۳ - النوبة الثالثة
ر رشیدالدین میبدی
0
Altın Yaprak
قوله تعالی و من آیاته اللیل و النهار و الشمس و القمر الآیة کلام خداوندی که ملکش را عزل نیست و جدش را هزل نیست عزش را ذل نیست و حکمش را رد نیست او را ند نیست و از وی بد نیست خدایی که جز از وی ملک نیست و ملک وی بسپاه و حشم نیست عزت وی بطبل و علم و خیل و خدم نیست پادشاهی که هفت آسمان رفیع ایوان درگاه او هفت بساط منیع مقر خاصگیان او خورشید عالم آرای چون جام سیماب بحکمت او هیکل ماه گاه چون نعل زرین و گاه چون درقه سیمین بقدرت او عالم علوی و عالم سفلی همه نشانست بر وحدانیت و فردانیت او
بر صنع اله بی عدد برهانست
در برگ گلی هزارگون پنهانست
روز ار چه سپید و روشن و تابانست
آن را که ندید روز و شب یکسانست
کسی که خواهد تا ملکی را بسزا بداند و بشناسد نخست در ولایتش نگرد آن گه در سپاهش نگرد آن گه در صنع و فعلش نگرد پس آن گه درو نگرد تا او را بسزا بداند
چنانستی که رب العزة گفتی عبدی اگر خواهی که در ولایتم نگری لله ملک السماوات و الأرض و گر خواهی که در سپاهم نگری لله جنود السماوات و الأرض ور خواهی که در فعلم نگری فانظر إلی آثار رحمت الله کیف یحی الأرض بعد موتها ور خواهی که در صنعم نگری و من آیاته اللیل و النهار و الشمس و القمر ور خواهی که فردا در من نگری امروز از صنع من با من نگر بدیده دل أ لم تر إلی ربک کیف مد الظل تا فردا بفضل من در نگری بدیده سر وجوه یومیذ ناضرة إلی ربها ناظرة
ای جوانمرد هر که جلال حق بدانست و از صنع وی با وی نگرست مقصدش درگاه الله بود دست تصرفش از کونین کوتاه بود پای عشقش همیشه در راه بود دلش در قبضه عزت پادشاه بود بر ظاهرش کسوت عبودیت بود در باطنش حلیة نظر
باسرار ربوبیت بود بروز در راز بود بشب در ناز بود این که رب العزة گفت و من آیاته اللیل و النهار و الشمس و القمر نه آن را گفت تا تو صورت آن به بینی و از ان در گذری لیکن آن را گفت تا تو در ان تفکر کنی و حقایق آن باز جویی و بر رموز و اشارات آن واقف شوی بدانی که شب خلوتگاه دوستانست موسم و میعاد آشتی جویانست وقت نیاز نمودن مریدانست هنگام راز و ناز عاشقانست بنده باید که با حق جل جلاله بروز در منزل راز بود بشب در محمل ناز بود بروز در نظر صنایع بود بشب در مشاهده صانع بروز با خلق در خلق بود بشب با حق بود در قدم صدق بروز در کار بود بشب در خمار بود بروز راه جوید بشب راز گوید تا حق لیل و نهار گزارده بود و از صورت بصفت رسیده بود و آنچه گفت تعالی و تقدس الشمس و القمر آفتاب عنایت فهم کند و ماه معرفت که از برج ازلیت تابد و از مطلع قربت برآید و بر سینه دوستان تابد آفتاب و ماه صورت زینت آسمان است که می فرماید جل جلاله زینا السماء الدنیا بمصابیح آفتاب عنایت و ماه معرفت زینت دلهای مؤمنان است که میگوید و زینه فی قلوبکم ماه در آسمان گاه گاه بمیغ پوشیده شود لکن باطل نگردد اشارت است که معصیت گاه گاه معرفت را بپوشد لکن هرگز باطل نکند
قوله لا تسجدوا للشمس و لا للقمر و اسجدوا لله الذی خلقهن آدم صلوات الله علیه در ان حال که بزلت مبتلا شد بسیار بگریست و بآخر سجده توبت بیاورد در آن سجده توبت وی بمحل قبول افتاد جبرییل آمد و آدم را خبر کرد که توبت تو مقبول شد آدم از ان سجده سر برداشت و این بشارت از جبرییل بشنید بشکر این بشارت که یافت دیگر باره بسجده شتافت سجده دیگر بیاورد اول سجده عذر بود دوم سجده شکر بود تعلیم است مر بندگان را که در نماز دو سجده آرید یکی عذر زلتها خواستن دیگر شکر نعمتها کردن و گفته اند این دو سجده که بنده آرد در حال عبادت یکی حکایت حال ازلی است آن روز که رب العزة فرمود أ لست بربکم همه بسجود در افتادند در ان حال که خطاب حق شنیدند دیگر سجده مثال حال ابدی است در وقت دیدار خداوند ذو الجلال اندر بهشت چنانک در خبر است اذا سطع لهم نور فیخرون سجدا فیقال لهم لیس هذا اوان السجود بل هذا اوان الوجود
یک سجده در حال وجود است دیگر سجده در حال شهود بنده مؤمن چون این دو سجده بیارد بوقت نماز و هنگام راز خویشتن را از ان عزیزان شمارد سجده اول حال وجود انگارد سجده دوم حال شهود انگارد هم چنان بود که از ازل تا ابد در سجود گذارد و گفته اند دین خداوند که سبب رستگاری بندگان است و مایه آشنایی ایشان بنای آن بر دو چیز است یکی نمایش از حق دیگر روش از بنده نمایش آنست که گفت جل جلاله سنریهم آیاتنا فی الآفاق روش آنست که گفت من عمل صالحا فلنفسه و تا از حق نمایش نبود از بنده روش نیاید و آن نمایش هم در آیات آفاق است هم در آیات انفس در آیات آفاق آنست که گفت أ و لم ینظروا فی ملکوت السماوات و الأرض و در آیات انفس آنست که گفت و فی أنفسکم أ فلا تبصرون میگوید خویشتن را ننگرید و اندیشه نکنید در نهاد خویش که رب العالمین چندین دقایق حکمت و حقایق صنعت بقلم لطف قدم بر لوح این نهاد ثبت کرده و انوار اصطناع و آثار تکریم بر وی نگاشته سری مدور که سراپرده عقل است و مجمع علم از وی صومعة الحواس ساخته این نهاد مجوف و این شخص مؤلف قیمت که گرفت بعقل و علم گرفت قیمت آدمی بعقل است و حشمت او بعلم کمال آدمی بعقل است و جمال او بعلم پیشانی چون تخته سیم آفرید دو ابرو بر مثال دو کمان از مشک ناب بروی بزه کرده دو نقطه نور چشم در دو پیکر ظلمت ودیعت نهاده صد هزار گل مورد از گلشن دو رخ او برآورده سی و دو دندان بر مثال در در صدف دهان نهان کرده مهری از عقیق آبدار بر وی نهاده از آنجا که بدایت لب است تا آنجا که نهایت حلق است بیست و نه منزل آفریده و آن را مخارج بیست و نه حرف گردانیده از دل سلطانی در وجود آورده و از سینه او را میدانی ساخته و از همت مرکبی تیز رو و از اندیشه بریدی مسرع دو دست گیرا دو پای روا آفریده این همه که رفت خلعت خلقت است و جمال ظاهر و بالای این کمال و جمال باطن است یکی تأمل کن در لطایف و عواطف ربانی و آثار عنایت و رعایت الهی که تعبیه این مشتی خاک است و انواع کرامت و تخاصیص قربت که بر ایشان نهاده که همه عالم بیافرید و بهیچ آفریده نظر محبت نکرد بهیچ موجود رسول نفرستاد بهیچ مخلوق پیغام نداد چون نوبت بآدمیان رسید که بر کشیدگان لطف بودند و نواختگان فضل و معادن انوار اسرار ایشان را محل نظر خود گردانید پیغامبران بایشان فرستاد فرشتگان را رقیبان ایشان کرد سوز عشق در دلها نهاد بواعث شوق و دواعی ارادت پیاپی کرد مقصود ازین عبارت و اشارت آنست که آدمی مشتی خاک است هر چه یافت ازین تشریفات و تکریمات همه لطف و عنایت خداوند پاک است او جل جلاله عطا که دهد بکرم خود دهد نه باستحقاق تو بجود خود دهد نه بسجود تو بفضل خود دهد نه بفعل تو بخدایی خود دهد نه بکدخدایی تو
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş