۶ - النوبة الثانیة

ر رشیدالدین میبدی
0 Altın Yaprak
قوله تعالی و إذ قال موسی لفتاه ای اذکر اذ قال فان فی ذلک عبرة لمن اعتبر قال موسی لفتاه یعنی لغلامه و غلام الرجل تابعه الذی یتخرج به و هو التلمیذ و هو یوشع بن نون بن افراییم بن میشا و میشا هو موسی بن یوسف بن یعقوب و کان یوشع نبی بنی اسراییل من بعد موسی و هو الذی وقفت علیه الشمس حتی صلی العصر فی مغزاة کان غزاها حتی ادرک الصلاة و قال بعضهم فتاه کان مملوکا و هذا قول غریب اما ابتداء این قصه از قول ابن عباس آنست که موسی ع و بنی اسراییل چون در مصر آرام گرفتند و آنجا مقر خویش ساختند از جبار کاینات فرمان آمد یا موسی ذکرهم بأیام الله ایشان را پند ده و آن نعمتها که بر ایشان ریختیم و نواختها که بر ایشان تورات و زمین مصر جای ایشان ساختن و نعمتها بر ایشان روان داشتن موسی ایشان را خطبه ای بلیغ خواند و لختی از آن نعمتها و کرامتها که الله تعالی با وی کرده و با بنی اسراییل بر شمرد از مکالمت و اصطفاییت و القاء محبت و اصطناع و غیر آن مردی بر پای خاست گفت یا کلیم الله این همه دانسته ایم و شناخته هل من احد اعلم منک در زمین هیچکس از تو داناتر و عالم تر هست موسی ع گفت لا یعنی که هیچکس از من عالم تر نیست در زمین از رب العزه او را عتاب آمد باین سخن و جبرییل از حق پیغام آورد که ایت عبدا لی بمجمع البحرین فتعلم منه فانه اعلم منک ای موسی ما را بنده ایست در مجمع البحرین از تو داناتر رو و از وی علم آموز موسی گفت چه نشانست او را و چگونه بوی رسم گفت ماهیی مملوح بردار با غلام خویش فرا راه باش تا بشط بحر آنجا که ماهی باز نیابی او را آنجا یابی بروایتی دیگر از ابن عباس نقل کرده اند که موسی گفت بار خدایا ای عبادک احب الیک از بندگان خود کرا دوست تر داری فقال الذی یذکرنی و لا ینسانی گفت بنده ای که پیوسته مرا یاد کند و یاد من فرو نگذارد موسی گفت بار خدایا از بندگان تو که حاکم تر و حکم کردن را میان خلق پسندیده تر گفت آن کس که حکم براستی کند بعدل و انصاف و بر پی هوای خود نرود موسی گفت بار خدایا از بندگان تو که داناتر و علم وی تمامتر گفت آن کس که پیوسته علم آموزد و علم دیگران فرا علم خویش آرد تا مگر بکلمه ای در رسد که وی را در دین سود دارد و او را هدی افزاید گفت بار خدایا اگر از بندگان تو کسی از من داناترست مرا بر وی رهنمون باش تا از او علم گیرم گفت ای موسی مرا بنده ایست از تو داناتر در مجمع البحرین او را خضر گویند برو از وی علم بیاموز و نشان آنست که ماهی مملح در ساحل بحر آنجا که صخره است زنده شود آنجا که ماهی زنده شود او را طلب کن که او را بیابی پس موسی و یوشع هر دو فرا راه بودند و ماهیی مملح زاد را برداشتند فذلک قوله عز و جل و إذ قال موسی لفتاه سمی فتیه لانه کان یلازمه و یخدمه لا أبرح ای لا ازال و الخبر محذوف یعنی لا ابرح ما شییا ای لا ازال اسیر ای ادوم علیه و لا افتر و قیل لا ابرح ای لا ازول یعنی لا ازول عن حالی فی السیر حتی اصل حتی أبلغ مجمع البحرین حیث یلتقی بحر فارس و بحر الروم قال محمد بن کعب اسمه طنجه و قال ابی بن کعب افریقیة و قیل هما بحر المشرق و المغرب اللذان یحیطان بجمیع الارض و قیل العذب و الملح و قیل البحران من العلم و هما موسی و الخضر أو أمضی حقبا تقدیره حتی یکون اما لقاء الخضر بمجمع البحرین و اما السیر حتی اصل الیه و ان کان حقبا و الحقب سبعون سنة و قیل ثمانون سنة و قیل سنة بلغة قیس و قیل برهة من الدهر غیر محدودة جمعه احقاب و کذلک الحقبة جمعها حقب فلما بلغا مجمع بینهما ای مجمع وصل البحرین نسیا حوتهما انما نسی الحوت احدهما و هو یوشع و انما دخل موسی فی الکلام للصحبة کما قال اجیبت دعوتکما و موسی کان یدعو و انما دخل هارون فی الکلام للصحبة و کقوله قالا ربنا إننا نخاف و کان القایل موسی و هذا وجه واسع فی العربیة و قیل نسب النسیان الیهما لان موسی نسی تعرف خبر الحوت و قد بلغ الموضع الموصوف له و نسی الفتی ان یخبره بما کان من الحوت فاتخذ سبیله ای اتخذ الحوت طریقا له من البر الی البحر سربا ای سرب فیها سربا و السرب اسم و مصدر یقال سرب یسرب سروبا و سربا اذا دخل سربا غیر عمیق و قیل تقدیره فاتخذه سبیله سربا فهما مفعولان کقوله و اتخذ الله إبراهیم خلیلا و قیل بقی طریقه کالسرب و الآیة علی التقدیم و التأخیر لان ذهاب الحوت کان قد تقدم علی النسیان موسی و یوشع بفرمان الله تعالی قصد مجمع البحرین کردند زاد بر گرفته قرصی چند و ماهیی مملوح خشک شده و گفته اند ماهی تازه بریان کرده و از آن پاره ای خورده تا مجمع البحرین رسیدند بنزدیک صخره موسی گفت یوشع را که امکث حتی آتیک ساعتی درنگ کن تا من بتو باز آیم موسی ع حاجتی که در پیش داشت رفت و ماهی که در زنبیل بود چون نم دریا باو رسید روح باز یافت و زنده شد و در آب شد یوشع گفت اذ حاء نبی الله حدثته چون موسی ع باز آید حدیث ماهی با وی بگویم فانساه الشیطان چون موسی ع باز آمد حدیث ماهی فراموش کرد شیطان از یاد وی ببرد و گفته اند چشمه ای بود آن را ماء الحیاة میگفتند هیچ قطره ای از آن بمرده ای نرسیدی که نه در حال زنده گشتی یوشع دست بدان برد و وضو می کرد آن گه دست بیفشاند و قطره های آب بماهی رسید زنده گشت و در آب شد و عن ابی بن کعب مرفوعا قال لما انتهیا الی الصخرة وضعا رؤسهما فناما و اضطرب الحوت فی المکتل فخرج منه فسقط فی البحر فاتخذ سبیله فی البحر سربا فلما استیقظ موسی نسی صاحبه ان یخبره بالحوت فانطلقا بقیة یومهما و لیلتهما حتی اذا کان من الغد قال موسی لفتاه آتنا غداءنا ماهی چون در آب شد رب العالمین بکمال قدرت خویش آن راه ماهی چون طاقی نگه داشت تا در نیامیخت روی ابی بن کعب عن رسول الله ص قال انجاب الماء عن مسلک الحوت فصار کوة لم تلتیم فدخل موسی الکوة علی اثر الحوت فاذا هو بالخضر و قیل جمد الماء تحته و قیل صار صخرا و قال وهب ظهر فی الماء من اثر الحوت شق و اخدود شبه نهر من حیث دخلت الی حیث انتهت پس ایشان از آن جایگاه که ماهی در آب شده بود بر گذشتند و رفتند چندانک الله تعالی خواست و آن رفتن افزونی بود موسی ع در آن رفتن افزونی گرسنه شد و بوی رنج رسید و لم یعی موسی فی سفر قط الا فی ذلک السفر یوشع را گفت آتنا غداءنا ما نأکله بالغداة لقد لقینا من سفرنا هذا نصبا عنآء و تعبا و ذلک انه القی علی موسی الجوع بعد ما جاوز الصخرة لیتذکر الحوت و یرجع الی موضع طلبه فقال له فتاه و تذکر أ رأیت إذ أوینا إلی الصخرة و انما کان اوی الیها یوشع لحاجته یوشع گفت دیدی آن گه که من پناه بسنگ بردم حاجتی را که در پیش بود ماهی آنجا فراموش کردم آن گه از تیزی موسی ع بترسید گفت و ما أنسانیه إلا الشیطان أن أذکره و قیل اعتذر بانساء الشیطان لانه لو ذکر ذلک لموسی ع ما جاوز ذلک الموضع و ما ناله النصب و المعنی شغل الشیطان قلبی بوسوسته فنسیت ان اذکره و اتخذ سبیله فی البحر عجبا این سخن از یوشع است و فعل از حوت ای اتخذ الحوت سبیله فی البحر اتخاذا عجبا و روا باشد که سخن از یوشع بود و فعل از حوت و تعجب از موسی یعنی که موسی چون قصه حوت و در شدن وی بآب بر آن صفت از یوشع شنید شگفت بماند و تعجب کرد و روا باشد که فعل موسی نهند ای اتخذ موسی سبیل الحوت فی البحر عجبا ای تعجب من ذلک قال عبد الرحمن بن زید ای شی ء اعجب من حوت کان دهرا من الدهور یؤکل منه ثم صار حیا وثب فی البحر و کان شق حوت چون یوشع حدیث ماهی کرد موسی ع گفت ذلک ما کنا نبغ ای نطلب و نرید من العلامة آن بود علامت و نشان آن که ما می جستیم فارتدا ای رجعا علی آثارهما الذی جاء منه قصصا یقصان الاثر ای یتبعان اثر المجی ء یقال قص اثره و اقتص علی اثره قصا و قصصا فوجدا عبدا من عبادنا ذکر یوشع اینجا منقطع گشت و علماء دین و اهل تفسیر را پس ازین در شأن و قصه وی هیچ سخن نیست و موسی ع بآن سرب در اثر ماهی میشد تا به خضر رسید فاذا هو بالخضر نایما مسجی بثوب علیه الماء کالطاق او کالقبة و قیل کان نایما فوق الماء علیه قطیفة خضراء قد دخلها تحت رأسها و تحت رجلیه و قیل رآه علی طنفسة خضراء علی وجه الماء فسلم علیه فقال له من انت فقال انا موسی بنی اسراییل فقال له لقد کان لک فی التوراة علم و فی بنی اسراییل شغل قال بلی و لکن الله عز و جل امرنی ان آتیک و اصحبک و اتعلم منک و قیل اسم الخضر بلیاء بن ملکان بن یقطن و الخضر لقب له انما سمی خضرا لانه جلس علی فروة بیضاء فاهتزت تحته خضراء و القروة کل نبات مجتمع اذا یبس و یقال هی الارض المرتفعة الصلبة و قیل انما سمی خضرا لانه اذا صلی اخضر ما حوله قال سعید الخضر امه رومیة و ابوه فارسی و عن عبد الله بن شوذب قال الخضر من ولد فارس و الیاس من بنی اسراییل یلتقیان فی کل عام بالموسم و روی فی بعض الاخبار ان رسول الله ص ذکر قصة الخضر فقال کان ابن ملک من الملوک فاراد ان یستخلفه من بعده فلم یقبل منه و لحق بجزایر البحور فطلبه ابوه فلم یقدر علیه و عن ابن ابی لهیعة ان الخضر ابن فرعون موسی حکاه النقاش فی تفسیره و العهدة علیه و اختلفوا فی نبوته فمنهم من قال هو نبی و منهم من قال هو ولی و اختلفوا فی حیاته و الجمهور علی انه حی بعد فی زماننا فقالوا الخضر نبی و الیاس نبی و هما فی الاحیاء یلتقیان فی کل موسم فی عرفات و عن عمرو بن دینار قال ان الخضر و الیاس یحییان فی الارض ما دام القرآن فی الارض فاذا رفع القرآن ماتا و فی الخبر عن النبی ص قال ان اخی الخضر لیقضی ثلث ساعات من النهار بین امم البحر و یشهد الصلوات کلها فی المسجد الحرام و یتهجد بالسحر عند سد یاجوج و ماجوج و روی عن محمد بن اسحاق ان موسی صاحب الخضر هو موسی بن افراییم بن یوسف و هذا بعید فان الصحیح عن البخاری ان سعید بن جبیر قال قلت لابن عباس ان نوفا البکالی یزعم ان موسی صاحب الخضر لیس هو موسی بنی اسراییل انما هو موسی آخر قال کذب عدو الله و فی بعض القصص ان الخضر لما رأی یوشع بن نون شرب من ماء الحیاة اخذه و جعله فی تابوت و شده بالرصاص و رمی به فی موج البحر و هذا بعید بل صرفه موسی و رده الی بنی اسراییل و انما ذهب الی هذا من ذهب لان ذکره انقطع ها هنا فوجدا عبدا من عبادنا آتیناه رحمة من عندنا یعنی النبوة و العلم و الطاعة و طول الحیاة و علمناه من لدنا علما ای علم من علم الغیب ما لم یعلم غیره قال له موسی هل أتبعک علی أن تعلمن ای هل اصحبک علی شرط ان تعلمنی هدی و صوابا مما علمت رشدا قرأ بصری رشدا بفتح الراء و الشین و قرأ الباقون رشدا بضم الراء و اسکان الشین و الرشد و الرشد لغتان کالبخل و البخل و انتصاب رشدا علی انه مفعول تعلمنی و قیل نصب لانه مفعول له ای هل اتبعک للرشد قال إنک لن تستطیع معی صبرا لن تصبر علی صنیعی لانی علمت غیب علم ربی ثم اعلمه العلة فی ترک الصبر و تدارک قلبه به فقال و کیف تصبر علی ما لم تحط به خبرا ای علی ما لم تعلمه من امر ظاهره منکر و باطنه بخلاف ظاهره و انتصاب خبرا علی المصدر لان معنی لم تحط به خبرا لم تخبره خبرا یقال خبرت الشی ء اخبره و اخبرته اذا استقصیت علمه و خبره قال ستجدنی إن شاء الله صابرا عن الانکار و قیل عن السؤال و لا أعصی لک أمرا ای اتابعک علی کل ما ترید و لا اخالفک فی شی ء و قیل تم الکلام علی قوله صابرا فصبر لما استثنی بقوله إن شاء الله و عصی حیث لم یستثن فقال له الخضر فإن اتبعتنی ای صحبتنی فلا تسیلنی عن شی ء مما افعله حتی أحدث لک منه ذکرا ای حتی اکون انا الذی افسره لک قرأ نافع و ابن عامر فلا تسیلنی بفتح اللام و تشدید النون و الوجه ان الفعل قد الحق النون الثقیلة و بنی معها علی الفتح و قرأ الباقون فلا تسیلنی باسکان اللام و تخفیف النون و الوجه ان الفعل مجزوم بلا التی للنهی فسکنت اللام للجزم فانطلقا حتی إذا رکبا فی السفینة خرقها موسی و خضر هر دو در ساحل دریا می رفتند کشتیی بایشان بر گذشت اصحاب کشتی که ایشان را دیدند بسیمای نیکان و نیک مردان ایشان را بی مزد در کشتی نشاندند و گفته اند که اصحاب کشتی خضر را بشناختند از آن در کشتی نشاندند بی مزد چون کشتی بمیان دریا رسید خضر تبر برداشت و کشتی را سوراخ کرد چنانک آب بکشتی برآمد موسی ع بجامه خویش آن سوراخ بگرفت و گفته اند بوم کشتی بشکست اما آب برنیامد موسی ع گفت أ خرقتها لتغرق أهلها قرأ حمزة و الکسایی لیغرق اهلها بالیای مفتوحة و بفتح الراء و رفع الاهل و الوجه انه علی اسناد الفعل الی الاهل و ارتفاعه به و قرأ الباقون لتغرق بالتاء مضمومة و بکسر الراء و نصب الاهل و الوجه انه علی اسناد الفعل الی المخاطب و انتصاب الاهل بالفعل و المعنی لتغرق ایها المخاطب اهلها و هذا موافق لما قبله لانه الخطاب و هو قوله أ خرقتها و لما بعده و هو قوله لقد جیت بر قراءت حمزه و کسایی گفت کشتی را بشکستی تا مردمان آن بآب غرق شوند و بر قراءت دیگران گفت کشتی را بشکستی تا مردمان آن را بآب غرق کنی و قیل معناه هذا الفعل یشبه فعل من یرید الاغراق لقد جیت شییا إمرا عظیما منکرا مأخوذ من امر القوم اذا کثروا و اشتد امرهم چون موسی ع بر فعل وی انکار نمود خضر گفت أ لم أقل إنک لن تستطیع معی صبرا ایشان در آن سخن بودند که گنجشکی از هوا فرود آمد و منقار خویش بر آب دریا زد و باز بپرید خضر گفت یا موسی ان علمی و علمک و علم الخلایق کلهم فی علم الله کهذه النقرة التی اخذها من عرض البحر موسی چون دید که کشتی شکسته را آب بر نیامد و اهل کشتی را از آن هیچ زیان نداشت گفت لا تؤاخذنی بما نسیت ای بما غفلت فان النسیان مرفوع عن الانسان و قیل هو من النسیان الذی هو الترک یعنی بما ترکت من وصیتک و عن ابن عباس ان موسی لم ینس و لکنه من معاریض الکلام و اراد شییا آخر نسیه و لا ترهقنی من أمری عسرا ای لا تضایقنی بهذا القدر فتعسر بصاحبک و قیل لا ترهقنی ای لا تغشنی من امری عسرا یقال غلام مراهق قارب ان یغشاه البلوغ فانطلقا حتی إذا لقیا غلاما فقتله پس از کشتی بیرون آمدند و در شهر شدند و جماعتی کودکان را دیدند که بازی میکردند خضر یکی را از ایشان که بر وی نیکوتر بود و بجامه پاکتر و بطبع خوبتر بگرفت و سر وی از تن جدا کرد قیل اقتلع رأسه و قیل ذبحه بالسکین و قیل دمغ رأسه بالحجر و قیل رفسه برجله فقتله و قیل ضرب رأسه الجدار فقتله ابن عباس گفت کودکی بود بحد بلوغ نارسیده بدلیل آنکه موسی گفت نفسا زکیة و بر قراءت ابن کثیر و نافع و ابو عمرو و رویس از یعقوب زاکیة و هما واحدة ای طاهرة لم تبلغ حد التکلیف فالزکیة فعلیة و الزاکیة فاعلة و کلتاهما واحدة فی المعنی و قیل الزاکیة التی لم تذنب قط و الزکیة التی اذنبت ثم تابت قومی گفتند بالغ بود و لهذا قال موسی بغیر نفس ای بغیر قود و لو کان صغیرا لم یکن علیه قصاص و لا تبعة قال الکلبی کان فتی یقطع الطریق و یأخذ المتاع و یلخاء الی ابویه فیحلفان دونه و لا یعلمان ذلک قال الحسن کان رجلا کافرا و العرب قد تقول للرجل البالغ غلام و قیل کان اسمه حیسون و قیل خشنود و اسم ابیه ملاس و اسم امه رحمی و قیل شهوی و عن ابی بن کعب قال سمعت رسول الله ص یقول الغلام الذی قتله الخضر طبع کافرا لقد جیت شییا نکرا ای منکرا ینکره العقلاء و النکر اشد و اعظم من الامر قرأ ابن عامر و نافع بروایة ورش و قالون و ابو بکر و یعقوب نکرا بالتثقیل و الباقون نکرا بالتخفیف و هما لغتان کالعنق و العنق و الطنب و الطنب و الشغل و الشغل و الاصل التثقیل و قد مضی مثله آورده اند که خضر چون انکار موسی دید بر قتل غلام دست بشانه غلام زد شانه چپ وی بیرون آورد و گوشت از وی باز کرد بر استخوان شانه وی نبشته بود کافر لا یؤمن بالله ابدا قال أ لم أقل لک إنک لن تستطیع معی صبرا زاد فی هذه الآیة لک لان النکیر فیه اکثر قال إن سألتک عن شی ء یعنی سؤال توبیخ و انکار بعدها ای بعد هذه المسیلة و قیل بعد هذه المرة و قیل بعد هذه النفس المقتولة فلا تصاحبنی بالالف مضمومة التاء قراءة الجمهور الا ما رواه ابن حسان عن یعقوب فلا تصاحبنی بفتح التاء و الحاء و اسکان الصاد بغیر الف فتصاحبنی من المصاحبة و هو ان تکون من کل واحد صحبة للآخر لانه من باب المفاعلة فیکون الفعل فیه من الاثنین و تصاحبنی من الصحبة و هو مما یکون الفعل لواحد و المقصود ها هنا هو صحبة المخاطب فاضاف الصحبة الیه فقط قد بلغت من لدنی عذرا اعذرت فیما بینی و بینک فی الفراق قرأ نافع من لدنی بضم الدال و تخفیف النون و قرأ ابو بکر لدنی باسکان الدال و اشمامها الضمة و تخفیف النون و قرأ الباقون لدنی مضمومة الدال مشددة النون و هو الاصل الذی ینبغی ان تکون الکلمة علیه و عن ابی بن کعب قال کان رسول الله ص اذا ذکر احدا فدعا له بدا بنفسه فقال ذات یوم رحمة الله علی و علی اخی موسی لو لم یحمله الحیاء علی اخذ ذمامه الا یصاحبه بعدها لرای من عجایب غیب الله و علمه شییا کثیرا فانطلقا حتی إذا أتیا أهل قریة از آنجا رفتند بشهر انطاکیه و گفته اند شهر ایله و هی ابعد ارض الله من السماء و گفته اند شهر باجروان بزمین ارمنیة استطعما أهلها استطعمهم موسی و دخل الخضر فی الکلام للصحبة فأبوا أن یضیفوهما یقول ضفته اذا جیته ضیفا و اضفته اذا دعوته الی ضیافتک و کذلک ضیفته و الضیف و الضیفوفة المیل و سمی الضیف لانه عدل من منزله الی منزل غیره فوجدا فیها ای فی القریة جدارا یرید أن ینقض لفظ الارادة ها هنا مجاز و المراد به یقرب و یکاد و هذا واسع فی العربیة یقول ترید الشمس ان تمیل و قال الشاعر یرید الرمح صدر بنی براء و یمسک عن دماء بنی عقیل أن ینقض ای ینکسر قضضت الشی ء کسرته فانقض ای انکسر و قیل ینقض یسقط و منه انقضاض الکواکب فأقامه ای مسه الخضر بیده فاستوی الجدار و قیل هدمه و جدد بناه و اعاده صحیحا و عن النبی ص هدمه ثم قعد یبنیه موسی و خضر چون بآن شهر رسیدند مهمانی خواستند و ایشان را مهمانی نکردند و طعام ندادند مصطفی ص گفت لییمان بودند قوم آن شهر که ایشان را طعام ندادند پس خضر دیواری دید در آن شهر طول آن صد گز و نزدیک بود که آن دیوار بیفتادی خضر دست بوی باز نهاد و راست کرد و یا آن را بکند و باز نیکو و درست کرد موسی گفت لو شیت لاتخذت علیه أجرا ای لو شیت لاتخذت علی اصلاحه اجرة و جعلا و قیل قری و ضیافة قرأ مکی و بصری لتخذت مخففة التاء مکسورة الخاء و قرأ الباقون لاتخذت مشددة التاء مفتوحة الخاء و الوجه ان اتخذ علی افتعل و تخذ علی فعل کلاهما واحد فی المعنی کتبع و اتبع یقال اتخذت مالا اتخذه اتخاذا و تخذته اتخذه تخذا علی فعل بکسر العین و اظهر ابن کثیر و حفص الذال و کذلک یعقوب هذا الحرف وحده و ادغم الباقون الذال فی التاء قال هذا فراق ای هذا وقت فراق بینی و بینک و قیل هذا السؤال منک بعد عهدک و شرطک سبب فراقنا و لا اصحبک بعد هذا و انما کررتین تأکیدا معناه فراق بیننا کما یقال لعن الله الغادر منی و منک ای الغادر منا سأنبیک ای ساخبرک قبل ان تتفرق بتأویل ما لم تستطع علیه صبرا ای بمآل ما سألته عنه و لم تصبر علیه خضر گفت اکنون تفسیر کنم ترا آنچ بر آن صبر نتوانستی کرد و بر من انکار کردی اما کشتی از آن چند درویش بود یعنی ده برادر پنج از ایشان زمن و پنج ازیشان کارگران در دریا یعنی که در دریا غواصی میکنند یا کشتی بکرا میدهند و بغله آن زندگانی میکنند و گفته اند که کشتی وقف بود بر ایشان فأردت أن أعیبها ای اجعلها ذات عیب یقال عبته اذا جعلته ذا عیب فانت عایب و ذلک معیب و کان وراءهم ای امامهم ملک کافر اسمه جلندی یأخذ کل سفینة صالحة غصبا و قرأ عثمان کل سفینة صالحة قیل و امر عثمان فکتب الی بلاد المسلمین بان یکتب فی المصاحف صالحة و قال قد قامت عندی البینة بها و کان ذلک فی آخر عمره فلم ینتشر و فی الآیة دلیل علی ان المسکین و ان کان یملک شییا فلا یزول عنه اسم المسکنة اذا کانت به حاجة الی ما هو زیادة علی ملکه و یجوز له اخذ الزکاة و سیل ابن عباس کیف کانوا مساکین و السفینة قد تساوی الف دینار فقال المسافر مسکین و ان کان معه الف دینار و أما الغلام فکان أبواه مؤمنین فخشینا ای علمنا ان عاش ان یصیر سببا لکفر والدیه و عصیانهما الله لانهما کانا شدیدی الحب له و معنی یرهقهما یغشیهما و قال الزجاج یحملهما علی الرهق و هو الجهل فأردنا أن یبدلهما ربهما قرأ نافع و ابو عمرو یبدلهما بالتشدید و کذلک فی النور و لیبدلنهم و فی التحریم أن یبدله و فی القلم أن یبدلنا و قرأ الباقون یبدلهما بالتخفیف و کذلک فی الجمیع الا ابن عامر و حمزة و الکسایی و حفص عن عاصم فانهم قرءوا فی النور وحده بالتشدید و فی الباقی بالتخفیف و الوجه ان بدل مثل ابدل و کلاهما قد جاء فی القرآن و التبدیل فیه اکثر من الإبدال و المعنی اردنا ان یرزقهما الله ولدا یکون خیرا منه زکاة ای اتم صلاحا و اطهر دینا و أقرب رحما قرأ ابن عامر و یعقوب رحما بضم الحاء و قرأ الباقون رحما بسکون الحاء و الوجه ان رحما و رحما واحد و المضموم عینه اصل و المسکن مخفف منه و کالشغل و الشغل ای رحمة و عطفا الرحم و الرحمة و المرحمة بمعنی واحد و قیل هو من الرحم و القرابة ای ابر بوالدیه و اوصل للرحم کلبی گفت الله تعالی بجای این پسر ایشان را دختری داد که پیغامبری او را بزنی کرد و هفتاد پیغامبر از فرزندان او پدید آمد و گفته اند چهار صد پیغامبر از نسل وی بودند و گفته اند این دختر یونس متی را دریافت و بسبب وی امتی عظیم بهدایت حق رسیدند و آن پسر که خضر او را بکشت کافر بود و صلاح پدر و مادر در کشتن وی بود قال قتادة قد فرح به ابواه حین ولد و حزنا علیه حین قتل و لو بقی کان فیه هلاکهما فلیرض امرؤ بقضاء الله فان قضاء الله للمؤمن فیما یکره خیر له من قضایه فیما یحب و أما الجدار فکان لغلامین یتیمین فی المدینة خضر گفت اما آن دیوار که اصلاح آن کردم رایگان ۱ از آن دو یتیم بود در آن شهر نام ایشان اصرم و صریم و کان تحته کنز لهما و در زیر آن گنجی نهاده ایشان را روی ان النبی ص قال کان ذهبا و فضة قال ابن عباس و الحسن کان لوحا من ذهب مکتوب فیه عجبا لمن یؤمن بالقدر کیف یحزن و عجبا لمن یوقن بالرزق کیف یتعب و عجبا لمن یؤمن بالموت کیف یفرح و عجبا لمن یؤمن بالحساب کیف یغفل و عجبا لمن یعرف الدنیا و تقلبها باهلها کیف یطمین الیها لا اله الا الله محمد رسول الله و فی الشق الآخر انا الله لا اله الا انا وحدی لا شریک لی خلقت الخیر و الشر فطوبی لمن خلقته للخیر و اجریته علی یدیه و الویل لمن خلقته للشر و اجریته علی یدیه و قال بعضهم الکنز المطلق عند العرب هو المال الا ان یقید باضافة فیقال کنز علم و کنز حکمة و کنز جود ثم قال و کان أبوهما صالحا قال ابن عباس ابوهما السابع و اسمه کاشح و کان سیاحا میگوید پدر هفتمین ایشان نیک مرد بوده بصلاح رب العزه برکت صلاح آن پدر هفتمین باین دو یتیم در رسانید و آن گنج ایشان را نگاهداشت و فی بعض الآثار ان الله عز و جل لیحفظ بصلاح الرجل الصالح ولده و ولد ولده و مشربته التی هو فیها و الدویرات حوله فیما یزالون فی حفظ من الله عز و جل و ستر و عن سعید بن المسیب انه کان اذا رای ابنه قال ای بنی لازیدن صلاحی من اجلک رجاء ان احفظ فیک و یتلوا هذه الآیة و یحکی ان بعض العلویة دخل علی هارون الرشید و قد هم بقتله فلما دخل علیه اکرمه و خلی سبیله فقیل له بم دعوت حیث نجاک الله قال قلت یا من حفظ الکنز علی الصبیین بصلاح ابیهما احفظنی منه بصلاح آبایی فأراد ربک یا موسی أن یبلغا أشدهما ای الحلم و وفور العقل و تدبیر المعاش و یستخرجا کنزهما ای و یخرجا مالهما رحمة من ربک قیل هو متصل باستخراج الکنز و قیل متصل بفعله یعنی فعلت ما فعلت رحمة من ربک و ما فعلته عن أمری ای عن رأیی و تدبیری ذلک ای الاجوبة الثلاثة تأویل ما لم تسطع علیه صبرا حذف التاء تخفیفا و لما اراد موسی ان یفارقه قال له اوصنی فقال کن نفاعا و لا تکن ضرارا ارجع عن اللجاجة و لا تمش فی غیر حاجة و لا تضحک من غیر عجب و لا تعیرن احدا بخطییة یا بن عمران و روی انه لما فارق موسی الخضر رجع الی قومه و هم فی التیه

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.