۵ - النوبة الاولى
ر رشیدالدین میبدی
0
Altın Yaprak
قوله تعالی قال رب گفت خداوند من السجن أحب إلی زندان دوسترست بمن مما یدعوننی إلیه از آنچ ایشان می خوانند مرا با آن و إلا تصرف عنی کیدهن و اگر بنگر دانی از من این کوشیدن ایشان ببدی أصب إلیهن بایشان گرایم و أکن من الجاهلین ۳۳ و آن گه کار نادانان را کننده باشم
فاستجاب له ربه پاسخ کرد او را خداوند او فصرف عنه کیدهن بگردانید ازو آن کوشش بد ایشان إنه هو السمیع العلیم ۳۴ که اوست آن شنوای دانا
ثم بدا لهم پس آن گه ایشان را در دل افتاد من بعد ما رأوا الآیات پس آن نشانها که دیده بودند لیسجننه که او را در زندان کنند ناچاره حتی حین ۳۵ تا یک چندی
و دخل معه السجن و با یوسف در زندان شد فتیان دو غلام قال أحدهما یکی گفت از ایشان یوسف را إنی أرانی من خویشتن را در خواب دیدم أعصر خمرا که شیره انگور می گرفتم و قال الآخر و غلام دیگر گفت إنی أرانی من بخواب دیدم خویشتن را أحمل فوق رأسی خبزا که برداشته بودمی زبر سر خویش نان تأکل الطیر منه میخورد مرغ از آن نبینا بتأویله ما را خبر کن بسر انجام آن و تعبیر کن خواب ما را إنا نراک من المحسنین ۳۶ که ما ترا از دانایان می بینیم
قال لا یأتیکما طعام یوسف گفت ناید بشما هیچ خوردنی ترزقانه که شما را روزی دهند آن را إلا نبأتکما بتأویله مگر که من خبر کنم شما را که سرانجام آن در تعبیر چیست قبل أن یأتیکما پیش از آنک سرانجام شما را آشکار شود و بشما آید ذلکما مما علمنی ربی این که شما را می گویم از آنست که به من آموخت خداوند من إنی ترکت ملة قوم من دست بداشته ام کیش گروهی لا یؤمنون بالله که بنه می گروند بخدای و هم بالآخرة هم کافرون ۳۷ و بروز پسین کافرند
و اتبعت ملة آبایی و پی برنده ام بکیش پدران خویش إبراهیم و إسحاق و یعقوب ما کان لنا أن نشرک بالله من شی ء هرگز نبود ما را که انباز گیریم با خدای تعالی هیچیز ذلک من فضل الله علینا و علی الناس آن از فضل و نیکو کاری خدای تعالی است بر ما و بر مردمان و لکن أکثر الناس لا یشکرون ۳۸ لکن بیشتر مردم آنند که سپاس دار نه اند
یا صاحبی السجن ای دو غلام زندانی أ أرباب متفرقون خیر چه گویید خداوندان پراکنده پراکنده رای مختلف فرمان به أم الله الواحد القهار ۳۹ یا الله آن خدای یگانه و همه را فرو شکننده و کم آرنده
ما تعبدون من دونه نمی پرستید شما فرود از الله إلا أسماء سمیتموها أنتم و آباؤکم مگر نامهایی که شما کردید و پدران شما ما أنزل الله بها من سلطان فرو نفرستاد الله تعالی آن پرستیدگان را هیچ حق إن الحکم إلا لله نیست کار راندن و فرمان گزاردن مگر الله را أمر ألا تعبدوا إلا إیاه فرمود که مپرستید مگر او را ذلک الدین القیم آنست دین راست و بر جای و لکن أکثر الناس لا یعلمون ۴۰ لکن بیشتر مردمان نمیدانند
یا صاحبی السجن ای دو غلام زندانی أما أحدکما اما یکی از شما دو فیسقی ربه خمرا تا خواجه خویش را ساقی بود و أما الآخر فیصلب و اما آن دیگر را بردار کنند فتأکل الطیر من رأسه تا مرغ از سر او بخورد قضی الأمر الذی فیه تستفتیان ۴۱ حکم راندند کار آن خواب که در آن از من تأویل خواستید
و قال للذی ظن أنه ناج منهما یوسف گفت آن غلام را که چنان دانست که او رستنی است از ایشان دو اذکرنی عند ربک چون نواخت یابی از خداوند خویش یاد کن مرا بنزدیک او فأنساه الشیطان فراموش کردبر آن غلام دیو ذکر ربه یاد کردن بنزدیک خداوند خویش فلبث فی السجن پس بماند یوسف در زندان بضع سنین ۴۲ چند سالی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş