۵ - النوبة الثانیة
ر رشیدالدین میبدی
0
Altın Yaprak
قوله و داود و سلیمان داود بن ایشا از فرزندان یهود ابن یعقوب بود مردی کوتاه زرد روی باریک تن دلاور لشکر شکن هرگز روی از دشمن بنگردانیده و در هیچ وقعه ای بی فتح و بی ظفر باز نگشته و قوت وی چنان بود که در روزگار شبانی در ابتداء جوانی شیر را و پلنگ را بگرفتی و دهن وی از هم بر دریدی عمر وی صد سال بود ملک وی چهل سال بود و ابتداء ملک وی بعد از قتل جالوت بود هفت سال و بنو اسراییل بعد از یوشع بن نون هیچکس را چنان مجتمع نشدند که او را شدند
روی ابو هریره قال قال رسول الله ص الزرقة یمن و کان داود ع ازرق رب العزه با وی کرامتها کرد او را ملک داد و علم و حکمت و نبوت و او را کتاب زبور داد صد و پنجاه سوره بلغت عبرانی در آن ذکر حلال و حرام نبود و حدود و احکام نبود پنجاه سوره همه موعظت و حکمت بود و صد سوره بیان وقایع و ذکر حوادث و سرگذشت بنی اسراییل و غیر ایشان بود و داود را صوتی خوش بود و نعمتی دلربای هر گه که زبور خواندی بصحرا رفتی و علماء بنی اسراییل با وی صف کشیده و دیگر مردمان از پس علما صف کشیده و جن از پس مردمان و شیاطین از پس جن و از پس ایشان وحوش و ددان بیابان گوشها فرا داشته و مرغ در هوا پروا پر زده چون داود زبور خواندن گرفتی ایشان همه سماع کردندی و آب روان در جوی بایستادی و باد فرو گشاده ساکن گشتی از لذت نغمه داود قال ابن مسعود اعطاه الله علم الحکم و البصر فی القضاء و کان لا یتتعتع فی القضاء بین الناس او را در حکم کردن و داوری بریدن میان مردم بصیرت بر کمال بود و دانش تمام و رب العزه بر وی منت نهاده و گفته یا داود إنا جعلناک خلیفة فی الأرض فاحکم بین الناس بالحق
ابن عباس و قتاده و زهری گفتند دو مرد آمدند و از داود حکم خواستند یکی برزگر بود صاحب کشتزار و دیگر شبان بود صاحب گوسفندان برزیگر گفت این شبان گوسفندان خویش را فرا گشتزار من گذاشت تا همه تباه کرد و از آن هیچیز بنماند داود میان ایشان داوری بر برید گوسفند به برزگر داد بعوض آنکه زرع وی تباه کرده بود آن دو مرد از پیش داود بیرون آمدند و بر سلیمان بر گذشتند و سلیمان هنوز کودک بود یازده ساله گفت داود شما را چون حکم کرد ایشان سلیمان را خبر کردند از آن حکم که داود کرد سلیمان گفت اگر این حکم من کردمی و ولایت قضا مرا بودی من جز زان حکم کردمی داود او را بخواند گفت تو حکم ایشان چون کنی گفت گوسفندان یک چندی بصاحب زرع دهم تا بآن روز رسد که زرع وی تباه کرده بودند تا بدر و نسل آن منتفع می شود و صاحب غنم تخم کارد از بهر صاحب زرع تا بحال خود باز آید با صاحب خویش دهد و گوسفندان با خداوند خویش داود گفت اصبت صواب اینست که تو گفتی پس داود همان حکم کرد که وی گفت آورده اند که بعاقبت چون گوسفندان با خداوند رسید منافع آنکه صاحب زرع برداشته بود و زرع متلف هر دو قیمت کردند برابر آمد اینست که رب العالمین گفت و داود و سلیمان إذ یحکمان فی الحرث إذ نفشت فیه غنم القوم یعنی و اذکر داود و سلیمان حین حکما فی الحرث قال اهل اللغة الحرث القاء الحب فی الارض للزرع و قال مسروق الحرث هاهنا الکرم و قال ابن مسعود فی جماعة کان کرما تدلت عنا قیده إذ نفشت فیه غنم القوم النفش الرعی باللیل بلا راع و الهمل بالنهار بلا راع و المعنی اذ دخلت غنم القوم فی حرث قوم لیلا فرعته و افسدته و کنا لحکمهم شاهدین الضمیر یعود الی داود و سلیمان و الخصمین و قیل الی داود و سلیمان فجمع کما جمع فی قوله فإن کان له إخوة یرید اخوین اما حکم اهل اسلام درین مسأله امروز آنست که هر چه ماشیه فرا گذاشته بروز تباه کند از مال غیری بر خداوند ماشیه ضمان نبود و هر چه بشب تباه کند بر وی ضمان بود از بهر آن که بعرف و عادت اصحاب زرع بروز زرع خویش نگه دارند و اصحاب مواشی بشب ماشیه خویش بچرا نگذارند و با مراح برند و فی ذلک ما روی الزهری عن حزام بن بحیصة ان ناقة للبراء بن عازب دخلت حایطا لبعض الانصار فافسدته فرفع ذلک الی رسول الله ص فقرأ هذه الآیة ثم قضی علی البراء بما افسدت الناقة
و قال علی اصحاب الماشیة حفظ الماشیة باللیل و علی اصحاب الحوایط حفظ حیطانهم و زروعهم بالنهار
و اما اصحاب الرأی فانهم ذهبوا الی ان المالک اذا لم یکن معها فلا ضمان علیه فیما اتلفت ماشیته لیلا کان او نهارا
قوله ففهمناها سلیمان ای علمنا القضیة و الهمناها سلیمان دون داود
و کلا یعنی داود و سلیمان آتینا حکما و علما قال الحسن لو لا هذه الآیة لرأیت الحکام قد هلکوا و لکن الله تعالی حمد هذا بصوابه و اثنی علی هذا باجتهاده
خلاف است میان علما که داود و سلیمان حکم که کردند باجتهاد کردند یا بنص
قومی گفتند باجتهاد کردند و پیغامبران را اجتهاد رواست همچون دیگران و اجتهاد داود اگر چه خطا آمد خطا بر ایشان رود الا انهم لا یقرون علیه قومی دیگر گفتند داود و سلیمان حکم که کردند بنص کردند و بوحی نه باجتهاد ایشان را حکم کردن باجتهاد روا نباشد که ایشان مستغنی اند از اجتهاد بوحی منزل و به قال تعالی و ما ینطق عن الهوی اجتهاد کسی کند که نص نیابد و وحی بوی نیاید و داود اگر چه حکم بنص کرد نصی دیگر بسلیمان فرو آمد که آن را منسوخ کرد و حکم سلیمان ناسخ حکم داود گشت اما علماء دین بیرون از پیغامبران روا باشد که اجتهاد کنند در حوادث چون در حوادث نص کتاب و سنت نیابند و اگر در اجتهاد ایشان خطا رود آن خطا از ایشان موضوع است و فی ذلک ما روی عمرو بن العاص انه سمع رسول الله ص یقول اذا حکم الحاکم فاجتهد فاصاب فله اجران و اذا حکم فاجتهد فاخطأ فله اجر لم یرد به انه یؤجر علی الخطاء بل یؤجر علی اجتهاده فی طلب الحق لان اجتهاده عبادة و الاثم فی الخطاء عنه موضوع اذا لم یأل جهده
روی عبد الرحمن الاعرج عن ابی هریره انه سمع رسول الله ص یقول کانت امرأتان معهما ابناهما جاء الذیب فذهب بابن احدیهما فقالت صاحبتها انما ذهب بابنک و قالت الأخری انما ذهب بابنک فتحاکما الی داود فقضی به للکبری فخرجتا علی سلیمان و اخبرتاه فقال ایتونی بالسکین اشقه بینهما فقالت الصغری لا تفعل یرحمک الله هو ابنها فقضی به للصغری
فذلک قوله ففهمناها سلیمان و کلا آتینا حکما و علما
و سخرنا مع داود الجبال یسبحن فیه تقدیم و تأخیر تقدیره و سخر الجبال و الطیر یسبحن مع داود کقوله یا جبال أوبی معه معنی آنست که داود تسبیح کردی و ثناء الله گفتی کوه با وی هم چنان تسبیح میکردی و ثنا میگفتی تسبیحی که مردم می شنیدند و بسمع ایشان میرسید ابن عباس گفت کان یفهم تسبیح الحجر و الشجر داود تسبیح کوه و درخت دانستی و گفته اند که داود را فترتی بود در تسبیح رب العزة او را تسبیح کوه و مرغ بشنوانید تا او را نشاط تسبیح خاستی و بعشق پیش شدی و قیل تسخیر الجبال له انها کانت تسیر معه اذا سار و تقف اذا وقف و قیل تسیر اذا شاء و تقف اذا شاء و قال الحسن جمیع ما خلق الله من الجبال و الطیر کانت تسبح مع داود بالغداة و العشی و کنا فاعلین انما قال ذلک لانه مما لا یدخل تحت قدرة البشر قال محمد بن علی جعل الله الجبال تسلیة للمحزونین و انسا للمکروبین الا تراه یقول و سخرنا مع داود الجبال یسبحن قال و الانس الذی فی الجبال هو انها خالیة عن صنع الخلایق فیها باقیة علی صنع الخالق لا اثر فیها المخلوق فیوحش و الآثار التی فیها آثار الصنع الحقیقی من غیر تبدیل و لا تحویل
و علمناه صنعة لبوس لکم المراد باللبوس هاهنا الدرع لانها تلبس و هو فی اللغة اسم لکل ما یلبس و یستعمل فی الاسلحة کلها درعا کان او سیفا او رمحا و هو بمعنی الملبوس کالحلوب بمعنی المحلوب و الرکوب بمعنی المرکوب قال قتادة اول من صنع الدرع داود و انها کانت من قبل صفایح فهو اول من سردها و حلقها فجمعت الخفة و التحصین
سبب زره گری داود آن بودی که داود پیغامبر بود و پادشاه و او را عمال و متصرفان و گماشتگان بودند در اطراف و نواحی خویش و پیوسته متفکروار بشب طواف کردی و تعرف احوال عمال و گماشتگان خویش کردی تا بر چه سیرت زندگانی میکنند و با رعیت عدل می کنند یا جور و نیز هر کسی را پرسیدی داود چه مردی است و بر خلق خدای پادشاهی چون میراند شبی از شبها جبرییل او را پیش آمد بصورت بشر داود از وی پرسید که داود چه مردی است و چون شناسی او را
جبرییل گفت نیک مردی است و پسندیده سیرتی دارد لکن در وی خصلتی است که اگر آن خصلت در وی نبودی به بودی گفت چیست آن خصلت گفت یأکل من بیت المال المسلمین از بیت المال مسلمانان میخورد داود از آنجا بازگشت و بمحراب خویش باز شد و دعا و تضرع کرد و از الله تعالی حرفت خواست و کسب کردن تا از کسب دست خویش خورد رب العزه دعاء وی اجابت کرد و او را زره گری در آموخت
فذلک قوله و علمناه صنعة لبوس لکم جای دیگر گفت و ألنا له الحدید معنی آنست که آهن او را مسخر و نرم کردیم تا چنان که خواست بی آلت و عدت آهنگران بدست خویش در آن تصرف میکرد و از آن زره میساخت روزی لقمان حکیم پیش وی نشسته بود و او زره میکرد لقمان نمی دانست که آن چیست که پیش از داود کس زره نکرده بود و کس ندیده لقمان صبر همی کرد و نمی دانست و نمی پرسید تا داود از آن فارغ گشت برخاست و در پوشید و گفت نعم القمیص هذا للرجل المحارب فعلم لقمان ما یراد به فقال الصمت حکم و قلیل فاعله
لتحصنکم بنون قراءت ابو بکر است از عاصم اضافت فعل با حق است جل جلاله یعنی و علمناه لنحصنکم ای لنحرزکم و نحفظکم به عند ملاقاة اعدایکم من القتل
و گفته اند من اینجا بمعنی فی است یعنی لندفع السلاح عنکم فی حالة الحرب ابن عامر و حفص لتحصنکم بتاء خوانند و باین قراءت فعل لبوس راست و التأنیث لاجل المعنی لان اللبوس الدرع و الدرع مؤنثة و روا باشد که فعل صنعة را بود ای لتحصنکم الصنعة باقی قراء و روح از یعقوب لیحصنکم بیاء خوانند و فعل باین قراءت خدا را بود ای علمه الله لیحصنکم و روا بود که فعل لبوس را بود و اللبوس فعول بمعنی مفعول اراد الملبوس ای لیحصنکم الملبوس فذکر الفعل علی اللفظ و روا بود که فعل داود را بود لان الهاء فی قوله علمناه راجعة الیه ای علمناه داود صنعة لبوس لیحصنکم بمصنوعه من بأسکم و روا بود که فعل تعلیم را بود ای علمناه لیحصنکم التعلیم فهل أنتم شاکرون نعمی بطاعة الرسول و هذا نوع من انواع الامر معناه اشکروا کقوله فهل أنتم منتهون ای انتهوا و کقوله فهل أنتم مسلمون ای اسلموا و فی الحدیث هل انتم تارکو لی اصحابی ای اترکوا لی اذاهم
و لسلیمان الریح یعنی و سخرنا لسلیمان الریح الریح هواء متحرک و هو جسم لطیف یمتنع بلطفه من القبض علیه و یظهر المحس بحرکته یذکر و یؤنث عاصفة نصب علی الحال و العصف شدة حرکة الریح یقال عصفت الریح فهی عاصفة و عاصف اذا اشتدت تجری بأمره ای بامر سلیمان إلی الأرض التی بارکنا فیها یعنی الشام و ذلک انها قد کانت تجری لسلیمان و اصحابه حیث شاء سلیمان ثم تعود الی منزله بالشام وهب منبه گفت سلیمان بن داود پیغامبری غازی بود پیوسته در غزات بودی تا شهرها بگشاد و ملوک عالم را همه در تحت قهر خویش آورد و ملک وی بهمه جهان برسید مقاتل گفت شیاطین از بهر وی بساطی ساخته بودند یک فرسنگ طول آن و یک فرسنگ عرض آن زر و ابریشم درهم بافته و تختی زرین ساخته در میان بساط و گرد بر گرد آن تخت سه هزار کرسی زرین و سیمین نهاده سلیمان بر آن تخت نشستی و انبیاء بر آن کرسیهای زرین و علما بر کرسیهای سیمین و از پس ایشان عامه مردم و از پس عامه مردم جن و شیاطین صفها بر کشیده و مرغان در هوا جمع آمده و پر در پر کشیده چنان که آفتاب بر سلیمان و اصحاب وی نتافتی ابن زید گفت سلیمان را مرکبی بود از چوب ساخته و آن مرکب را هزار رکن بود و در هر رکنی هزار خانه جن و انس در آن خانه ها نشسته و عدت و آلت حرب در آن نهاده وزیر هر رکنی هزار شیطان بداشته تا آن مرکب بر می داشتند سلیمان چون خواستی که بر نشیند باد عاصف را فرمودی تا آن مرکب و آن بساط و مملکت وی بر دارد و بر هوا برد چون بر هوا راست بیستادی باد رخا را فرمودی تا در روش آرد بامداد یک ماهه راه برفتی و شبانگاه یک ماهه چنان که در قرآنست غدوها شهر و رواحها شهر
وهب منبه گفت ما را خبر کردند که در نواحی دجله در منزلی از منزلها نبشته ای یافتند که کسی از اصحاب سلیمان نبشته بود اما من الجن و اما من الانس یا جنی نوشته بود یا انسی نحن نزلناه و ما بنیناه و مبنیا وجدناه غدونا من اصطخر فقلناه و نحن رایحون منه فبایتون بالشام ان شاء الله معنی آنست که ما درین منزل فرو آمدیم و بنا نکردیم و خود بنا ساخته دیدیم بامداد از اصطخر برفته و درین منزل قیلوله کرده و بر عزم آنیم که شبانگاه از اینجا برویم و شب را بشام باشیم و روی ان سلیمان سار من ارض العراق غادیا فقال بمدینة مرو و صلی العصر بمدینة بلخ تحمله و جنوده الریح و تظلهم الطیر ثم سار من مدینة بلخ متخللا بلاد الترک ثم جازهم الی ارض الصین یغدو علی مسیرة شهر و یروح علی مثل ذلک ثم عطف یمنة عن مطلع الشمس علی ساحل البحر حتی اتی ارض القندهار و خرج منها الی مکران و کرمان ثم جاوزها حتی ارض فارس فنزلها ایاما و غدا منها بعسکر ثم راح الی الشام و کان مستقره بمدینة تدمر و کان امر الشیاطین قبل شخوصه من الشام الی العراق فبنوها له بالصفاح و العمد و الرخام الأبیض و الاصفر
و کنا بکل شی ء عالمین ای کنا فی الاول بکل شی ء عالمین فقدرناها و دبرناها علی ما توجبه الحکمة و اعطینا کل نبی ما تقوم به الحجة و تنقطع به المعذرة و ما هو داع الی الایمان و ابلغ فی الانقیاد و الاذعان و قیل معناه علمنا ان ما نعطی سلیمان من تسخیر الریح و غیره یدعوه الی الخضوع لربه و من الشیاطین ای و سخرنا من الشیاطین من یغوصون له یقال من للواحد و الجمع و الذکر و الانثی یغوصون ای یدخلون تحت الماء فتخرجون له من قعر البحر الجواهر و یعملون عملا دون ذلک ای دون الغوص و هو ما ذکر الله تعالی یعملون له ما یشاء من محاریب و تماثیل الایة و کنا لهم حافظین حتی لا یخرجوا من امره و قیل حفظناهم من ان یفسدوا ما عملوا و فی القصة ان سلیمان کان اذا بعث شیطانا مع الانسان لیعمل له عملا قال له اذا فرغ من عمله اشغله بعمل آخر لیلا یفسد ما عمل و کان من عادة الشیاطین انهم اذا فرغوا من عمل و لم یشغلوا بعمل آخر حربوا ما عملوا و افسدوه
و أیوب إذ نادی ربه ایوب بن آموص بن تارخ بن روم بن عیص بن اسحاق بن ابراهیم و کانت امه من ولد لوط بن هاران و زوجته رحمة بنت افراییم بن یوسف بن یعقوب وهب بن منبه گفت ایوب پادشاه بود و پیغامبر در نواحی شام و او را ملک و مال فراوان بود از هر صنفی و از هر جنسی ازین ضیاع و عقار نهمار و ازین چهارپایان چرندگان و بارکیران و ازین غلامان و خدمتکاران و فرزندان داشت ازین جوانان و نورسیدگان و با این همه مال و نعمت مردی بود پارسا و متورع و نیکو سیرت درویش نواز مهمان دار با درویشان نشستی و غریبان را نواختی نعمت الله تعالی تعالی را شکر کردی و بر درگاه حق جل جلاله بر طاعت و عبادت مواظبت نمودی ابلیس مهجور وی را در میان کام و نعمت دنیا بر صفت و سیرت پاکان و پارسایان می دید بر وی حسد برد خواست که او را در غرت و غفلت کشد چنان که دنیا داران و مترفان باشند بر وی دست نمی یافت و کار از پیش نمیشد و ابلیس را آن گه بر آسمان راه بود و او را برفع عیسی از چهارم آسمان باز داشتند و ببعث مصطفی ص از آن سه دیگر باز داشتند
اکنون از همه آسمانها محجوبست هم او و هم لشکر و حشم او إلا من استرق السمع فأتبعه شهاب مبین اما بروزگار ایوب محجوب نبود و در آسمانها از فریشتگان ثا و مدح ایوب می شنید و فریشتگان از جبرییل شنیده بودند و جبرییل از حق جل جلاله شنیده بود ابلیس آن گه حسد برد بر ایوب گفت بار خدایا اگر مرا بر مال او مسلط کنی او را بغفلت و کفران در کشم فرمان آمد از جبار کاینات انطلق فقد سلطک علی ماله
رو که ترا بر مال وی مسلط کردم ابلیس بیامد و آن مرده شیاطین دیوان ستنبه را بر انگیخت تا آن مال وی را جمله نیست کردند و بتلف بردند و بعضی را بسوختند و بعضی را بصیحه بکشتند و بعضی را بباد بر دادند و نیست کردند چون خبر بایوب رسید گفت هو الذی اعطی و هو الذی اخذ الحمد لله حین اعطانی و حین نزع منی عریانا خرجت من بطن امی و عریانا اعود فی التراب و عریانا احشر الی الله عز و جل ابلیس نومید و خاسر بازگشت و بآسمان باز شد گفت بار خدایا ایوب چنان داند که او را بفرزندان و بنفس خویش برخورداری است و تو مال بوی باز دهی از آن بفتنه نیفتاد اگر مرا بر فرزندان وی مسلط کنی او را بفتنه مضله افکنم گفت رو که ترا بر فرزندان وی مسلط کردم هفت پسر داشت و هفت دختر جمع شده در قصر خویش ابلیس و حشم وی آمدند و آن قصر بسر ایشان فرو آوردند و همه را هلاک کردند ایوب چون خبر هلاک فرزندان بوی رسید طاقتش برسید و صبر از وی برمید زار بگریست و قبضه ای خاک بر سر ریخت پس همان ساعت پشیمانی بوی در آمد توبه کرد و عذر خواست و الله تعالی او را عفو کرد ابلیس نومید از وی بازگشت و گفت بار خدایا اگر مرا بر تن وی مسلط کنی او را از راه صواب بگردانم تا نعمت ترا جحود آرد گفت رو که ترا بر تن وی مسلط کردم مگر بر دل که محل معرفت و فکر است و بر زبان که محل تسبیح و ذکرست ابلیس بیامد و او را در نماز یافت بادی در بینی وی دمید که بهمه تن او برسید و قرحه ها و بثرها در اندام وی پدید آمد حکه و خارش بر وی افتاد همی خارید و می خراشید تا همه تن وی مجروح گشت و خونابه و صدید از وی روان شد پس خورنده در وی افتاد و بوی ناخوش از وی دمیدن گرفت مردم از وی نفرت گرفتند و او را از شهر بیرون بردند و در کناسه ای بیفکندند سه کس بوی ایمان آورده بودند نام ایشان یفن و یلدد و صافر این سه کس چون او را بر آن صفت دیدند در وی بتهمت افتادند بشخص از وی برگشتند اما بر دین وی می بودند و با وی هیچکس بنماند مگر رحمه عیال وی و درین بلا هژده سال بماند و گفته اند هفت سال و گفته اند سه سال و گفته اند هفت سال و هفت ماه و هفت روز و گفته اند آن سه مرد از اصحاب وی که از وی برگشتند کهل بودند و ایوب را تعییر کردند گفتند تب الی الله سبحانه من الذنب الذی عوقبت به یکی دیگر با ایشان بود جوانی حدیث السن بایوب ایمان آورده و او را تصدیق کرده آن کهول را ملامت کرد بان تعییر که کردند گفت حرمت ایوب را نداشتید و راستی و صواب در سخن بگذاشتید و رای صایب از دست بدادید بآن تغییر که کردید نه بوقت خویش و نه بجای خویش نمیدانید که ایوب پیغامبر خدایست گزیده و صفوت و پسندیده خدای تعالی است هرگز کاری بخلاف فرمان نکرده و از جاده دین قدم بیرون ننهاده بیش از آن نیست که بلایی عظیم روی بوی نهاده و این بلا عیب دین وی نیست و نشان سخط الله نیست پیغامبران و صدیقان و شهیدان که بودند و رفتند بی بلا نبوده اند و آن از الله تعالی کرامتی دانسته اند و خیرت در آن دیده اند چون انبیاء و اولیاء را دلیل سخط و هوان نبوده ایوب را هم دلیل سخط الله تعالی تعالی نباشد سزای شما چنان بودی که اگر این صاحب بلانه ایوب پیغامبر صاحب منزلت بودی که برادری از برادران مسلمان بودی صحبت شما یافته واجب کردی درین حال زبان ملامت و تعییر فرو بستن و در بلاء وی حزین و اندوهگن بودن و بهمه حال موافقت وی نمودن و تسکین و تسلیت وی دادن و این مجازات در حضرت ایوب میرفت ایوب گفت کلمات حکمت که بر زبان بنده مؤمن رود نه از بسیاری تجربت رود یا از روی شباب و شیبت بلکه رب العزه اقبال کند بر دل وی بنعت رأفت و رحمت و در دل وی افکند نور هدایت و تخم حکمت آن گه بر زبان افتد و از آن عبارت کند ایوب آن جوان نورسیده را بستود و بپسندید آن گه روی بآن سه مرد کهل نهاد و ایشان را عتابی بلیغ کرد آن گه روی ازیشان بگردانید و در الله زارید و از درد دل خویش بحق نالید همچون شیفته ای سرگشته و والهی درمانده بزبان تضرع و حسرت گفت رب لای شی ء خلقتنی لیتنی اذ کرهتنی لم تخلقنی یا لیتنی کنت حیضة القتنی امی یا لیتنی عرفت الذنب الذی اذنبت و العمل الذی عملت فصرفت وجهک الکریم عنی لو کنت امتنی فالحقنی بآبایی فالموت کان اجمل بی الم اکن للغریب دارا و للمسلمین قرارا و للیتیم ولیا و للارملة قیما الهی انا عبد ذلیل ان احسنت فالمن لک و ان اسأت فبیدک عقوبتی جعلتنی للبلاء عرضا و للفتنة نصبا و قد وقع علی بلاء لو سلطت علی جبل ضعف عن حمله فکیف یحمله ضعفی الهی قضاؤک هو الذی اذلنی و سلطانک هو الذی اسقمنی و انحل جسمی و لو ان ربی نزع الهیبة التی فی صدری و اطلق لسانی حتی اتکلم بملی فمی ثم کان ینبغی للعبد أن یحاج عن نفسه لرجوت ان یعافینی عند ذلک و لکنه القانی و تعالی عنی فهو یرانی و لا اراه و یسمعنی و لا اسمعه لا نظر الی فرحمنی و لا رثی منی و لا ادنانی فادلی بعذری و اتکلم ببرایی و اخاصم عن نفسی فلما قال ذلک ایوب و اصحابه عنده اظله غمام حتی ظن اصحابه انه عذاب ثم نودی منه یا ایوب ان الله تعالی یقول ها انا قد دنوت منک قریبا قم فادل بعذرک و تکلم ببرایک و خاصم عن نفسک و اشدد ازارک و قم مقام جبار یخاصم جبارا ان استطعت فانه لا ینبغی ان یخاصمنی الا جبار مثلی و لا ینبغی ان یخاصمنی الا من یجعل الزیار فی فم الاسد و السحال فی فم العنقاء و اللجام فی فم التنین و یکیل مکیالا من النور و یزن مثقالا من الریح و یصر صرة من الشمس و یرد امس لقد منتک نفسک یا ایوب امرا ما تبلغ بمثل قوتک و لو کنت اذ منتک ذلک و دعتک الیه تذکرت ای مرام رامت لک اردت ان تخاصمنی بغیک ام اردت ان تحاجنی بخطابک ام اردت آن تکابرنی بضعفک این انت منی یوم خلقت الارض فوضعتها علی اساسها هل کنت معی تمد باطرافها هل علمت بای مقدار قدرتها ام علی ای شی ء وضعت اکنافها أ بطاعتک حمل الارض الماء ام بحکمتک کانت الارض للماء غطاء این انت معی یوم رفعت السماء سقفا فی الهواء لا تعلق بسبب من فوقها و لا یقلها دعم من تحتها هل تبلغ من حکمتک ان تجری نورها او تسیر نجومها او یختلف بامرک لیلها و نهارها این انت منی یوم صببت الماء علی التراب و نصبت شوامخ الجبال هل تدری علی ای شی ء ارسیتها ام بای مثقال وزنتها ام هل لک من ذراع تطیق حملها ام هل تدری من این الماء الذی انزلت ام هل تدری من ای شی ء أنشی السحاب ام هل تدری من این خزانة الثلج این خزانة الریح این جبال البرد
این خزانة اللیل بالنهار و خزانة النهار باللیل و بای لغة تتکلم الاشجار من جعل العقول فی اجواف الرجال و من شق الاسماع و الأبصار و من ذلت الملایکة لملکه و فهر الجبارین بجبروته و قسم الارزاق بحکمته فقال ایوب صغر شأنی و کل لسانی و عقلی ورایی و ضعفت قوتی عن هذا الامر تعرض علی یا الهی قد علمت ان کل الذی ذکرت صنع یدیک و تدبیر حکمتک و اعظم من هذا ما شیت علمت لا یعجزک شی ء و لا تخفی علیک خافیة اذ لقتنی البلایا الهی فتکلمت و لم املک فلیت الارض انشقت لی فذهبت فیها و لم اتکلم بشی ء یسخط ربی و لیتنی مت بغمی فی اشد بلایی قبل ذلک انما تکلمت لتعذرنی و سکت حین سکت لترحمنی کلمة زلت منی فلن اعود و قد وضعت یدی علی فمی و عضضت علی لسانی و الصقت بالتراب خدی اعوذ بک الیوم منک و استجیرک من جهد البلاء فاجرنی و استغیث بک من عقابک فاغثنی و استعین بک فاعنی و اتوکل علیک فاکفنی و اعتصم بک فاعصمنی و استغفرک فاغفر لی فلن اعود لشی ء تکرهه منی فقال الله تعالی و تقدس نفذ فیک علمی و سبقت رحمتی غضبی اذ خطیت فقد غفرت لک و رددت علیک اهلک و مالک و مثلهم معهم لتکون لمن خلفک آیة و تکون عبرة لاهل البلاء و عز الصابرین فارکض برجلک هذا مغتسل بارد و شراب فیه شفاؤک و قرب عن اصحابک قربانا و استغفر لهم فانهم قد عصونی فیک فرکض برجله فانفجرت له عین فدخل فیها فاغتسل فاذهب الله کل ما کان به من البلاء
قوله مسنی الضر و أنت أرحم الراحمین حسن گفت ایوب هفت سال و اند ماه در آن کناسه گرفتار گشته و خورنده در وی افتاده و مردم از وی بگریخته مگر زن وی رحمه که با وی می بود و گاه گاه طعام بوی می آورد و ایوب در آن بلاء یک لحظه از ذکر الله تعالی باز نماند پیوسته در ذکر و تسبیح بودی و در آن بلا صبر همی کرد و ابلیس از وی در ماند و حیلت وی برسید بانگی و زعقه از وی رها شد که هر هر جا لشکر وی بود در اقطار عالم همه بشنیدند و بنزدیک وی آمدند او را غمگین و دلتنگ یافتند گفتند مهتر ما را چه رسید که چنین غمناک و دلتنگ است ابلیس گفت درماندم در کار ایوب و صبر کردن وی بر بلا و هر چه دانستم از تلبیس و تدلیس و فنون حیل و وساوس جمله بکار داشتم و پیش وی بردم و هیچ بر وی ظفر نیافتم گفتند آن چه دام بود از دامهای مکر که بر راه آدم نهادی تا او را از بهشت بیرون کردی گفت زن وی را حوا واسطه ساختم تا مکر خود در وی براندم گفتند اینجا تدبیر همانست مکری بساز با زن وی که او زن خود را فرمان برد و از راه بیفتد ابلیس بصورت مردی پیر فرا پیش رحمه شد گفت یا امة الله شوهرت کجاست گفت آنکه در آن مزبله افکنده و خورندگان در وی افتاده گفت آن ایوبست آن جوان زیبا تن نیکو روی و فرزندان داشت بدان جوانی و زیبایی و مال فراوان و نعمت تمام اکنون از آن هیچ نمانده است و همه نیست گشته نپندارم که هرگز بآن باز رسید مگر ایوب یک گوسفند بنام من قربان کند تا من او را بحال صحت باز آرم و آن جوانی و زیبایی وی باز بینی رحمه بگریست و جزع کرد آن گه بیامد و بانک بر ایوب زد گفت یا ایوب حتی متی یعذبک ربک این المال این الولد این الصدیق این لونک الحسن این جسمک الحسن اذبح هذه السخلة و استرح ایوب که این سخن از وی بشنید دانست که ابلیس وی را فریفته است و باد در وی دمیده گفت ای زن مال و فرزند که تو بآن می گویی و بنا یافت آن تحسر میخوری آن بما که داده بود گفت الله تعالی گفت چند سال ما را در آن برخورداری بود گفت هشتاد سال گفت اکنون چند است که ما در بلاییم گفت هفت سال گفت ویلک ما انصفت الا صبرت فی البلاء ثمانین سنة کما کنا فی الرخاء ثمانین سنة و الله لین شفانی الله لاجلدنک مایة جلدة امرتنی ان اذبح لغیر الله ایوب از سر دلتنگی و ضجر سوگند یاد کرد که اگر شفا یابم ترا صد تازیانه بزنم بآن که مرا می فرمایی تا قربان کنم بغیر نام الله رو بیرون شو از نزدیک من که من ازین طعام و شراب که تو آری نخورم و ترا نه بینم رحمه را از نزدیک خویش بیرون کرد و تنها بماند بی طعام و بی شراب و بی یار و بی مونس طاقتش برسید روی بر خاک نهاد گفت ربه أنی مسنی الضر و أنت أرحم الراحمین فرمان آمد از جبار عالم آن ساعت که یا ایوب ارفع رأسک و ارکض برجلک سر بردار ای ایوب و پای بزمین زن ایوب پای بر زمین زد چشمه ای آب پدید آمد غسلی بر آورد آن درد و اذی پاک از وی فرو ریخت بحال تندرستی و جوانی و زیبایی خویش باز شد یک بار دیگر پای بر زمین زد چشمه ای دیگر پیدا شد شربتی خورد از آن و در باطن وی هیچ درد و رنج نماند برخاست و بر آن بالایی نشست و حله ای زیبا پوشانیدند او را آن ساعت رحمه آنجا که بود در دل وی افتاد که کار آن مسکین بیمار گویی بچه رسید تنها و عاجز است در آن کناسه و دانم که هیچکس وی را طعامی و شرابی نبرد بروم و او را باز بینم نباید که از گرسنگی بمیرد یا دد بیابانی او را هلاک کند برخاست و بیامد و او را در آن موضع ندید ازین گوشه بدان گوشه طواف میکرد و او را میجست و میگریست و ایوب او را میدید که جست و جوی میکرد و رحمه او را جوانی زیبا دید حله ای نیکو پوشیده شرمش میآمد که فرا نزدیک وی شود آخر ایوب او را بخود خواند گفت ما تریدین یا امة الله
ای زن چه میخواهی و چه میجویی گفت آن بیمار مبتلی که اینجا افتاده بود نمی بینم او را و میترسم که هلاک گشت ایوب گفت او ترا که باشد گفت شوهر منست گفت اگر او را ببینی باز شناسی پس رحمه نیک در وی تأمل کرد گفت اما انه اشبه خلق الله بک اذ کان صحیحا گفت آن گه که تندرست بود بتو سخت ماننده بود گفت پس اندوه مدار که من ایوبم و گفته اند ایوب تبسمی کرد دندان ضواحک وی پیدا شد رحمه او را بآن شناخت برخاست و دست در گردن وی آورد ابن عباس گفت و الذی نفس عبد الله بیده ما فارقته من عناقه حتی مر بهما کل مال لهما و ولد و یروی ان ابلیس قال لها اسجدی لی سجدة حتی ارد علیک المال و الاولاد و اعافی زوجک فرجعت الی ایوب فاخبرته بما قال لها فقال قد اتاک عدو الله لیفتنک عن دینک ثم اقسم ان عافاه الله لیضربها مایة جلدة و قال عند ذلک مسنی الضر من طمع ابلیس فی سجود حرمتی له و دعایه ایاها و ایای الی الکفر و قال وهب کانت امرأة ایوب تعمل للناس و تجییه بقوته فلما طال علیها البلاء و سیمها الناس فلم تستعملها احد التمست له یوما من الایام ما تطعمه فما وجدت شییا فجزت قرنا من رأسها فباعته برغیف فاتته به فقال لها این قرنک فاخبرته فحینیذ قال مسنی الضر و قیل بلغت الاکلة لسانه و قلبه فخاف ان یضعف عن الذکر و الفکر فقال مسنی الضر و قیل سقطت منه دودة فردها الی موضعها فقال کلی قد جعلنی الله طعامک فعضته عضة زاد المها علی جمیع ما قاسی من عض الدیدان فقال مسنی الضر فنودی من اختیارک مسک الضر لا من اختیاری و قیل نودی یا ایوب تظهر الرجولیة من نفسک عند تزول بلاینا علیک فقال مسنی الضر لا قرار معک و لا فرار منک و قیل انقطع عنه الوحی ایاما فقال مسنی الضر و قیل اراد الصلاة فلم یقدر علیها فقال مسنی الضر و قیل الضر هاهنا الشیطان لقوله مسنی الشیطان بنصب و عذاب فان قیل ان الله سماه صابرا و قد اظهر الشکوی و الجزع بقوله مسنی الضر و مسنی الشیطان بنصب قیل لیس هذا شکایة انما هو دعاء بدلیل قوله عز و جل فاستجبنا له علی ان الجزع انما هو فی الشکوی الی الخلق فاما الشکوی الی الله عز و جل فلا یکون جزعا و لا ترک صبر کما قال یعقوبنما أشکوا بثی و حزنی إلی الله
قال سفیان بن عیینة و کذلک من اظهر الشکوی الی الناس و هو راض بقضاء الله لا یکون ذلک جزعا کما
روی ان جبرییل دخل علی النبی ص فی مرضه فقال کیف تجدک قال اجدنی مغموما اجدنی مکروبا
و قال لعایشة حین قالت وا رأساه بل انا وا رأساه
فاستجبنا له ای استجبنا دعاه فکشفنا ما به من ضر ازلنا عنه البلاء الذی کان فیه آتیناه أهله ای اولاده و هم عشرة بنین و قیل سبعة بنین و ثلاث بنات و قیل سبعة و سبع و مثلهم معهم قال ابن عباس احیی الله اولاده باعیانهم و امواله و مواشیه و مثلها و مثلهم معهم و قیل رد اولاده و ابقاهم حتی جعل من نسلهم مثلهم روی عن ابن عباس ان الله تعالی رد الی المرأة شبابها فولدت له ستة و عشرین ذکرا
رحمة من عندنا ای نعمة علیه من عندنا و ذکری للعابدین یقتدون به فی الصبر علی البلاء و الشکر علی النعماء
روی عقبة بن عامر عن النبی ص قال اوحی الله تعالی الی ایوب تدری ما ذنبک عندی حتی ابتلیتک قال لا یا رب قال دخلت علی فرعون فادهنت له بکلمتین
و قیل استعان رجل ایوب علی ظلم یدرؤه عنه فلم یعنه فابتلی
و روی انه مطر علی ایوب جراد من ذهب فجعل یجمعه و یجعله فی ثوبه فقال یا ایوب اما تشبع فقال و من یشبع من رحمتک
و إسماعیل یعنی و اذکر اسماعیل هو ابن ابراهیم و إدریس هو اخنوخ
و ذا الکفل سمی ذا الکفل لانه تکفل بامر فوفی به و ذلک ما روی ان نبیا من انبیاء بنی اسراییل اوحی الله الیه انی ارید قبض روحک فاعرض ملکک علی بنی اسراییل فمن تکفل لک انه یصلی باللیل لا یفتر و یصوم بالنهار و لا یفطر و یقضی بین الناس و لا یغضب فادفع ملکک الیه ففعل ذلک فقام شاب فقال اتکفل لک بهذا فتکفل و وفی به فشکر الله له و نبأه فعلی هذا القول الکفل بمعنی الکفالة
و قیل سمی ذا الکفل لعظم حظه من عبادة الله و من ثوابه و الکفل الحظ العظیم من قوله تعالی یؤتکم کفلین من رحمته
و قیل کان رجلا صالحا عبد الله فی غار جبل و الکفل الجبل و اختلفوا فی انه هل کان نبیا و قیل هو الیاس و قیل هو زکریا و قیل هو یوشع بن نون و قال الحسن هو نبی اسمه ذو الکفل و قال ابو موسی الاشعری لم یکن نبیا و لکن کان عبدا صالحا اسمه ذو الکفل و فی ذلک ما روی ابن عمر قال سمعت النبی ص یحدث حدیثا لو لم اسمعه الا مرة او مرتین لم احدث به سمعته منه اکثر من سبع مرات قال کان فی بنی اسراییل رجل یقال له ذو الکفل لا ینزع عن ذنب عمله فاتبع امرأة فاعطاها ستین دینارا علی ان تعطیه نفسها فلما قعد منها مقعد الرجل من المرأة ارعدت و بکت فقال ما یبکیک قالت من هذا العمل ما عملته قط قال اکرهتک قالت لا و لکن حملتنی علیه الحاجة فقال اذهبی فهو لک ثم قال و الله لا اعصی الله ابدا فمات من لیلته فقیل مات ذو الکفل فوجدوا علی باب داره مکتوبا ان الله غفر لذی الکفل
کل من الصابرین ای کل هؤلاء المذکورین موصوفون بالصبر
و أدخلناهم فی رحمتنا ای غمرتهم الرحمة فیکون هذا ابلغ من رحمناهم و قیل الرحمة هاهنا النبوة إنهم من الصالحین ای من الانبیاء سموا صالحین لان صلاحهم لا یشوبه کدر الفساد و قیل بین الحکم و المعنی الحکم صبرهم و صلاحهم و المعنی ادخاله ایاهم فی الرحمة و قد تضمنت الایة تسلیة النبی ص و المؤمنین و تقویة قلوبهم علی البلیة و الحث علی الصبر علیها لینالوا بذلک خیر الدنیا و الآخرة
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş