۳ - النوبة الثانیة

ر رشیدالدین میبدی
0 Altın Yaprak
قوله تعالی و إن من شیعته لإبراهیم ای من اهل دینه و نسبه و الشیعة الجماعة تتبع سیدهم مشتق من شاعه بشیعه شیعا اذ اتبعه و قیل الشیعة الاعوان و اصله من الشیاع و هو الحطب الصغار توضع مع الکبار علی النار إذ جاء ربه ای قصد و اقبل الی طاعة ربه بقلب سلیم من الشرک و الشک خال من کل دنس و قیل سلیم من کل علاقة دون الله و قیل ای حزین من قولهم فلان سلیم ای لدیغ و قیل معنی سلیم لا یکون لعانا إذ قال لأبیه و هو آزر بن با عز بن تاخور بن ارغو بن فالغ بن شالخ بن ارفخشد بن سام بن نوح و قومه عبدة الاوثان ما ذا تعبدون یعنی لای شی ء تعبدون فان السؤال وقع عن العرض لا عن الجنس و ما ذا ان جعلته کلمة واحدة نصب و ان جعلته کلمتین مبتدا و خبر و هو استفهام توبیخ و تقریع أ إفکا آلهة یعنی أ تأفکون افکا و تعبدون آلهة سوی الله و الافک أسوء الکذب و قیل افکا نصب علی الحال ای کاذبین و آلهة منصوب تریدون فما ظنکم برب العالمین انه من ای جنس من اجناس الاشیاء حتی شبهتم به هذه الاصنام ای لا یشبهه شی ء فنظر نظرة فی النجوم ابن عباس گفت قومی بودند که علم نجوم بکار داشتند و بهرکار که پیش گرفتند در آن نظر میگردند ابراهیم خواست که معاملت با ایشان هم از آن طریق کند که ایشان بدست دارند تا بروی منکر نشوند و در دل ابراهیم بود که بتان ایشان را کیدی سازد تا حجت بر ایشان الزام کند و آشکارا بنماید که ایشان معبودی را نشایند و ایشان را عیدی بود در روزی معین چون خواستند که عید را بیرون شوند نخست پیش بتان شدند و جامه ها بیفکندند و طعام بنهادند و مقصود ایشان آن بود که بتان برکت در آن طعام کنند و چون از عید باز گردند آن طعام بکار برند ابراهیم را گفتند در عید ما با ما مساعدت کن ابراهیم از روی فریب بر عادت ایشان در مقیاس نگرست و در شمار نجوم گفت إنی سقیم ای مطعون کانوا یفرون من الطاعون فرارا عظیما فخرجوا و خلفوه تطیرا ابراهیم گفت در مقیاس نجوم نگرستم و مرا طاعون خواهد رسید ایشان چون نام طاعون شنیدند از وی برمیدند و بوی فال بد گرفتند و بجای بگذاشتند اینست که رب العالمین فرمود فتولوا عنه مدبرین و فی الخبر عن النبی ص قال لقد کذب ابرهیم ثلث کذبات ما منها واحدة الا و هو یماحل و یناضل بها عن دینه و هی قوله إنی سقیم و قوله بل فعله کبیرهم و قوله لسارة هذه اختی و قیل فنظر نظرة فی النجوم ای فکر فی الحیل فقال إنی سقیم فاقنعهم فتولوا عنه مدبرین فراغ إلی آلهتهم الروغان المیل خفیا ای مال الیها فی خفیة فقال استهزاء بها أ لا تأکلون یعنی الطعام الذی بین یدیکم ما لکم لا تنطقون فراغ علیهم ضربا عداه بعلی لان راغ بمنزلة مال فکما تقول فی المحبوب مال الیه و فی المکروه مال علیه کذلک راغ الیه و راغ علیه ضربا ای یضرب ضربا فیکون مصدر الفعل المحذوف بالیمین ای بالید الیمین لانها اقوی علی العمل من الشمال و قیل بالیمین ای بالقوة و قیل بالیمین ای بالقسم الذی سبق منه و هو قوله تالله لأکیدن أصنامکم فأقبلوا إلیه ای الی ابرهیم بآلهتهم فاسرعوا الیه لیأخذوه قرأ حمزة یزفون بضم الیاء و قرأ الآخرون بفتحها و هما لغتان و قیل بضم الیاء ای یحملون دوابهم علی الجد و الاسراع قال لهم ابرهیم علی وجه الحجاج أ تعبدون ما تنحتون بایدیکم و الله خلقکم و ما تعملون بایدیکم من الاصنام و فیه دلیل علی ان افعال العباد مخلوقة الله تعالی قالوا ابنوا له بنیانا قال مقاتل بنوا له حایطا من الحجر طوله ثلاثون ذراعا فی السماء و عرضه عشرون ذراعا و ملیوه من الحطب و اوقدوا فیه النار و طرحوه فیها بالمنجنیق و کان ذلک ببابل و عن عایشة عن رسول الله ص قال ان ابرهیم لما القی فی النار کانت الدواب کلها تطفی عنه النار الا الوزغة فانها کانت تنفخ علیه فامر علیه السلام بقتلها فأرادوا به کیدا شرا و مکرا و هو ان یحرقوه فجعلناهم الأسفلین یعنی المقهورین حیث سلم الله ابرهیم و رد کیدهم و قال إنی ذاهب إلی ربی گفته اند ابراهیم این سخن آن گه گفت که او را بآتش می افکندند گفت من بر خداوند خویش میروم او خود راه نجات و کفایت بمن نماید و قیل انی ذاهب الی ما قضی به علی ربی من فراسر قضا و حکم الله مبروم چنان که قضا کرده و حکم رانده بر من رود و گفته اند این سخن آن گه گفت که از آتش خلاص یافت همانست که آنجا فرمود إنی مهاجر إلی ربی معنی آنست که از دار الکفر هجرت میکنم و بفرمان و رضای الله سوی شام میروم سیهدینی الی مقصدی و قیل معناه انی مهاجر بعملی و نیتی متجرد لعبادة ربی سیهدین سیثبتنی علی الهدی ابراهیم چون از دشمن خلاص یافت و از دار الکفر هجرت کرد و بزمین مقدسه رسید او را گفتند حاجت خواه گفت رب هب لی من الصالحین ای هب لی ولدا صالحا من الصالحین فبشرناه بغلام حلیم و قال فی موضع آخر و بشروه بغلام علیم قیل بغلام حلیم فی صغره علیم فی کبره ففیه بشارة انه ابن و انه یعیش و ینتهی فی السن حتی یوصف بالعلم و قیل ما اثنی الله عز و جل فی القرآن علی بشر بالحلم الا علی ابرهیم و ابنه و خصت هذه السورة بحلیم لانه علیه السلام حلم و انقاد و اطاع و قال یا أبت افعل ما تؤمر الآیة قوله فلما بلغ معه السعی ابتدای قصه ذبیح است قصه ای عظیم و اختلاف علما در ان عظیم هم در اصل ذبیح خلاف است که از دو پسر ابراهیم کدام یکی بود اسحاق یا اسماعیل و هم در موضع ذبح خلاف است که بیت المقدس بود یا منحر مکه طایفه ای عظیم از علمای دین و صدر اول از صحابه و تابعین چون ابو بکر صدیق و ابن عباس بیک روایت و ابن عمرو ابن عبد الله بن عمرو و محمد بن کعب القرظی و سعید مسیب و شعبی و حسن بصری و مجاهد و ضحاک و کلبی و غیر ایشان میگویند ذبیح اسماعیل بود و علیه اکثر العرب و در خبر است که انا ابن الذبیحین مصطفی ص فرمود من پسر دو ذبیح ام یکی جد پیشین اسماعیل و یکی پدر خویش عبد الله و سبب آن بود که عبد المطلب نذر کرد که اگر مرا ده فرزند آید یکی را قربان کنم چون او را ده فرزند تمام شد همه را در خانه کعبه جمع کرد و میان ایشان قرعه زد و قرعه بر عبد الله آمد که پدر مصطفی ص بود و عبد المطلب او را از همه فرزندان دوستر داشتی که نور فطرت مصطفی با وی بود عبد المطلب ده شتر را فدا کرده بود قرعه بر عبد الله آمد ده شتر دیگر فدا کرد سوم بار قرعه زد میان وی و میان آن بیست شتر قرعه هم بر عبد الله آمد ده دیگر فدا کرد همچنین قرعه میزد و هر بار بر عبد الله میآمد و او ده شتر می افزود تا آن گه که صد شتر تمام گشت آن گه قرعه بر آن صد شتر آمد که فدا کرده بود عبد المطلب آن صد شتر قربان کرد و در شریعت دیت مرد مسلمان صد شتر گشت و دلیل بر آن که ذبیح اسماعیل بود قول رب العزة بعد الفراغ من قصة المذبوح و بشرناه بإسحاق نبیا من الصالحین فدل ان المذبوح غیره و همچنین در سوره هود فرمود فبشرناها بإسحاق و من وراء إسحاق یعقوب فلما بشر باسحق بشر بابنه یعقوب فکیف یأمره بذبح اسحاق و قد وعد له بنافلة منه اما عمر بن الخطاب و علی بن ابی طالب و ابن مسعود و کعب الاحبار و سعید بن جبیر و قتاده و مسروق و عطا و مقاتل و جماعتی علمای تابعین و تبع تابعین میگویند ذبیح اسحاق بود و دلیل ایشان خبر مصطفی است ص که پرسیدند یا رسول الله من اکرم الناس و اشرفهم نسبا گرامی ترین مردمان و شریف ترین ایشان بنسب کیست گفت یوسف صفی الله بن یعقوب اسراییل الله بن اسحاق ذبیح الله بن ابرهیم خلیل الله و علیه عامة اهل الکتاب مثل عبد الله بن سلام و کعب الاحبار و غیرهما و من قال بهذا القول فسر البشارتین فقال اما قوله فبشرناه بغلام حلیم انه بشر بمولد اسحاق و اما قوله فبشرناها بشر بنبوة اسحاق ایشان که گفتند ذبیح اسحاق بود موضع ذبح بیت المقدس گفتند و ایشان که گفتند اسماعیل بود موضع ذبح منحر منی گفتند در در مکه و قول درست اینست زیرا که اسماعیل در مکه مقام داشت و اسحاق در شام اصمعی پرسید از ابو عمرو علا که ذبیح اسماعیل بود یا اسحاق گفت یا اصیمع این ذهب عقلک متی کان اسحاق بمکة انما کان اسماعیل بمکة و هو الذی بنی البیت مع ابیه و من الدلیل علیه ان قرنی الکبش کان میراثا لولد اسماعیل عن ابیهم و کانا منوطین بالکعبة الی ان احترق البیت و احترق القرن فی ایام ابن الزبیر و الحجاج اما قصه ذبح بر قول سدی آنست که ابراهیم بر سر پیری از حق تعالی فرزند خواست چون او را بشارت دادند بفرزند گفت هو اذا لله ذبیح نذر کرد که الله را قربان کند پس بروزگار آن نذر فراموش کرد و هر وقت از شام بزیارت اسماعیل شدی به مکه وقتی ابراهیم از راه درآمده بود مانده و رنجور تن شده شب ترویه پیش آمد بخفت بخواب نمودند او را که یا ابراهیم اوف بنذرک آن نذر که کرده ای وفا کن ابراهیم از خواب درآمد با خود می اندیشید که این خواب گویی نموده شیطان است یا فرموده حق آن روز همه در آن اندیشه و فکرت بود فسمی ذلک الیوم یوم الترویة ای کان یروی مع نفسه ان ما رأیت کان من الله او من الشیطان دیگر شب بخفت او را همین خواب نمودند بدانست که فرموده الله است و بجای آورد که خواب پیغامبران وحی باشد از حق جل جلاله فسمی ذلک الیوم یوم عرفة اذ عرف انه من الله عز و جل و اسماعیل آن روز هفت ساله بود و بقولی سیزده ساله اما قول محمد بن اسحاق آنست که ابراهیم هر بار که قصد زیارت اسماعیل کرد او را بر براق نشاندندی بامداد از شام برفتی نماز پیشین به مکه بودی زیارت کردی و بازگشتی شبانگاه به شام بودی چون اسماعیل بزرگ شد او را هنری و روز افزون دید همگی دل وی بگرفت و دل در حیاة او بست لما کان یأمل فیه من عبادة ربه و تعظیم حرماته تا شبی که نمودند او را بخواب که گوینده ای گوید ان الله یأمرک بذبح ابنک هذا ابراهیم چون این خواب دید دانست که وحی خداوندست و فرمان وی هاجر را گفت میخواهم که خدای را عز و جل قربانی کنم اندران وادی که گوسپندان ایستاده اند و میخواهم که اسماعیل را با خود ببرم سرش بشوی و موی را شانه کن و گیسوانش بباف و او را نیکو بیارای تا خرم شود و با خود ببرم آن گه گفت جان پدر کارد و رسن بردار تا در ان شعب رویم و گوسپند را قربان کنیم چون آنجا رسیدند ابراهیم گفت یا بنی إنی أری فی المنام أنی أذبحک ای بسر بسی محنتها و بلاها که بما رسید و همه بسر آمد و اکنون فرمانی رسیده از همه صعب تر می فرمایند مرا که ترا قربان کنم فانظر ما ذا تری درنگر تا در دل خویش چه بینی و ترا درین فرمان چه رای است حمزه و کسایی ما ذا تری بضم تا و کسر را خوانند یعنی در نگر که درین فرمان از خویشتن چه نمایی میخواست که بداند از وی که صبر خواهد کرد یا جزع خواهد نمود اسماعیل گفت یا أبت افعل ما تؤمر ستجدنی إن شاء الله من الصابرین ابو هریره روایت کند از کعب الاحبار که شیطان آن روز گفت لین لم افتن عند هذا آل ابراهیم لا افتن منهم احدا ابدا اگر امروز درین حال آل ابراهیم را بفتنه نیفکنم و بر ایشان مرا دستی نبود پس هرگز نتوانم و نه مرا بر ایشان دسترس بود در ان حال شیطان بر صورت مردی ناصح آمد پیش هاجر مادر اسماعیل گفت هیچ دانی که ابراهیم پسر خود را اسماعیل کجا میبرد هاجر گفت او را میبرد که گوسپند قربان کند گفت نه که خود پسر را قربان میکند هاجر گفت کلا هو ارحم به و اشد حبا له من ذلک این چه سخن است که تو می گویی او بروی از ان مهربان تر است و دوستر که این کند شیطان گفت خداش میفرماید که چنین کند هاجر گفت اگر خدای میفرماید خدای را فرمان است و طاعت داشت وی واجب از وی نومید گشت براه ایشان آمد پسر را دید که بر اثر پدر میرفت گفت ای پسر دانی که پدرت کجا میبرد گفت میرویم تا گوسفند را قربان کنیم گفت نه که ترا قربان خواهد کرد گفت از بهر چه فرزند را قربان کند گفت الله او را چنین میفرماید گفت اگر الله میفرماید فسمعا و طاعة از وی نومید بازگشت فرا پیش ابراهیم شد گفت ایها الشیخ کجا میروی گفت مرا حاجتی است درین شعب حاجت خویش را میروم گفت و الله که شیطان در خواب بتو نموده که این فرزند را قربان کن ابراهیم بدانست که او خود شیطان است گفت الیک عنی یا عدو الله فو الله لامضین لامر ربی ابن عباس گفت ابراهیم آن ساعت از پیش شیطان تیز برفت و گرم تا برو سابق شد چون به جمرة العقبه رسید شیطان دیگر باره فرا پیش وی آمد ابراهیم هفت سنگ بوی انداخت و همچنین در جمرة الوسطی و جمرة الکبری شیطان فرا پیش میآمد و ابراهیم بروی سنگها می انداخت رب العالمین آن تیز رفتن ابراهیم در ان موضع و آن سنگ انداختن سنتی گردانید بر امت احمد تا در مناسک حج بجای میآرند و ابراهیم را ثنا میگویند فلما أسلما ای انقادا و خضعا لامر الله و قیل سلم الذبیح نفسه و سلم ابراهیم ابنه و تله للجبین ای صرعه علی جبینه و الجبین احد جانبی الجبهة اسماعیل گفت ای پدر مرا بتو سه حاجت است یکی آنکه دست و پای من سخت ببندی زیرا که چون نیش کارد بحلق من رسد خرد از من زایل گردد و در اضطراب آیم آن گه قطرات خون بر جامه تو افتد و مرا بدین بی حرمتی گرفتاری بود و ثواب من ضایع شود دیگر حاجت آنست که بوقت ذبح مرا بر وی افکنی تا در سجود باشم آن ساعت که جان تسلیم کنم و نیز نباید که تو در روی من نگری رحمت آید ترا بر من و در فرمان الله سست شوی و من در روی تو نگرم بر فراق تو جزع آرم و بخدای عاصی گردم سوم حاجت آنست که چون بنزدیک مادرم شوی و من با تو نباشم او سوخته گردد که درد فراق فرزند سخت بود با وی مدارا کن و او را پند ده و سلام من بدو رسان و پیراهن من بدو ده تا ببوی من می دارد ای پدر و کارد تیز کن و زود بحلق فرود آر تا مرگ بر من آسان شود که مرگ دردی صعب است و کاری سخت ابراهیم چون این سخن از وی بشنید بگریست و روی سوی آسمان کرد گفت الهی انا ابراهیم الذی عبدتک و لم اعبد غیرک و قومی کانوا یعبدون الاصنام الهی انا الذی قذفت فی النار فنجیتنی منها الهی ابتلیتنی بهذا البلاء الذی اهتز منه عرشک العظیم و لا تطیق حمله السماوات و الارضون الهی ان تجرب عبدک فانت تعلم ما فی نفسی و لا اعلم ما فی نفسک و انت علام الغیوب خداوندا من آن ابراهیم ام که قوم من بت پرستیدند و من ترا یگانه پرستیدم دشمن مرا بآتش افکند و تو بفضل خود مرا رهانیدی و از کید دشمن خلاص دادی اکنون بلایی بدین عظیمی بر من نهادی بلایی که عرش عظیم از آن بلرزد و آسمان و زمین طاقت کشیدن آن ندارد الهی اگر بنده را می آزمایی ترا رسد که خداوندی و من بنده تو دانی که در نفس من چیست و من ندانم که در نفس تو چیست دانای نهان و خدای همگان تویی پس ابراهیم کارد بر حلق نهاد تا فرمان بجای آرد کارد همی کشید و حلق نمی برید تا بدانی که کارد که میبرد نه بطبع میبرد که بفرمان میبرد همچنین آتش که میسوزد نه بطبع میسوزد که بفرمان میسوزد ابراهیم را بآتش انداختند فرمان آمد که مسوز نسوخت اینجا نیز کارد را فرمود که مبر نبرید لکن در آتش فرمان آشکارا کرد قهر اعدارا و اینجا که دشمن نبود امر آشکارا نکرد جبرییل از سدره منتهی در پرید و کارد برگردانید جبرییل را پرسیدند هیچ تعب و ماندگی هرگز بتو رسید گفت در سه وقت رسید یکی آن وقت که ابراهیم را بآتش انداختند دیگر آن وقت که یوسف را بچاه انداختند سدیگر آن وقت که کارد بر حلق اسماعیل نهادند من به سدره منتهی بودم ندا آمد که ادرک عبدی و نادیناه این واو درین موضع زیادت است تقدیره فلما اسلمنا و تله للجبین نادیناه أن یا إبراهیم قد صدقت الرؤیا ندا آمد که یا ابراهیم خواب که دیده ای راست کردی اینجا سخن تمام شد آن گه گفت إنا کذلک نجزی المحسنین یعنی کما عفونا عن ذبح ولده نجزی من احسن فی طاعتنا قال مقاتل جزاه الله باحسانه فی طاعته العفو عن ذبح ابنه اگر کسی گوید او را بخواب ذبح نمودند و ذبح نکرد صدقت الرؤیا چه معنی دارد جواب آنست که او را در خواب چندان نمودند که کرد و در امکان و قدرت وی همان بود که کرد تن در فرمان دادن و تسلیم کردن و کارد بر حلق راندن چون این بجای آورد تصدیق وی درست آمد گفتند ای ابراهیم مقصود آن بود که تو سر خود از وی ببری اکنون که سر ببریدی ما سر در کار تو کردیم إن هذا لهو البلاء المبین ای الاختبار و الامتحان الظاهر حیث امتحن بذبح ابنه و قال مقاتل البلاء هاهنا هو النعمة و هی ان فدی ابنه بالکبش و فدیناه بذبح عظیم الذبح اسم لما یذبح کالطحن اسم لما یطحن نظر ابراهیم فاذا هو بجبرییل معه کبش ابیض اعین اقرن کبیر الشخص فقال هذا فداء لابنک فاذبحه دونه فکبر جبرییل و کبر ابراهیم و کبر اسماعیل ابراهیم برنگرست جبرییل را دید بر هوا که می آمد و آن نرمیش عظیم فدای اسماعیل با وی و جبرییل میگفت الله اکبر الله اکبر الله اکبر ابراهیم بموافقت وی گفت لا اله الا الله و الله اکبر اسماعیل گفت الله اکبر و لله الحمد این تکبیر سنتی گشت در روزگار عید و در مناسک حج و گفته اند آن کبش عظیم خواند از بهر آنکه قربان هابیل بود از نخست و پذیرفته حق بود و روزگار دراز در بهشت چرا کرده بود قیل رعی فی الجنة اربعین خریفا سعید جبیر گفت حق له ان یکون عظیما سزاست که آن را عظیم گویند فرستنده آن رب العالمین آرنده آن جبرییل امین فدای اسماعیل جد سید المرسلین و قال الحسن ما فدی اسماعیل الا بتیس من الاروی اهبط علیه من ثبیر و کان یملأ الهواء یعارا و ترکنا علیه ای علی ابراهیم فی الآخرین ثناء حسنا سلام علی إبراهیم کذلک نجزی المحسنین إنه من عبادنا المؤمنین و بشرناه بإسحاق نبیا من الصالحین قیل اسحاق بالعربیة الضحاک و اول من شاب ابرهیم و سم بالشیب لان الناس کانوا لا یعرفونه من اسحاق و لا اسحاق منه لعظم الشبه بینهما فوسم بالشیب لیفرق بینهما ثم شاب الناس بعده و بارکنا علیه ای علی ابرهیم فی اولاده و علی إسحاق بکون اکثر الانبیاء من نسله یقال خرج من یعقوب بن اسحاق اربعة آلاف نبی و صح فی الحدیث بعثت علی اثر ثمانیة آلاف نبی و من ذریتهما محسن و ظالم لنفسه ای مؤمن و کافر مبین ظاهر هذا کقوله فی سورة البقرة من آمن منهم بالله و الیوم الآخر قال و من کفر للعلماء فی الذبح ثلاثة اقوال احدها انه امر بالذبح ثم نسخ الثانی انه امر غیر ممتد فلا یحتمل النسخ و الثالث انه اتی بما امر به علی ما سبق بیانه و لقد مننا علی موسی و هارون ای انعمنا علیهما بالنبوة و نجیناهما و قومهما یعنی بنی اسراییل من الکرب العظیم یعنی من استعباد فرعون ایاهم و من کرب الغرق و نصرناهم یعنی موسی و هارون و قومهما فکانوا هم الغالبین علی القبط و آتیناهما الکتاب المستبین ای المستنیر و هو التوریة قیل هذه السین که فی قوله یستسخرون بان و ابان و استبان واحد و هدیناهما الصراط المستقیم دین الله الاسلام ای اثبتناهما علیه و ترکنا علیهما فی الآخرین سلام علی موسی و هارون إنا کذلک نجزی المحسنین إنهما من عبادنا المؤمنین و إن إلیاس لمن المرسلین عبد الله مسعود گفت الیاس ادریس است او را دو نام است همچون یعقوب که او را دو نام است اسراییل و یعقوب و در مصحف ابن مسعود چنین است و ان ادریس لمن المرسلین و قول عکرمه اینست اما جمهور مفسران برانند که الیاس پیغامبری بود از بنی اسراییل بعد از موسی و از فرزندان هارون بود الیاس بن بشیر بن فنحاص بن العیزار بن هارون بن عمران و قیل هو ابن عم الیسع و بعثت وی بعد از حزقیل پیغامبر بود چون روزگار حزقیل بسر آمد بنی اسراییل سر بطغیان و فساد در نهادند سبطی از ایشان بت پرست شدند در نواحی شام جایی که بعل بک گویند و نام آن بت که می پرستیدند بعل بود و به سمیت مدینتهم بعلبک و آن بعل بالای وی بیست گز بود و چهار روی داشت شیطان در جوف وی شدی و با ایشان سخن گفتی تا ایشان را بفتنه افکندی من یضلل الله فلا هادی له و ایشان را پادشاهی بود نام وی اجب زنی داشت نام وی ازبیل و کانت قتالة للانبیاء یقال هی التی قتلت یحیی بن زکریا این پادشاه وزن وی و آن سبط بنی اسراییل که در ان مدینه بعلبک مسکن داشتند همه آن بعل را میپرستیدند و رب العالمین بایشان الیاس پیغامبر فرستاد الیاس ایشان را بتوحید الله دعوت کرد ایشان سر وازدند و قصد قتل وی کردند الیاس ازیشان بگریخت در میان کوه ها با غاری شد و هفت سال آنجا بماند متواری از بن گیاه و نبات زمین میخورد و جاسوسان ملک اجب پیوسته در جست و جوی وی بودند و رب العزة او را از ایشان نگه داشت بعد از هفت سال از آن کوه فرو آمد در خانه زنی پنهان شد مادر یونس بن متی و یونس آن وقت کودک بود رضیع آن زن شش ماه او را تعهد کرد و تیمار داشت و در قصه آورده اند که یونس بکودکی فرمان یافت و آن مصیبت در مادر وی اثر کرد دست در دامن الیاس زد گفت تو پیغامبر خدایی و دعای تو مستجاب بود دعا کن تا رب العزة او را زنده گرداند الیاس دعا کرد و رب العزة او را بدعای وی زنده گردانید پس دگر باره الیاس با کوه شد و آن قوم و آن پادشاه روز بروز در عصیان و طغیان می افزودند تا آن غایت که ملک اجب وزن وی از بیل پنجاه مرد از قوم خویش برگزیدند خداوندان بأس و شدت و ایشان را بمکر و خدیعت فرستادند تا بمکر و دستان الیاس را از ان کوه بزیر آرند و او را هلاک کنند آن پنجاه مرد بدامن کوه رفتند و با آواز بلند گفتند ای پیغامبر خدا ما بتو ایمان آوردیم و بهر چه گفتی ترا مصدق داشتیم و ملک اجب و قوم وی همه بتو ایمان آوردند و از گفته و کرده خود پشیمان گشتند از بهر خدا بیرون آی و دیدار خود ما را بنمای تا عذری بخواهیم الیاس گفت اللهم ان کانوا صادقین فیما یقولون فاذن لی ان ابرز الیهم و ان کانوا کاذبین فاکفنیهم و ارمهم بنار تحرقهم هنوز الیاس این سخن تمام نگفته بود که آتشی بیامد از آسمان و همه را بسوخت خبر هلاک ایشان به اجب رسید عبرت نگرفت و از کفر و شرک باز نگشت بلکه در طغیان و عصیان بیفزود بعد از آن الیاس دعا کرد تا رب العزة بر ایشان قحط و جوع مسلط کرد گفت بار خدایا هفت سال باران از آسمان و نبات از زمین باز گیر که ایشان سزای این عذاب اند فرمان آمد که یا الیاس انا ارحم بخلقی من ذلک و ان کانوا ظالمین و لکن اعطیک مرادک ثلث سنین پس سه سال در زمین ایشان نه از آسمان باران آمد نه از زمین نبات تا خلقی از آدمیان و دیگر جانوران در ان قحط و جوع هلاک شدند و در بنی اسراییل کودکی بود نام وی الیسع بن خطوب به الیاس ایمان آورده و پیوسته در خدمت وی بود و هر جا که الیاس رفتی او را با خود بردی چون مدت سه سال قحط و نیاز بسر آمد از رب العزة وحی آمد که یا الیاس انک قد اهلکت کثیرا من الخلق ممن لم یعص من البهایم و الدواب و الطیور و الهوام ای الیاس خلقی ازین بی گناهان چهارپایان و ددان و مرغان درین قحط هلاک شدند و ایشان هم ایمان نیارند بعد از ان رب العزة ایشان را باران فرستاد و در زمین ایشان خصب و فراخی نعمت پدید آمد و ایشان هم چنان بر کفر و شرک خویش مصر بودند و قصد قتل الیاس کردند پس الیاس دعا کرد که بار خدایا مرا از ایشان برهان چنان که خودخواهی او را گفتند در فلان جایگه منتظر باش تا اسبی بینی بر وی نشین و مترس الیاس بمیعاد آمد و یسع با وی اسبی دید آتشین آنجا ایستاده و قیل لونه کلون النار الیاس بر ان اسب نشست و اسب بالا گرفت یسع گفت یا الیاس ما تأمرنی مرا چه فرمایی فرمی الیاس الیه بکسایه من الجو الیاس گلیم خویش از هوا بوی انداخت یعنی که ترا خلیفت خویش کردم بر بنی اسراییل فرفع الله الیاس من بین اظهرهم و قطع عنه لذة المطعم و المشرب و کساه الریش فکان انسیا ملکیا ارضیا سماویا و قال بعضهم الیاس موکل بالفیافی و الخضر موکل بالبحار و هما یصومان شهر رمضان ببیت المقدس و یوافیان الموسم فی کل عام و هما آخر من یموت من بنی آدم فذلک قوله عز و جل و إن إلیاس لمن المرسلین إذ قال لقومه أ لا تتقون عذاب الله بالایمان به أ تدعون بعلا و هو اسم الصنم الذی کانوا یعبدونه و کان صنما من ذهب طوله عشرون ذراعا فی عینیه یاقوتتان کبیرتان قال مجاهد و قتادة البعل الرب بلغة اهل الیمن و قیل هو اسم امرأه عبدها قوم و قیل هو تنین عبده اهل ذلک الزمان و المعنی أ تدعون بعلا الها و تعرضون عن احسن الخالقین الله ربکم و رب آبایکم الأولین قرأ حمزة و الکسایی و یعقوب و حفص الله ربکم و رب بالنصب فیهما علی البدل و قرأ الآخرون برفعها علی الاستیناف فکذبوه فإنهم لمحضرون فی النار إلا عباد الله المخلصین من قومه فانهم نجوا من العذاب و ترکنا علیه فی الآخرین سلام علی إل یاسین قرأ نافع و ابن عامر و یعقوب آل یاسین بفتح الهمزة مشبعة و کسر اللام مقطوعة علی کلمتین و یؤید هذه القراءة انها فی المصحف مفصولة من یاسین و قرأ الآخرون بکسر الهمزة و سکون اللام موصولة علی کلمة واحدة فمن قرأ آل یاسین مقطوعا اراد آل محمد ص روی ذلک عن ابن عباس و جماعة و دلیله تفسیرهم قوله تعالی یس بیا محمد و یجوز أن یکون اسم ذلک الثبی یاسین لقراءة بعضهم و إن إلیاس بهمزة الوصل فزیدت فی آخره الیاء و النون کما زیدت فی الیاسین فعلی هذا یجوز ان یکون آل یاسین آل ذلک النبی و من قرأ الیاسین بالوصل علی کلمة واحدة ففیه قولان احدهما انه لغة فی الیاس کسیناء و سینین و میکال و میکاییل و الثانی انه قد جمع و المراد الیاس و اتباعه من المؤمنین و اصله الیاسین بیاء النسب فحذف کما حذف من الاعجمین و الاشعرین و فی قراءة ابن مسعود سلام علی ادراسین علی تأویل ان الیاس هو ادریس و هذا قول جماعة من العلماء منهم احمد بن حنبل قال احمد بن حنبل خمسة من الانبیاء لهم اسمان الیاس هو ادریس یعقوب هو اسراییل یونس هو ذو النون عیسی هو المسیح محمد هو احمد صلوات الله علیهم اجمعین و إن لوطا لمن المرسلین إذ نجیناه و أهله أجمعین إلا عجوزا یعنی الخاینة امرأة لوط فی الغابرین ای الباقین فی المدن بعد خروج لوط و اهله منها هلکت کما هلک الغابرون ثم دمرنا الآخرین التدمیر الاهلاک و إنکم یا اهل مکة لتمرون علیهم ای علی آثارهم و منازلهم مصبحین یعنی وقت الصباح و باللیل ای تمرون علیهم باللیل و النهار اذا ذهبتم الی اسفارکم و رجعتم و ذلک لان ممرهم من المدینة الی الشام علی سدوم قریة قوم لوط و هو قوله عز و جل و إنها لبسبیل مقیم أ فلا تعقلون فتعتبروا بهم أ فلا تعقلون ان من فعل ذلک بهم قادر علی ان یفعل بکم مثله

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.