۷ - النوبة الثانیة
ر رشیدالدین میبدی
0
Altın Yaprak
قوله تعالی و ما أبری نفسی لما قال یوسف ع ذلک لیعلم انی لم اخنه بالغیب قال له جبرییل و لا حین هممت بها یا یوسف و ما ابری نفسی ای ما أزکی نفسی عن الهم إن النفس لأمارة بالسوء ای ان نفوس بنی آدم تأمرهم بما تهوی و ان لم یکن فیه رضی الله فانی لا ابری نفسی من ذلک و ان کنت لا اطاوعها إلا ما رحم ربی ای الا رحمة ربی یعنی کل نفس تأمر صاحبها هواها الا ما ادرکته رحمة الله فدفعته و قیل المعنی لکن من رحمة الله عصمه مما تأمره به نفسه
معنی این کلمات آنست که نفس آدمی ببدی فرماید و آنچ در آن رضاء الله نبود خواهد و من نفس خود را از آن منزه نمی دارم که آن در طبع بشری سرشته اگر چه من آن را مطاوع نبودم و بر تحقیق آن همت و حرکت طبعی عزم نکردم
آن گه گفت إلا ما رحم ربی اشارتست که این برحمت خداوند منست که هر که الله تعالی بر وی رحمت کند او را از آن معصوم دارد جماعتی مفسران گفتند که این همه سخن زلیخاست متصل بآنچ گفت الآن حصحص الحق آن گه گفت ذلک ای الاقرار علی نفسی لیعلم یوسف انی لم اخنه بظهر الغیب و ان الله لا یهدی کید الخاینین این اقرار که دادم بر خویشتن بآن دادم که تا یوسف بداند که من بظهر الغیب با وی خیانت نکردم و اقرار باز نگرفتم و ما أبری نفسی عن ذنب هممت به إن النفس لأمارة بالسوء اذا غلبت الشهوة إلا ما رحم ربی بنزع الشهوة عن یوسف و هذا قول لطیف و هو الاظهر و لا یبعد من قولها إن ربی غفور رحیم مع کفرها فان الکفار مقرون بالله عز و جل یقول الله تعالی و لین سألتهم من خلقهم لیقولن الله
و قال الملک لما تبین للملک عذر یوسف و عرف امانته و علمه قال ایتونی به چون عقل و علم یوسف بدانست و امانت و کفایت وی او را معلوم شد و عذر وی ظاهر گشت گفت ایتونی به أستخلصه لنفسی اجعله خالصا لنفسی من غیر شرکة پس خاصگیان خود فرستاد بزندان تا یوسف بیرون آید یوسف چون خواست که بیرون آید زندانیان را دل خوشی داد و بفرج اومیدوار کرد و از بهر ایشان این دعا کرد اللهم اعطف علیهم بقلوب الاخیار و لا تغم علیهم الاخبار بار خدایا دلهای نیکان و نیک مردان بر ایشان مشفق گردان و خبرها بر ایشان مپوشان از اینست که در هر شهری زندانیان خبرهای اطراف بیشتر دانند و در میان ایشان اراجیف بسیار رود چون از زندان بدر آمد بر در زندان بنشست و گفت هذا قبور الاحیاء و بیت الاحزان و تجربة الاصدقاء و شماتة الاعداء پس غسل کرد و اسباب نظافت بکار داشت و جامه نیکو در پوشید و قصد سرای ملک کرد چون بدر سرای ملک رسید بایستاد و گفت حسبی ربی من دنیای حسبی ربی من خلقه عز جاره و جل ثناؤه و لا اله غیره پس در سرای ملک شد گفت اللهم انی اسیلک بخیرک من خیره و اعوذ بک من شره و شر غیره چون بر ملک رسید بر ملک سلام کرد بزبان عربی ملک گفت ما هذا اللسان قال لسان عمی اسماعیل آن گه او را بعبرانی دعا گفت ملک گفت این چه زبانست گفت زبان پدران من یعقوب و اسحاق و ابراهیم
و گفته اند که ملک زبانها و لغتهای بسیار دانست به هفتاد زبان با یوسف سخن گفت و یوسف بهر زبان که ملک با وی سخن گفت هم بآن زبان جواب وی میداد ملک را آن خوش آمد و از وی بپسندید و یوسف را آن وقت سی سال از عمر گذشته بود ملک با ندیمان و نزدیکان خود می نگرد و می گوید جوانی بدین سن که اوست با این علم و عقل و زیرکی و دانایی عجبست و طرفه تر آنست که ساحران و کاهنان روزگار از تعبیر آن خواب که من دیدم درماندند و او بیان کرد و از عاقبت آن ما را خبر کرد آن گه ملک گفت خواهم که آن خواب و تعبیر آن بمشافهت از تو بشنوم یوسف آن چنان که ملک دیده بود بخواب از اول تا آخر بگفت و تعبیر آن بر وی روشن کرد ملک گفت اکنون رأی تو ای صدیق درین کار چیست و رشد ما و صلاح ما در چیست یوسف گفت باین هفت سال که در پیش است بفرمای تا نهمار زرع کنند و چندانک توانند جمع کنند در انبارها و دانهای قوت همه در خوشه ها بگذارند تا هم مردمان را قوت بود و هم چهار پایان را علف و نیز چون جمع طعام کرده باشند بروزگار قحط که از اطراف خلق روی بتو نهند چنانک خود خواهی توانی فروختن و از آن گنجهای عظیم توان نهادن ملک گفت و من لی بهذا و من بجمعه
فقال یوسف اجعلنی علی خزاین الأرض ای ولنی امر خزاین مصر یعنی خزاین الطعام المدخرة للقحط إنی حفیظ احفظ ما یجب حفظه علیم اعلم المواضع التی یجب ان توضع الاموال فیها قال الزجاج انما سأل ذلک لان الانبیاء علیهم السلام بعثوا لاقامة الحق و وضع الاشیاء مواضعها فعلم انه لا یقوم احد بذلک مثله و لا احد اقوم منه بمصلحة الناس فاراد الصلاح و الثواب یوسف دانست که در روزگار قحط مصالح مردمان چنانک وی نگه دارد هیچ کس نگه ندارد از بهر آن گفت اجعلنی علی خزاین الأرض إنی حفیظ علیم و قیل هذه الایة حجة فی نظریة النفس بالحق عند الحاجة الیها و لا یکون من التزکیة المنهی عنها بقوله فلا تزکوا أنفسکم درین آیت تقدیم و تأخیر است تقدیره اجعلنی علی خزاین الارض انی حفیظ علیم فقال الملک إنک الیوم لدینا مکین أمین ای اجابه الی ملتمسه مکین ای ذو مکانة و منزلة امین مأمون قد عرفنا امانتک و براءتک و قیل امین آمن لا تخاف العواقب فمر لی بما هدیت الیه و اشرت به
عن ابن عباس قال قال رسول الله ص رحم الله اخی یوسف لو لم یقل اجعلنی علی خزاین الارض لاستعمله من ساعته و لکنه اخر ذلک سنة فاقام فی بیته عنده سنة مع الملک
پس از آنک این سخن میان ایشان برفت یوسف یک سال در خانه ملک می بود عزیز و مکرم و محترم و ملک می گفت تو از خاصگیان و مقربان منی در مملکت من هیچیز از تو دریغ نیست و هر چه انواع اکرام و احسانست ترا مبذولست مگر آنک با تو طعام نخورم یوسف گفت چرا نخوری با من طعام گفت از بهر آنک بنده بوده ای یوسف گفت من سزاوارترم که از تو ننگ دارم که من پسر یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم ام و مقصود ملک آن بود تا بحقیقت بداند که وی کیست چون بدانست با وی طعام خورد و اکرامهای عظیم کرد
ابن عباس گفت چون آن یک سال بسر آمد ملک بفرمود تا شهر را آیین بستند و سرای ملک بیاراستند و تخت زرین بجواهر مرصع کرده بنهادند و یوسف را بر تخت نشاند بعد از آنک وی را خلعت گرانمایه پوشانید و تاج بر سر نهاد و مملکت مصر بوی تسلیم کرد و امیران و سرهنگان و سروران لشکر همه را بخدمت وی بداشت و اظفیر را معزول کرد و یوسف را بجای وی بنشاند و بر آنچ او داشت بسیار بیفزود چون روزی چند برآمد اظفیر بمرد و ملک زلیخا را بزنی بیوسف داد آن گه ملک مصر بوی راست شد اینست که رب العالمین گفت و کذلک مکنا لیوسف فی الأرض
بروایتی دیگر گفته اند که پس از مرگ اظفیر زلیخا عاجز گشت و مالی که داشت از دست وی بشد و در یمن برادران داشت که ملوک یمن ایشان بودند دشمن بر ایشان دست یافت و همه را بکشتند و مملکت بدست فرو گرفتند زلیخا تنها و بیچاره بماند مال از دست شده و مرگ گرامیان دیده و روزگار دراز اندوه عشق ۳ یوسف کشیده پیر و نابینا و عاجز گشته و ذل و انکسار درویشی بر وی پیدا شده و با این همه هنوز بت می پرستید آخر روزی در کار خویش و بت پرستیدن خویش اندیشه کرد از کمین گاه غیب کمند توفیق درو انداختند روی با آن بت خویش کرد گفت ای بتی که نه سود کنی نه زیان و عابد تو هر روز که برآید نگونسارتر و زیانکارتر از تو بیزار گشتم و از عبادت تو پشیمان شدم و بخدای یوسف ایمان آوردم
آن گه بت را بر زمین زد و روی بآسمان کرد گفت ای خدای یوسف اگر عاصی می پذیری اینک آمدم بپذیر و اگر معیوبان را مینوازی منم معیوب بنواز ور بیچارگان را چاره میکنی منم درمانده و بیچاره چاره من بساز ای خدای یوسف دانی که بجمال بسی کوشیدم و بمال جهد کردم و در چاره و حیلت بسی آویختم و سیاست و صولت نمودم و بمقصود نرسیدم وز آن پس مرگ گرامیان دیدم و فراق خویشان چشیدم و رنج درویشی و عشق یوسف بر دلم هر روز تازه تر و جوان تر بار خدایا بر من ببخشای و یوسف را بمن نمای که از همه حیلتها و چارها عاجز گشتم و خیره فرو ماندم زلیخا این تضرع و زاری بر درگاه عزت همی کرد و یوسف آنجا که بود تقاضای دیدار زلیخا از دلش سر برمی زد اندیشه و تفکر زلیخا بر دل یوسف غالب گشت با خود همی گفت کاشکی بدانستمی که زلیخا را حال بچه رسید و کجا افتاد تا اگر در حال وی خللی است من با وی احسان کردمی و فساد معیشت وی بصلاح باز آوردمی که او را بر من حقهاست و آن روز که یوسف این سخن گفت و زلیخا آن دعا کرد پانزده سال گذشته بود که یوسف زلیخا را ندیده بود یوسف آن روز از سر آن اندیشه برخاست با خیل و حشم که من امروز سر آن دارم که تماشا را گرد مصر برآیم و تنزه کنم بظاهر تنزه مینمود و بباطن احوال زلیخا را تعرف همیکرد بهر کویی که همی رسید از احوال درویشان همی پرسید تا مگر زلیخا بمیان برآید آخر بسر کوی زلیخا رسید و زلیخا شنیده بود که یوسف همی گذرد بسر کوی آمده و انتظار رسیدن وی می کرد چون در رسید او را گفتند اینک زلیخا درویش و نابینا و عاجز گشته یوسف آنجا توقف کرد زلیخا را دست گرفتند و فرا پیش وی بردند حوادث روزگار در وی اثر کرده از اشک دیده مژگانش همه بریخته و نابینا گشته شماتت اعداش گداخته و فراق گرامیانش مالیده یوسف که وی را دید آب در چشم آورد و اندوهگن گشت و با وی ساعتی بایستاد و زلیخا آواز رکاب داران و صهیل اسبان و بردابرد چاووشان همی شنید و میگریست و دست بر اسب یوسف همی مالید و می گفت سبحان الذی اعز العبید بعز الطاعة و اذل الملوک بذل المعصیة
آن گه گفت ای یوسف مرا بسرای خود خوان که با تو حدیثی دارم یوسف فرمود تا او را بسرای بردند و خود برآمد و بسرای آمد زلیخا بیامد و پیش یوسف بنشست گفت ای یوسف از خاندان نبوت حرمت داشتن و حق شناختن بدیع نبود و ممتحن را نواختن عجب نبود ای یوسف اول بدانک من ایمان آورده ام بیگانگی خدای آسمان و کردگار جهانیان او را یکتا و یگانه دانم بی شریک و بی انباز و بی نظیر و بی نیاز از آن دین که داشتم برگشتم و دین حق پذیرفتم و ملت اسلام گزیدم و پسندیدم اکنون بتو سه حاجت دارم یکی آنست که من دانم تو بر خداوند خود کریمی و بنزدیک وی پایگاه بلند داری از من بوی شفیع باشد تا چشم روشن بمن باز دهد یوسف زبان تضرع بگشاد و دعا کرد گفت الهی بحق محمد و آله ان ترد علی هذه الضعیفة بصرها و لا تخجلنی عندها و عند الناس زلیخا گفت یا یوسف الحمد لله که حاجت روا شد و چشم من بدیدار تو روشن کرد و دل من به معرفت ایمان نورانی کرد یوسف گفت دیگر حاجت چیست زلیخا گفت دعا کن تا جمال بمن باز دهد یوسف رداء خود بر وی افکند و دعا کرد زلیخا چنان شد که از نخست روز که یوسف را دید حاجت سوم آن بود که گفت مرا بزنی بخواه سر در پیش افکند باین اندیشه تا جبرییل آمد و گفت ملک جل جلاله می گوید زلیخا تا اکنون بحیلت و چاره خود ترا میطلبید لا جرم بتو نمی رسید اکنون ترا از ما طلب کرد و بسبب تو با ما صلح کرد حاجت وی روا کن یوسف بفرمان الله تعالی او را بزنی بخواست چون بهم رسیدند یوسف گفت أ لیس هذا خیرا مما کنت تریدین فقالت ایها الصدیق لا تلمنی فانی کنت امرأة حسناء ناعمة کما تری فی ملک و دنیا و کان صاحبی لا یأتی النساء و کنت کما جعلک الله فی حسنک و هییتک فغلبتنی نفسی فوجدها یوسف عذراء فاصابها و ولد له منها ابنان افراییم و میشا
پس زلیخا بر عبادت الله تعالی چنان حریص شد که یک ساعت فارغ نبودی و یوسف بخلوت وی رغبت همی کرد و زلیخا احتراز همی کرد یوسف گفت ای زلیخا باین مدت کوتاه چنین از من ملول گشتی که در صحبت من رغبت همی نکنی زلیخا دست وی ببوسید و گفت حاشا که من از تو ملول شوم یا سر در چنبر تو نیارم که ترا بسه سبب دوست دارم یکی آنک معشوق دیرینه منی دیگر شوی محتشم منی سوم پیغامبر خدای منی جل جلاله لکن آن گه که در طلب تو بودم از خدمت حق غافل بودم اکنون که او را بشناختم تا از عبادت وی فارغ نباشم با خدمت تو نپردازم
و کذلک مکنا ای کذلک التمکین الاول بالانعام علیه بالخلاص من السجن مکنا لیوسف فی الأرض جعلناه ممکنا فی تدبیر ارض مصر یتبوأ منها حیث یشاء ای یختار اطیبها و ینزل منها حیث اراد البواء المنزل یقال بوأته فتبوء و قرأ ابن کثیر حیث نشاء بالنون علی معنی حیث یشاء الله و یرضاه ثناء علی یوسف و من قرأ بالیاء فانه اسند الفعل الی یوسف تفضیلا له علی غیره بذلک و دلالة علی تمکینه له ما لم یکن لغیره قوله نصیب برحمتنا من نشاء اخبار من الله انه ینعم علی من یشاء من عباده کما انعم علی یوسف و لا نضیع أجر المحسنین ثواب الموحدین
قال ابن عباس اجر المحسنین ای الصابرین بصبره فی البیر و صبره فی السجن و صبره فی الرق و صبره عما دعته الیه المرأة قال مجاهد فلم یزل یدعو الملک الی الاسلام و یتلطف له حتی اسلم الملک و کثیر من الناس فهذا فی الدنیا و لأجر الآخرة خیر للذین آمنوا و کانوا یتقون ای ما یعطی الله من ثواب الآخرة خیر للمؤمنین یعنی ان ما یعطی الله یوسف فی الآخرة خیر مما اعطاه فی الدنیا
و لقد انشد البحتری
کتب بعضهم الی صدیق له
اما فی رسول الله یوسف اسوة
وراء مضیق الخوف متسع الامن
اقام جمیل الصبر فی الحبس برهة
فلا تأیسن فالله ملک یوسفا
لمثلک محبوسا علی الظلم و الافک
و اول مفروج به آخر الحزن
فآل به الصبر الجمیل الی الملک
خزاینه بعد الخلاص من السجن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş