۳ - النوبة الثالثة
ر رشیدالدین میبدی
0
Altın Yaprak
قوله تعالی أنزل من السماء ماء الآیة ابو بکر واسطی گفت این آیت مدار علم حقیقت و معرفتست و المعنی اوحی من العلی الی قلوب الانبیاء و اسماعهم و الهم الحکماء فی عقولهم و بصایرهم جلال احدیت بنعمت رحمت و رأفت فرو فرستاد از آسمان بر پیغامبران پیغام راست و وحی پاک هم بسمع شنیدند و هم بدل دریافتند و همچنین اولیا را الهام داد و نور حکمت در دل ایشان افکند فسالت أودیة بقدرها ای ابصرت قلوب بقدر سعتها و حیاتها و استنارتها دلهای انبیاء روشن گشت و بیفروخت بنور وحی و رسالت و دلهای اولیاء بچراغ حکمت و معرفت بقدرها یعنی هر کس بقدر خویش بر درجات و طبقات یکی برتر یکی میانه یکی فروتر تفاضل و تفاوت بر همه پیدا پیغامبران را می گوید و لقد فضلنا بعض النبیین علی بعض اولیا را می گوید هم درجات عند الله یکی را بر نبوت رسالت افزونی یکی را بر حکمت نبوت افزونی یکی را بر علم معرفت افزونی یکی را بر ایمان و شهادت ذوق حقیقت افزونی یکی را علم الیقین با بیان یکی را حق الیقین باعیان هر کسی را آن داد که سزا بود و در هر دلی آن نهاد که جا بود فاحتمل السیل زبدا رابیا یعنی فاصاب تلک القلوب من خطأ الآراء و دون الهفوات و ما یلقی الشیطان فی الامنیة و یختلسه من الحفظ و یلقیه من الزلل آن دلها اگر چه روشنست و افروخته خالی نباشد از وساوس و هواجس و هفوات صغایر که شیطان پیوسته مترصد نشسته تا کجا در دل ایشان راهی یابد تا شکی و سهوی افکند دروغی برسازد حفظی بر باید او که مهتر عالم بود و سید ولد آدم بود و در صدف شرف بود با کمال نبوت و بسالت رسالت وی شیطان هم از وی اختلاسی کرد چنانک گفت ألقی الشیطان فی أمنیته تا از همزات وی بحق استعاذت کرد گفت رب اعوذ بک من همزات الشیاطین و مما یوقدون علیه فی النار ای و مما یتفکرون فیه و یتدبرونه و یستنبطون منه ابتغاء استدلال او ابتغاء کشف زبد ای زیادة من الهام الحق و المام الملک مثله ای مثل الخطاء الذی یلقیه الشیطان
می گوید آن صاحب الهام و صاحب معرفت یکی در بحر تفکر بدست استنباط جواهر معانی از آیات و اخبار بیرون می آرد یکی از روی تدبر بنعت الهام حقایق کشف می جوید همی در آن تفکر و تدبر و استنباط چندان کوشش نمایند و روش کنند که اندازه در گذارند تا بر الهام حق و المام ملک افزونی جویند این افزونی همچون آن بر آراسته شیطانست از هر دو حذر کردنی است فأما الزبد فیذهب جفاء یعنی فاما الخطاء و الهفوة و الطغیان تذهب تذکرا لقوله عز و جل إن الذین اتقوا إذا مسهم طایف من الشیطان تذکروا فإذا هم مبصرون و أما ما ینفع الناس من استدلال للفتوی او توقف علی معنی فیمکث فی الأرض یرسخ فی القلب می گوید آن خطاء رأی و هفوة لسان و طغیان از جهت شیطان پای دار نبود در دل مؤمن قرار نگیرد که مؤمن یاد کرد و یاد داشت حق بر دل و زبان دارد و غوغاء شیطان با سلطان ذکر حق پای ندارد اینست که رب العالمین گفت تذکروا فإذا هم مبصرون و آنچ مردم را بکار آید که صلاح دل و دین در آن بود و باندازه شریعت و حقیقت بود آن در دل راسخ گردد درختی بود بیخ آن راسخ شاخ آن ناضر عود آن مثمر بیخ آن در زمین وفا شاخ آن بر هوای رضا میوه آن رؤیت و لقا و بر جمله اشارت آیت آنست که نور معرفت چون در دل تابد آثار ظلمت معصیت پاک ببرد و آن نورها مختلفست و آن معاصی متفاوت نور یقین تاریکی شک ببرد نور علم تهمت جهل ببرد نور معرفت آثار نکرت محو کند نور مشاهدت آثار ظلمت بشریت ببرد نور جمع آثار تفرقت بردارد باز بر سر همه نور توحید است چون خورشید یگانگی از افق غیب سر بر زند با شب دوگانگی گوید
شب رفت تو ای صبح بیکبار بدم
تا کی ز صفات آدمی و آدم
أ فمن یعلم أنما أنزل إلیک من ربک الحق الآیة این استفهام بمعنی نفی است ای لا یستوی البصیر و الضریر و المقبول بالوصلة و المردود بالحجبة هرگز یکسان نباشد دانا و نادان روشن دل و تاریک دل آن یکی آراسته توحید و نواخته تقریب و این یکی بیگانه از توحید و سزای تعذیب آن یکی بنور معرفت افروخته و این یکی بآتش قطعیت سوخته إنما یتذکر أولوا الألباب کسی داند که چنین است که دل وی پر از نور یقین است و با عقل مطبوعی او را عقل مسموعی است آن گه صفت ایشان کرد الذین یوفون بعهد الله ایشان که جز وفاء عهد الله ایشان را نگیرد عهدی که کرده اند بر سر آن عهداند نه صید این عالم شوند نه قید آن عالم اگر از عرش تا ثری آب سیاه بگیرد لباس وفاء ایشان نم نگیرد ای جوانمرد وفا و حسن العهد از آن مرغک بیاموز که جان خویش در سر وفاء عهد سفیان ثوری کرد در آن عهد که سفیان ثوری را بتهمتی در حبس باز داشتند بلبلی در قفسی بود چون سفیان را بدید زار زار سراییدن گرفت روزی سفیان آن بلبل را بخرید و بها بداد و دست بداشت تا هوا گرفت پس از آن در مدت زندگانی سفیان هر روز بیامدی و ناله ای چند بکردی آن گه راه هوا گرفتی چون سفیان از دنیا برفت و او را دفن کردند آن بلبل را دیدند که بر سر تربت سفیان فرو آمد و باری چند بدرد دل و سوز جگر بسرایید و در خاک بغلتید تا قطره های خون از منقار وی روان شد و جان بداد
ای مسکین تو پنداری که شربت عشق ازل خود تو نوشیده ای یا عاشق گرم رو درین راه خود تو خاسته ای اگر تو پنداری که خدای را جل جلاله درین میدان قدرت چون تو بنده ای نیست که وی را بپاکی بستاید گمانت غلط است و اندیشه خطا که اگر پرده قهر از باطن اصنام بی جان بردارند و لگام گنگی از سر این در و دیوار و درختان فرو کنند چندان عجایب تسبیح و آواز تهلیل شنوی که از غیرت سر در نقاب خجلت خویش کشی و بزبان عجز گویی
پنداشتمت که تو مرا یک تنه ای
کی دانستم که آشنای همه ای
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş