من بطواف کعبه و زیارت خانه آمدم و کس را نرسد که او را از زیارت کعبه منع کند
مردی برخاست از بنی کنانة گفت من بروم و حقیقت این حال باز دانم بگذارید مرا تا شما را خبر درست آرم این مرد چون نزدیک لشگرگاه اسلام رسید رسول ص گفت مردی همی آید که عزیز قوم است از بنی کنانة و ایشان قومی اند که شتران قربانی را نشان هدی بر کرده بچشم ایشان بزرگ آید و آن را تعظیم نهند این شتران را پیش وی باز برید یاران احرام گرفته و شتران قربانی در پیش کرده لبیک گویان پیش وی باز شدند آن مرد چون ایشان را بدان حال دید گفت سبحان الله ما ینبغی لهؤلاء ان یصدوا عن البیت کسی را نرسد و نسزد که ایشان را از خانه کعبه منع کند دیگری بیامد نام وی حلیس بن علقمة سید اعراب و یاران را در آن حال بر آن صفت دید بازگشت قریش را گفت کسی که قصد خانه کعبه دارد بر آن صفت که من دیدم شتران قربانی با قلاید آورده و قوام احرام گرفته و زیارت کعبه و طواف خانه در دل داشته از کجا روا بود منع ایشان کردن و باز گردانیدن قریش گفتند تو مردی اعرابیی در این کار نبینی خاموش باش که ترا سخن نرسد اعرابی خشم گرفت گفت و الله که من با شما درین کار همداستان نه ام ور شما محمد را از خانه بازگردانید من آوازی دهم درین اعراب که زیر دستان من اند تا چندان بهم آیند که شما طاقت ایشان ندارید قریش بترسیدند و راه صلح جستند سهیل بن عمرو را فرستادند بنزدیک رسول تا صلح کند رسول خدا چون سهیل را دید بنام وی فال زد بر عادت عرب گفت سهل لکم من امورکم و این صلح آن فتح است که رب العالمین فرمود در ابتداء سورة إنا فتحنا لک فتحا مبینا قوله لقد رضی الله عن المؤمنین إذ یبایعونک تحت الشجرة فعلم ما فی قلوبهم من الصدق و الوفاء و صحة العقاید و نصرة الرسول فأنزل السکینة علیهم یعنی الصبر و سکون النفس الی صدق الوعد و قوة القلب حتی اطمأنت الی اطاعة الرسول و أثابهم فتحا قریبا یعنی فتح خیبر و مغانم کثیرة یأخذونها من اموال یهود خیبر و کانت خیبر ذات عقار و اموال فاقتسمها رسول الله ص بینهم و کان الله عزیزا حکیما
وعدکم الله مغانم کثیرة تأخذونها و هی الفتوح التی تفتح لهم مع النبی ص و بعده و کل مغنم یقسم فی هذه الامة الی یوم القیمة فعجل لکم هذه یعنی غنیمة خیبر و کف أیدی الناس عنکم و ذلک ان النبی ص لما قصد خیبر و حاصر اهلها همت قبایل من بنی اسد و غطفان ان یغیروا علی عیال المسلمین و ذراریهم بالمدینة فکف الله ایدیهم بالقاء الرعب فی قلوبهم و قیل کف ایدی الناس عنکم یعنی ایدی اهل مکة بالصلح و لتکون کفهم و سلامتکم آیة للمؤمنین علی صدقک و یعلموا ان الله هو المتولی حیاطتهم و حراستهم فی مشهدهم و مغیبهم و یهدیکم صراطا مستقیما یثبتکم علی الاسلام و یزیدکم بصیرة و یقینا بصلح المدینة و فتح خیبر و أخری لم تقدروا علیها ای وعدکم الله فتح بلدة اخری لم تقدروا علی فتحها فیما مضی قد أحاط الله بها علما انها ستصیر الیکم قال ابن عباس و الحسن و مقاتل هی غنایم فارس و الروم و قال قتاده هی فتح مکة و کان الله علی کل شی ء قدیرا
و لو قاتلکم الذین کفروا معناه لو قاتلکم قریش یوم الحدیبیة لولوا الأدبار لانهزموا ای لم یکن قتال و لو کان قتال لکان بهذه الصفة ثم لا یجدون ولیا ینصرهم و لا نصیرا یلی امرهم
سنة الله یعنی کسنة الله التی قد خلت من قبل فی نصرة رسله کقوله إنا لننصر رسلنا و کقوله کان حقا علینا نصر المؤمنین
و لن تجد لسنة الله فی نصرة رسله تبدیلا تغییرا و قیل سن سنة قدیمة فیمن مضی من الامم ان کل قوم قاتلوا انبیاءهم انهزموا و لن تجد لسنة الله تبدیلا و هو الذی کف أیدیهم عنکم و أیدیکم عنهم ظفر المسلمون یومیذ بقوم من اهل مکة یقال کانوا اثنین و ثمانین رجلا فأتوا بهم رسول الله و قد کانوا رموا عسکر المسلمین بالنبل و آذوهم و قتلوا منهم رجلا یقال له ابن زنیم
فقال لهم رسول الله ص الکم عهد او ذمام فقالوا لا فخلی سبیلهم فانزل الله هذه الایة
و قال عبد الله بن مغفل المازنی کنا مع النبی ص بالحدیبیة فی اصل الشجرة التی قال الله تعالی فی القرآن و علی ظهره غصن من اغصان تلک الشجرة فرفعته عن ظهره و علی بن ابی طالب بین یدیه یکتب کتاب الصلح فخرج علینا ثلاثون شابا علیهم السلاح فثاروا فی وجوهنا فدعا علیهم نبی الله ص فاخذ الله بابصارهم فقمنا الیهم فاخذناهم فقال لهم رسول الله هل جعل لکم احد امانا قالوا اللهم لا فخلی سبیلهم
فذلک قوله کف أیدیهم عنکم و أیدیکم عنهم و قیل کف أیدیهم عنکم و أیدیکم عنهم بالصلح من الجانبین و قیل کف ایدیهم عنکم بالرعب لقوله نصرت بالرعب و ایدیکم عنهم بقوله و لو لا رجال مؤمنون الایة ببطن مکة هو الحدیبیة لانها من ارض الحرم و قیل ببطن مکة ای بارض مکة و الحرم کله مکة و قیل من بعد أن أظفرکم علیهم بفتح مکة و کان الله بما تعملون بصیرا
هم الذین کفروا یعنی قریشا و صدوکم عام الحدیبیة عن المسجد الحرام ان تطوفوا للعمرة و الهدی یعنی و صدوا الهدی معکوفا محبوسا أن یبلغ محله ای منحره و محل الهدی منی و قیل محل هدی العمرة مکه و محل هدی الحج منی و الهدی جمع هدیة و لم یؤنث لان الجمع اذا لم یکن بین واحده و جمعه الا الهاء جاز تذکیره و تأنیثه و الهدی هی البدن التی ساقها رسول الله ص و کانت سبعین بدنة معکوفا کانت تاکل الوبر من الجوع و لو لا رجال مؤمنون و نساء مؤمنات یعنی المستضعفین بمکة لم تعلموهم أن تطؤهم یعنی ان تقتلوهم فتصیبکم منهم ای من جهتهم معرة ای اثم و قیل دیة و قیل کفارة لان الله عز و جل اوجب علی قاتل المؤمن فی دار الحرب اذا لم یعلم ایمانه الکفارة فقال تعالی فإن کان من قوم عدو لکم و هو مؤمن فتحریر رقبة مؤمنة
قوله بغیر علم فیه تقدیم و تأخیر تقدیره ان تطأوهم بغیر علم فتصیبکم منهم معرة و جواب هذا الکلام محذوف تأویله لاذن لکم فی دخول مکة و لسلطکم علیهم و لکنه حال بینکم و بین ذلک
میگوید اگر نه از بهر آن مستضعفان بودی که در مکه اند مردان و زنانی که ایمان خویش پنهان دارند و شما ایشان را نشناسید و بنادانی ایشان را بکشید و شما را بزه حاصل شود و زیان دیت و وجوب کفاره بشما رسد و نیز کافران شما را عیب کنند که اهل دین خود را کشتید اگر نه این بودید ما شما را بر ایشان مسلط کردید و در مکه گذاشتید آنکه گفت لیدخل الله فی رحمته ای فی دین الاسلام من یشاء من اهل مکه بعد الصلح قبل ان تدخلوها این همه بآن کرد الله تا آن را که خواهد از اهل مکه در دین اسلام آرد پیش از آنکه شما در مکه روید و فتح مکه باشد ثم قال لو تزیلوا ای تمیزوا یعنی المؤمنین من الکافرین لعذبنا الذین کفروا منهم عذابا ألیما بالسبی و القتل بایدیکم اگر آن مستضعفان مؤمنان از کافران جدا گشتند ما آن کافران را بدست شما عذاب کردید بسبی و قتل قال قتاده فی هذه الایة ان الله یدفع بالمؤمنین عن الکفار کما دفع بالمستضعفین من المؤمنین عن مشرکی مکه
روی ان علیا ع سأل رسول الله ص عن قول الله عز و جل لو تزیلوا لعذبنا الذین کفروا منهم عذابا ألیما قال هم المشرکون من اجداد رسول الله و ممن کان بعدهم فی عصره کان فی اصلابهم المؤمنون فلولا تزیل المؤمنین عن اصلاب الکافرین لعذب الله الکافرین عذابا الیما
إذ جعل الذین کفروا معناه و اذکر اذ جعل و قیل هو متصل بقوله لعذبنا و الحمیة الانفة و حمیة الجاهلیة انفتهم من الاقرار برسالة محمد ص و الاستفتاح ب بسم الله الرحمن الرحیم و ذلک انه لما امر رسول الله علیا ان یکتب کتاب الموادعة بینه و بین اهل مکة املی علیه بسم الله الرحمن الرحیم فقال سهیل انا لا نعرف الرحمن و لو کنا نصدقک ما قاتلناک و ما صددناک و لکن اکتب کما کنا نکتب باسمک اللهم ففعل رسول الله ص فأنزل الله سکینته علی رسوله و علی المؤمنین ای وقارا و صبرا حتی لم یدخلهم ما دخلهم من الحمیة فیعصوا الله فی قتالهم و ألزمهم کلمة التقوی قال ابن عباس و مجاهد و قتادة و السدی و اکثر المفسرین کلمة التقوی لا اله الا الله و روی عن ابی بن کعب مرفوعا و قال علی و ابن عمر کلمة التقوی لا اله الا الله و الله اکبر
و قال عطاء بن ابی رباح هی لا اله الا الله وحده لا شریک له له الملک و له الحمد و هو علی کل شی ء قدیر قال عطاء الخراسانی هی لا اله الا الله محمد رسول الله و قال الزهری هی بسم الله الرحمن الرحیم
و معنی ألزمهم اوجب علیهم و قیل الزمهم الثبات علیها و کانوا أحق بها من غیرهم و کانوا أهلها فی علم الله لان الله تعالی اختار لنبیه و صحبة نبیه اهل الخیر و قیل ان الذین کانوا قبلنا لا یکون لاحد ان یقول لا اله الا الله فی الیوم و اللیلة الا مرة واحدة لا یستطیع یقولها اکثر من ذلک و کان قایلها یمد بها صوته حتی ینقطع النفس التماس برکتها و فضیلتها و جعل الله لهذه الامة ان یقولونها متن شاؤا و هو قوله و ألزمهم کلمة التقوی و کانوا أحق بها من الامم السالفة و قال مجاهد ثلث لا یحجبن عن الرب لا اله الا الله من قلب مؤمن و دعوة الوالدین و دعوة المظلوم و کان الله بکل شی ء علیما فیجری الامور علی مصالحها
لقد صدق الله رسوله الرؤیا بالحق رسول خدای پیش از آنکه بحدیبیه رفت در مدینه بخواب نمودند او را که فراوی گفتند لیفتحن علیک مکة این شهر مکه بر تو گشاده شود و وقت آن فتح در خواب معین نکردند رسول با یاران گفت که فتح مکه مرا در خواب نمودند یاران همه شاد شدند و گمان بردند که همان سال در مکه روند پس چون از حدیبیه بصلح بازگشتند و رسول بصلح کردن و بازگشتن رغبت نمود یاران گفتند با یکدیگر أ لیس کان یعدنا رسول الله ص ان نأتی البیت فنطوف به در خبر است که عمر بن خطاب گفت یا رسول الله نه تو با ما گفته ای که در خانه کعبه رویم و طواف کنیم رسول گفت بلی من گفته ام اما با تو گفتم که امسال رویم یا دیگر سال گفت نه یا رسول الله که وقت آن معین نکردی رسول گفت پس می دان که تو در خانه کعبه روی و طواف کنی و بر وفق این رب العالمین آیت فرستاد
لقد صدق الله رسوله الرؤیا بالحق راست نمود الله رسول خویش را آن خواب براستی و درستی ثم اخبر الله عن رسوله انه قال لتدخلن المسجد الحرام إن شاء الله آمنین آن گه رسول خدای فرمود فرایاران بحکم آن خواب که او را نمودند که شما ناچار در روید در مسجد حرام ناترسندگان و ایمن گشته از دشمنان و هر چند که در آن دخول بیقین بود اما کلمه استثنا بحکم ادب گفت که او را گفته بودند و لا تقولن لشی ء إنی فاعل ذلک غدا إلا أن یشاء الله و قیل الاستثناء واقع علی الامن لا علی الدخول لان الدخول لم یکن فیه شک
کقول النبی ص عند دخول المقبرة و انا ان شاء الله بکم لا حقوق فالاستثناء یرجع الی اللحوق لا الی الموت
قال الحسین بن الفضل یجوز ان یکون الاستثناء من الدخول لان بین الرؤیا و تصدیقها سنة و مات منهم فی تلک السنة اناس فمجاز الایة لتدخلن المسجد الحرام کلکم ان شاء الله قیل ان هاهنا بمعنی اذ کقوله تعالی و أنتم الأعلون إن کنتم مؤمنین یعنی اذ کنتم قال عبد الله بن مسعود من قال لک انت مؤمن فقل ان شاء الله و هو قول جمیع اهل السنة فی الاسم اذا سیل أ مؤمن انت قال ان شاء الله و اما فی الفعل فاذا قیل له آمنت فیقول آمنت بالله و لا یستثنی و اما الشاک فی ایمانه فلیس بمؤمن و انما یستثنی المؤمن لانه یعلم ایمانه و لا یعلم اسمه عند الله عز و جل قوله محلقین رؤسکم و مقصرین فالتحلیق و التقصیر تحلتا الاحرام و التحلیق افضل من التقصیر حلق رسول الله ص رأسه بمنا و اعطی شعر شق رأسه ابا طلحة الانصاری و هو زوج ام سلیم هی والدة انس بن مالک فکان آل انس یتهادونها بینهم فعلم ما لم تعلموا ای علم من تأخیر ذلک ما لم تعلموا و هو ما ذکر من قوله و لو لا رجال مؤمنون الایة و قیل علم الله انه سیکون فی السنة الثانیة و لم تعلموا انتم فلذلک وقع فی نفوسکم ما وقع و قیل علم من صلاح الصلح ما لم تعلموا و قیل علم انه یفتح خیبر و لم تعلموا فجعل من دون ذلک ای من قبل دخولهم المسجد الحرام فتحا قریبا و هو فتح خیبر و قیل صلح الحدیبیة اسماه فتحا قریبا ای تصلون بعده قریبا الی دخول مکة قال الزهری ما فتح فی الاسلام فتح کان اعظم من صلح الحدیبیة لانه انما کان القتال حیث التقی الناس فلما کانت الهدنة وضعت الحرب و امن الناس بعضهم بعضا فالتقوا و تفاوضوا فی الحدیث و المناظرة فلم یکلم احد بالاسلام یعقل شییا الا دخل فیه لقد دخل فی تینک السنتین فی الاسلام مثل من کان فی الاسلام قبل ذلک و اکثر قوله هو الذی أرسل رسوله بالهدی یعنی بالبیان الواضح و هو القرآن و قیل شهادة ان لا اله الا الله و دین الحق یعنی الاسلام لیظهره علی الدین کله ای لیظفره و یعلیه کقوله فأصبحوا ظاهرین ای عالین تقول ظهرت السطح ای علوته و المعنی لیظهر دین الاسلام و یبطل سایر الملک و ذلک کاین عند نزول عیسی ع و قیل قد فعل ذلک لانه لیس من اهل دین الا و قد قهر هم المسلمون و ظهروا علیهم و علی بلدانهم او علی بعضها و ظهورهم علی بعض بلدانهم ظهورهم علیهم
و یحتمل ان تکون الهاء راجعة الی الرسول تأویله لیظهر محمدا علی اهل الدین کله و قیل لیطلع محمدا علی کل الفرایض فیکون ظاهرا له کاملا و کفی بالله شهیدا لنبیه و شهادته له ما آتاه من المعجزات و قیل و کفی بالله شهیدا علی انه نبی صادق فیما یخبر
محمد رسول الله قال ابن عباس شهد له بالرسالة ثم قال مبتدیا و الذین معه من المؤمنین یعنی الصحابة أشداء علی الکفار غلاظ علیهم کالاسد علی فریسته لا تأخذهم فیهم رأفة رحماء بینهم متعاطفون متوادون بعضهم لبعض کالوالد مع الولد کما قال أذلة علی المؤمنین أعزة علی الکافرین تراهم رکعا سجدا اخبر عن کثرة صلوتهم و مداومتهم علیها یبتغون فضلا من الله و رضوانا ان یتقبل اعمالهم التی أتوا بها علی قدر امکانهم و قیل یبتغون فضلا من الله ان یدخلهم الجنة و رضوانا ان یرضی عنهم سیماهم ای علامتهم فی وجوههم من أثر السجود اختلفوا فی هذا السیماء فقال قوم هو نور و بیاض فی وجوههم یوم القیمة یعرفون به انهم سجدوا فی الدنیا و هو روایة عطیة العوفی عن ابن عباس و قال الربیع بن انس استنارت وجوههم من کثرة ما صلوا و قال شهر بن حوشب تکون مواضع السجود من وجوههم کالقمر لیلة البدر و قال الثوری یصلون باللیل فاذا اصبحوا رای ذلک فی وجوههم بیانه قوله من کثر صلوته باللیل حسن وجهه بالنهار
و قیل لبعضهم ما بال المتهجدین احسن الناس وجوها فقال لانهم خلوا بالرحمن فاصابهم من نوره و فی روایة الوالبی عن ابن عباس قال هو السمت الحسن و الخشوع و التواضع و المعنی ان السجود اورثهم الخشوع و السمت الحسن الذی یعرفون به
و قال الضحاک هو صفرة الوجه و امارة التهجد فی وجوههم من السهر و قال الحسن اذا رأیتهم حسبتهم مرضی و ما هم بمرضی و قال سعید بن جبیر هو اثر التراب علی الجباه
قال ابو العالیة لانهم یسجدون علی التراب لا علی الاثواب
و قال عطاء الخراسانی دخل فی هذه الایة کل من حافظ علی الصلوات الخمس ذلک مثلهم ای ذلک الذی ذکرت صفتهم فی التوراة عرفوا الی بنی اسراییل بهذا الوصف لیعرفوهم اذا ابصروهم ثم ابتدأ فقال و مثلهم فی الإنجیل کزرع أخرج شطأه قرأ ابن کثیر و ابن عامر شطأه بفتح الطاء و قرأ الآخرون بسکونها و هما لغتان کالنهر و النهر و الشط فراخ الزرع التی تنبت الی جانب الاصل یقال اشطأ الزرع فهو مشطی اذا افرخ فآزره ای اعان الزرع الشطأ و قواه و الا زر القوة فاستغلظ ای غلظ الشطأ فاستوی علی سوقه ای تناهی و تم و صار کالاصل و سوقه جمع ساق الزرع ای قصبه و هذا مثل ضربه الله تعالی لاصحاب محمد ص یعنی انهم یکونون قلیلا ثم یزدادون و یکثرون و یقوون یعجب الزراع ای یسر الاکرة و یتعجبون من قوته لیغیظ بهم الکفار تأویله لیغیظ الله بهم الکفار ای ان النبی خرج وحده ثم اتبعه من هاهنا و هاهنا حتی کثروا و استفحل امرهم فغاظ بهم اهل مکة و کفار العرب و العجم قال سفیان بن عیینة لهارون الرشید من غاظه حسن حال اصحاب رسول الله ص فهو کافر و عن مبارک بن فضالة عن الحسن قال و الذین معه ابو بکر الصدیق أشداء علی الکفار عمر بن الخطاب رحماء بینهم عثمان بن عفان تراهم رکعا سجدا علی بن ابی طالب یبتغون فضلا من الله و رضوانا بقیة العشرة المبشرون بالجنة کزرع الزرع محمد ص أخرج شطأه ابو بکر فآزره عمر فاستغلظ عثمان یعنی استغلظ عثمان للاسلام فاستوی علی سوقه علی بن ابی طالب استقام الاسلام بسیفه یعجب الزراع المؤمنون لیغیظ بهم الکفار قول عمر لاهل مکة بعد ما اسلم لا نعبد الله سرا بعد الیوم
و فی الخبر الصحیح عن عبد الرحمن بن عوف عن النبی ص قال ابو بکر فی الجنة و عمر بن الخطاب فی الجنة و عثمان بن عفان فی الجنة و علی بن ابی طالب فی الجنة و طلحة فی الجنة و الزبیر فی الجنة و عبد الرحمن بن عوف فی الجنة و سعد بن ابی وقاص فی الجنة و سعید بن زید فی الجنة و ابو عبیدة بن الجراح فی الجنة
و عن انس بن مالک عن النبی ص قال ارحم امتی ابو بکر و اشدهم فی امر الله عمر و اصدقهم حیاء عثمان و اقضاهم علی و افرضهم زید و أقراهم ابی و اعلمهم بالحلال و الحرام معاذ بن جبل و لکل امة امین و امین هذه الامة ابو عبیدة بن الجراح
و عن ابن عمر قال قال رسول الله لعلی یا علی انت فی الجنة و شیعتک فی الجنة و سیجی ء بعدی قوم یدعون ولایتک
لهم لقب یقال لهم الرافضة فاذا ادرکتهم فاقتلهم فانهم مشرکون قال یا رسول الله ما علامتهم قال یا علی انه لیست لهم جمعة و لا جماعة یسبون ابا بکر و عمر
و قال ابن ادریس ما آمن ان یکونوا قد ضارعوا الکفار یعنی الرافضة لان الله عز و جل یقول لیغیظ بهم الکفار ای انما کثرهم و قواهم لیکونوا غیظا للکافرین قال مالک بن انس من اصبح و فی قلبه غیظ علی اصحاب رسول الله ص فقد اصابته هذه الایة قوله وعد الله الذین آمنوا و عملوا الصالحات قال ابو العالیة العمل الصالح فی هذه الایة حب الصحابة منهم مغفرة و أجرا عظیما الکنایة فی قوله منهم راجعة الی معنا الشطأ و هم الداخلون فی الدین بعد الزرع الی یوم القیمة یعنی من یدخل فی الاسلام بعد الصحابة الی یوم القیمة و فی جملتهم من یوصف بالعمل الصالح و منهم من لا یوصف به و قیل هی لبیان الجنس و قیل هم الذین ختم منهم الایمان و قیل هذا الوعد لهؤلاء الذین ذکروا فی الایة و هم اصحاب النبی ص و ان کان سایر المؤمنین قد وعدهم الله المغفرة و قیل قوله منهم کقوله یغفر لکم من ذنوبکم هی کلمة صلة کقول الشاعر
ما ضاع من کان له صاحب
یقدران یصلح من شأنه
فانما الدار بسکانها
و انما المرء باخوانه
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş