۷ - النوبة الثالثة

ر رشیدالدین میبدی
0 Altın Yaprak
قوله تعالی قل اللهم مالک الملک بزرگست و بزرگوار خداوند کردگار مهربان وفادار بار خدای همه بار خدایان و پادشاه همه پادشاهان نوازنده رهیگان راه نمای ایشان دانست که ایشان بسزاء ثنای او نرسند و حق او نشناسند و قدر عظمت او ندانند بمهربانی و کرم خود ایشان را گرامی کرد و بنواخت و بآن ثناء خود خود کرد آن گه با نام ایشان کرد و ایشان را در آن بستود و نیک مردان کرد و گفت ای بندگان و رهیگان مرا همان گویید که من خود را گفتم گویید یا مالک الملک ای پادشاه بر پادشاهی و پادشاهان ای آفریننده جهان ای یگانه یکتا از ازل تا جاودان ای یگانه یکتا در نام و نشان ای سازنده کار کارسازندگان ای بسر برنده کار بندگان بی بندگان خداوندا ستوده خودی بی ستاینده خداوندا تمام قدری نه کاهنده نه افزاینده خداوندا بزرگ عزتی بی پرستش بنده پادشاهی ترا انداز نیست و کس با تو در پادشاهی انباز نیست که خود بکست نیاز نیست تؤتی الملک من تشاء و تنزع الملک ممن تشاء یکی را برکشی و بنوازی و یکی را بکشی و بیندازی یکی را بانس خود آرام دهی و او را غم عشق خود سرمایه دهی تا بی غم عشق تو آسایش دل و آرام جانش نبود تا جان دارم غم ترا غمخوارم بی جان غم عشق تو بکس نسپارم یکی با رضوان در ناز و نعم جنت یکی با مالک در زندان وحشت و نقمت یکی بر بساط بسط بر تخت ولایت منتظر رؤیت یکی در چاه بشریت با خواری و با مذلت آن صاحب ولایت بزبان شادی از دولت وصال خود خبر میدهد کنون که با تو بهم صحبت اوفتاد مرا دعا کنم که وصالت خجسته باد مرا و آن بیچاره کشته مذلت بزبان مهجوری از سر حرمان خویش این ترنم میکند بای نواحی الارض ابغی وصالکم و انتم ملوک ما لمقصدکم نحو حال دل خود ترا نمودیم و شدیم بر درد دل اندوه فزودیم و شدیم ابو بکر وراق گفت تؤتی الملک من تشاء این ملک قهر نفس است و هواء خود زیردست خود داشتن همان ملک است که سلیمان پیغمبر خواست بقول بعضی از علماء گویند که هر روز چندین گاو و گوسفند قربان میکرد و چندین گونه الوان اطعمه در مهمان خانه او بودی و خود نان جوین خوردی و مرقع پوشیدی و خشوع وی بآن اندازه بود که چهل سال بر آسمان ننگرست هیبت و اجلال خدای را راه در مسجد شدی درویشی را دیدی در جنب او نشستی و گفتی مسکین جالس مسکینا و تنزع الملک ممن تشاء آن کس که این سیاست و پادشاهی بر نفس اماره از وی دریغ دارند سلطان هوا بر وی مستولی شود راست حال وی چنان باشد که رب العالمین گفت أ فرأیت من اتخذ إلهه هواه آن را که پادشاهی ظاهر بوی دهند و آن گه اسیر هوی و شهوت خویش شود او را از پادشاهی بحقیقت چه نصیب بود امیر المؤمنین علی علیه السلام بجماعتی درویشان گذر کرد آن هیبت دیدار ایشان بر وی تافت گفت ملوک تحت الخمار اگر هیچکس بحقیقت درین دنیا پادشاه است جز این درویشان نباشند که هواء نفس خود زیر قدم آوردند تا از همه فتنها بر آسودند آن پادشاهان ظاهر که اسیر هواء خودند هر کجا پی زنند از آن جا گرد برآرند إن الملوک إذا دخلوا قریة أفسدوها و جعلوا أعزة أهلها أذلة و این پادشاهان طریقت هر کجا گذر کنند سنگ ریز آن مروارید شود و خاک آن مشک و عبیر گردد خاکی که بران پای نهی مشک و عبیرست تختی که برو تکیه کنی عود مطراست آن را که در لباس خلقان مقامش دار الملک عزت بود و اعلی علیین او را از خلقان چه زیان و آن را که از تخت ملک بربایند و بسجین رانند أغرقوا فأدخلوا نارا او را از آن مملکت چه سود سفیان ثوری امام عصر بود روزی جامه ای که بر تن او بود قیمت کردند درمی و چهار دانگ بر آمد او را گفتند این چیست گفت ما ضر من کانت الفردوس منزله ما ذا تجرع من بؤس و أقتاد تولج اللیل فی النهار و تولج النهار فی اللیل ای خداوندی که شب محنت بروز شادی در آری تا أمن بنده برداری که ایمنی نیست در راه تو و روز شادی بر شب محنت درآری تا نومیدیی بنده باز بری که ناامیدی نیست در دین تو لا تقنطوا من رحمة الله لا تیأسوا من روح الله و تخرج الحی من المیت و تخرج المیت من الحی ای خداوندی که از بیگانه آشنا بیرون آری چنان که محمد ص از آمنه و ابراهیم ع از آذر و از آشنا بیگانه بیرون آری چون قابیل از آدم ع و کنعان از نوح ع و مصطفی ص روزی در حجره عایشه شد و زنی بنزدیک عایشه بود که هییتی نیکو داشت و صالحه بود رسول ص پرسید که این کیست عایشه گفت که این خالده دختر اسود بن عبد یغوث مصطفی ص گفت سبحان الذی یخرج الحی من المیت و یخرج المیت من الحی و این بهر آن گفت که او مؤمنه بود و صالحه و پدرش کافر بود لا یتخذ المؤمنون الکافرین أولیاء من دون المؤمنین حقیقت ایمان بنده و غایت روش وی در راه توحید سر بدوستی خدای باز نهد و حقیقت دوستی موافقت است یعنی که با دوست وی دوست باش و با دشمن وی دشمن اشارت صاحب شرع این است اوثق عری الایمان الحب فی الله و البغض فی الله در آثار بیارند که رب العالمین به پیغامبری از پیغامبران پیشینه وحی فرستاد که بندگانم را بگوی که درین دنیا زهد پیش گرفتید تا راحت خویش تعجیل کنید و از رنج دنیا بر آسایید و بیرون از زهد طاعتی و عبادتی که کردید بآن عز خود و نیکنامی خویش جستید اکنون بنگرید که برای من چه کردید هرگز دوستان مرا دوست داشتید یا با دشمنان من دشمنی گرفتید همانست که با عیسی ع گفت یا عیسی اگر عبادت آسمانیان و زمینیان در راه دین با تو همراه باشد و آن گه در آن دوستی دوستان من و دشمنی با دشمنان من نبود آن عبادت ترا بکار نیاید و هیچ سود ندارد در خبر است که بو ادریس خولانی فرا معاذ گفت که من ترا در راه خدا دوست دارم معاذ رض گفت بشارت باد که از رسول خدا شنیدم که روز قیامت کرسیها بنهند پیرامن عرش مجید گروهی را که رویهای ایشان چون ماه شب چهاردهم باشد همه از هیبت رستاخیز در هراس باشند و ایشان ایمن همه با بیم باشند و ایشان ساکن گفتند یا رسول الله این قوم که باشند گفت المتحابون فی الله و روی ان الله عز و جل یقول وجبت محبتی للمتحابین فی و المتجالسین فی و المتزاورین فی و المتباذلین فی مجاهد گفت دوستان خدا چون در روی یکدگر خندند گناهان از ایشان فرو ریزد هم چنان که برگ از درختان تا آنکه پاک بخدای رسند و برستاخیز ایشان را با پناه خود گیرد و ایمن کند بزرگان دین گفتند هر که امروز بر حذر نباشد فردا باین امن نرسد که امن بعد از حذر باشد لا محالة و حذر بنده ثمره تحذیر حق است عز و علا که در دو جایگه گفت و یحذرکم الله نفسه و این خطاب نه با عامه مؤمنانست بلکه با خواص اهل معرفت است ایشان را بخود ترسانید بی واسطه ای که در میان آورد باز که خطاب با عامه مؤمنان کرد ایشان را بروز قیامت و آتش دوزخ ترسانید گفت و اتقوا النار التی و اتقوا یوما ترجعون فیه إلی الله هر که صاحب بصیرت است داند که در میان هر دو خطاب چه فرقست آن گه گفت و الله رؤف بالعباد تابنده در گردش احوال افتد گه در خوف گه در رجا گه در قبض گه در بسط گه در سیاست گه در کرامت قهر و سیاست و یحذرکم الله نفسه بنده را در دهشت و حیرت افگند تا از خود بی خود شود آن گه نواخت و الله رؤف بالعباد او را بر کشتی لطف نشاند و از غرقاب دهشت بساحل انس رساند پیری از بزرگان دین گفت گویی هرگز بادا که ما از غرقاب خود با کشتی خلاص افتیم هرگز بادا که دست عطف ما را از موج امانی دست گیرد هرگز بادا که برهان وحدانیت حجاب تفرقت از پیش ما بردارد هرگز بادا که این دل از بار این تن بر آساید صد هزاران کیسه سوداییان در راه حرص از پی این کیمیاء خالی شد از زر عیار

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.