۲۲ - النوبة الثالثة
ر رشیدالدین میبدی
0
Altın Yaprak
قوله تعالی و من أحسن دینا ممن أسلم وجهه لله و هو محسن الآیة رب العالمین خدای جهانیان و کردگار نهان دان جل جلاله و تقدست اسماءه و تعالت صفاته درین آیت مخلصان را میستاید و اخلاص در اعمال میپسندد و اول کسی که جامه اخلاص در سر کعبه عمل کشید مصطفی بود که گفت انما الأعمال بالنیات
این روش اخلاص در اعمال همچون روش رنگ است در گوهر چنان که گوهر بی کسوت رنگ سنگی باشد بی قیمت عمل بی اخلاص جان کندنی است بی صواب
معروف کرخی قدس الله روحه خویشتن را بتازیانه زدی و گفتی یا نفس اخلصی تخلصی اخلاص کن تا خلاص یابی گفته اند علم تخم است و عمل زرع است و آب آن اخلاص کار اخلاص دارد و رستگاری در اخلاص است و سعادت ابد در اخلاص است اما اخلاص خود عزیز است نه هر جایی فرود آید نه بهر کسی روی نماید
رب العزة گفت سر من سری استودعته قلب من احببت من عبادی
در بنی اسراییل عابدی بود وی را گفتند در فلان جایگه درختی است که قومی آن را میپرستند آن عابد را از بهر خدا و تعصب دین خشم گرفت از جای برخاست تبر بر دوش نهاد و رفت تا آن درخت از بیخ بردارد و نیست گرداند
ابلیس بصفت پیری براه وی شد از وی پرسید که کجا میروی گفت بفلان جایگه تا آن درخت بر کنم گفت رو بعبادت خود مشغول باش که این از دست تو بر نخیزد با وی بر آویخت ابلیس بافتاد و عابد بر سینه وی نشست ابلیس گفت دست از من باز گیر تا ترا یک سخن نیکو بگویم دست از وی بداشت ابلیس گفت ای عابد خدای را پیغامبران هستند اگر این درخت بر میباید کند پیغامبری را فرماید تا برکند ترا بدین نفرموده اند عابد گفت نه که لا بد است بر کندن این درخت
و من ازین کار بازنگردم تا تمام کنم دیگر باره بهم بر آویختند و عابد به آمد و ابلیس بیفتاد ابلیس گفت ای جوانمرد تو مردی درویشی و مؤنت تو بر مردمان است چه باشد که این کار در باقی کنی که بر تو نیست و ترا بدان نفرموده اند و من هر روز دو دینار در زیر بالین تو کنم هم ترا نیک بود هم عابدان دیگر را که بر ایشان نفقه کنی عابد درین گفت وی بماند با خود گفت یک دینار بصدقه دهم و یک دینار خود بکار برم بهتر از آنکه این درخت بر کنم که مرا بدین نفرموده اند و نه پیغامبرم تا بر من واجب آید پس باین سخن بازگشت دیگر روز بامداد دو دینار دید در زیر بالین خود بر گرفت روز دیگر همچنین تا روز سیوم که هیچ چیز ندید خشم گرفت تبر برداشت و رفت تا درخت بر کند ابلیس براه وی آمد و گفت ای مرد ازین کار برگرد که این هرگز از دست تو بر نخیزد بهم بر آویختند و عابد بیفتاد و بدست ابلیس عاجز گشت و ابلیس قصد هلاک وی کرد عابد گفت مرا رها کن تا باز گردم لکن با من بگو که اول چرا من به آمدم و اکنون تو به آمدی گفت از آنکه در اول از بهر خدای برخاستی و دین خدای را خشم گرفتی رب العزة مرا مسخر تو کرد هر که برای خدا باخلاص کاری کند مرا بر وی دست نبود اکنون از بهر طمع خویش و از بهر دنیا خشم گرفتی تابع هوای خود شدی لا جرم بر من برنیامدی و مقهور من گشتی
مصطفی ص را پرسیدند که اخلاص چیست گفت آنکه گویی ربی الله ثم تستقیم کما امرت
و من أحسن دینا ممن أسلم وجهه لله و هو محسن واسطی گفت و هو محسن معنی آنست که و هو یحسن ان یسلم وجهه لله میگوید راه پاک و دین نیکو آن کس راست که روی خود فرا حق کند و نیک داند و شناسد این روزی فرا حق کردن و اخلاص بجای آوردن که نه هر کسی که بدرگاه سلطان رسد وی ادب حضرت شناسد
آن گه گفت و اتبع ملة إبراهیم حنیفا اشارتست بدانکه این حالت ابراهیم ع است که روی بحق نهاد و ادب حضرت بجای آورد خود را نصیبی نگذاشت همه درباخت هم نفس و هم مال و هم فرزند نفس خود درباخت رضاء حق را فرزند درباخت اتباع فرمان او را و مال درباخت شفقت بر خلق او را لا جرم رب العزة او را بستود و خلیل خود خواند گفت و اتخذ الله إبراهیم خلیلا
روی ان الله تعالی اوحی الیه انت خلیلی و أنا خلیلک فانظر ان لا اطلع فی شرک و قد تعلقت بغیری فاقطع خلتک عنی
و گفته اند که چون رب العزة رقم خلت بر وی کشید و این ندا در عالم داد که و اتخذ الله إبراهیم خلیلا فریشتگان آواز بر آوردند که خداوندا چه کرد ابراهیم که با وی این کرامت کردی و از جهانیان این تخصیص وی آمد فرمان آمد که ای جبرییل پرهای طاؤسی فرو گشای و از ذروه سدره بقمه آن کوه رو و نام ما بسمع او رسان جبرییل بیامد و در پس آن کوه ایستاد و خلیل را سیصد گله گوسفند بود با هر گله سگی و قلاده زرین در گردن وی جبرییل آواز بر آورد که یا قدوس خلیل از لذت آن سماع بیهوش گشت از پای درآمد گفت ای گوینده یک بار دیگر باز گوی و این گله گوسفند باین سگ و قلاده زرین ترا جبرییل یک بار دیگر آواز برآورد که یا قدوس خلیل در خاک تمرغ میکرد و چون مرغ نیم بسمل میگفت یک بار دیگر باز گوی و این گله دیگر ترا و أنشد
و حدثتنی یا سعد عنه فزدتنی
جنونا فزدنی من حدیثک یا سعد
همچنین وامی خواست تا سیصد گله همه بداد آن گه چون همه بداده بود آن عقدها محکم تر گشت عشق و افلاس بهم پیوست خلیل آواز برآورد که یا عبد الله یک بار دیگر باز گوی و جانم ترا
مال و زر و چیز رایگان باید باخت
چون کار بجان رسید جان باید باخت
جبرییل را وقت خوش گشت پرهای طاوسی فروگشاد گفت اگر قصوری هست در دیده ماست اما ترا عشق بر کمالست بحق اتخذک خلیلا
و لله ما فی السماوات و ما فی الأرض درین آیات سه جایگه باز گفت و لله ما فی السماوات و ما فی الأرض هر جای قومی را تنبیه است و معنی را مخصوص اول تنبیه عامه مسلمانان است دوم تنبیه متعبدان و متقیان است سیوم تنبیه صدیقان و خاصگیان است اول عامه مسلمانان را گفت که هر چه در آسمان و زمین است همه ملک و ملک من است همه آفریده و صنع منست علم من بهمه رسیده و از همه آگاهم حقها میان شما واجب کردم و فرضها باز بریدم زنان را و یتیمان را و مستضعفان را حقها بجای آرید و فرموده من بکار دارید و بمواسات و صلح کوشید اگر نیک کنید و اگر بد اگر صلح کنید و گر جنگ بحقیقت دانید که من میدانم و من می بینم که همه آفریده و صنع منست آفریده و صنع من کی پنهان شود بر من أ لا یعلم من خلق و هو اللطیف الخبیر
در آیت دیگر گفت و لله ما فی السماوات و ما فی الأرض و لقد وصینا الآیة شما که عابدان و پرهیزگاران اید یکبارگی همه بکوی تقوی در آیید و تقوی پناه خود سازید و از راه شبهت و تهمت برخیزید این بگفت و بفرمود آن گه گروهی را توفیق داد و گروهی را در راه خذلان فرو گذاشت و همه را آگاهی داد که من بی نیازم نه از طاعت آن موفق مرا سود نه از معصیت آن مخذول مرا زیان هر چه در آسمان و زمین همه ملک و ملک من همه مقدور و مصنوع من اگر خواستمی همه موفق آفریدمی یا همه مخذول کس را بر من اعتراض نه و از حکم من اعراض نه
در آیت سیوم گفت و لله ما فی السماوات و ما فی الأرض و کفی بالله وکیلا تنبیه صدیقان و محبان است که هفت آسمان و هفت زمین و هر چه در آن همه آن منست نه بدان آفریدم تا تو روی بدان آری و دل بر آن نهی که بس بآن بمانی و از من باز مانی لکن بدان آفریدم تا بتو نمایم و بر نفس تو آرایم آن گه چون همه بگذاری و روی بمن آری همه در خدمت تو آرم و همه زیر دست تو کنم و این معنی در خبر است یا دنیا اخدمی من خدمنی و اتعبی من خدمک و حکایت سهل تستری معروفست که خلیفه روزگار مال فراوان بر وی عرضه کرد هیچ نپذیرفت یکی پرسید که چرا نپذیرفتی سهل دعا کرد تا رب العزة پرده از دیده آن سایل برداشت در نگرست یک جهان گوهر و مروارید دید آن گه گفت ای جوانمرد ما را حاجت بمال خلیفه نیست که همه جهان بفرمان ماست و خزاین زمین بر ما عرضه می کنند لکن ما خود نمی خواهیم
چه مانی بهر مرداری چو زاغان اندرین پستی
قفس بشکن چو طاؤسان یکی بر پر برین بالا
بر وی جوهر صفرا همه کفر است و شیطانی
گرت سوداء دین دارد قدم بیرون نه از صفرا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş