۸ - النوبة الثانیة

ر رشیدالدین میبدی
0 Altın Yaprak
قوله تعالی و إلی ثمود أخاهم صالحا ثمود ایدر نام قبیله است و ایشان را عاد آخر گویند که از پس عاد اول درآمدند و جد ایشان ثمود بن عاد بن ارم بن سام بن نوح بود و هو اخو جدیس در عصر خویش جهانداران بودند ازین طاغیان و متمردان و جباران بت پرستیدند و بازار کفر برساختند و آن را تعظیم نهادند و بآیات و وحدانیت الله جل جلاله کافر گشتند تا رب العالمین هم از نسب و قوم ایشان بایشان پیغامبر فرستاد و ایشان را بدین اسلام و ملت حق و عبادت الله دعوت کرد اینست که رب العالمین گفت و إلی ثمود یعنی و ارسلنا الی ثمود أخاهم یعنی فی النسب لا فی الدین صالحا و هو صالح بن عبید اشرفهم نسبا و اوسطهم دارا و اکرمهم نفسا چون صالح بایشان آمد بپیغامبری جوان بود روزگار دراز ایشان را دعوت کرد تا پیر گشت و از ایشان جز طایفه ای اندک نگرویدند پس ایشان را روز عیدی بود همه بهم آمدند در آن عید خویش و صالح با ایشان همه گفتند صالح را ما أنت إلا بشر مثلنا فأت بآیة إن کنت من الصادقین تو بشری همچون مایی اگر آنچه می گویی و دعوی میکنی که پیغامبر خدایم راست است که می گویی پس نشانی بیاور و آیتی بنمای رییس ایشان جندع بن عمرو صالح را گفت و ازو درخواست که ازین سنگ ناقه ای برون آر اگر می راست گویی که پیغامبرم تا بتو ایمان آریم و آن سنگی بود عظیم تنها بهیچ کوه نپیوسته از زمین برآمده در آن ناحیت حجر و این حجر مسکن و دیار ثمود است میان حجاز و شام صالح رفت و بحکم درخواست ایشان دو رکعت نماز کرد و بتضرع و زاری دعا کرد تا آن سنگ همچون شتری آبستن شکم باز کرد و فرا جنبش آمد و شکافته گشت و ناقه ای نیکو آبستن بوقت زادن رسیده از آن سنگ بیرون آمد و هم در آن حال بزاد و بچه ای همچون خود ببزرگی و تمامی بنهاد صالح گفت قد جاءتکم بینة من ربکم آنک آیت که خواستید آمد نشانی آشکارا حجتی روشن از خداوند شما که دلالت میکند بر صدق نبوت من آن گه تفسیر کرد گفت هذه ناقة الله لکم آیة نصب علی النعت و ناقة الله بر سبیل تخصیص گفت همچون بیت الله و گفته اند اضافت با خود کرد که خلق را در آن سعی و تصرف نیست و صلب نرینه و رحم مادینه در میان نیست و جز بتکوین و قدرت الله حدوث آن نیست چون ناقه از آن سنگ بیرون آمد در صحرا با بچه خویش میچرید در تابستان بکوه و در زمستان بهامون و چهارپایان و مواشی ایشان از آن می ترسیدند و می رمیدند و آبشخور بر ایشان تنگ کرده که یک روز ناقه و بچه را بود و یک روز ایشان را چنان که الله گفت هذه ناقة لها شرب و لکم شرب یوم معلوم پس جندع بن عمرو از میان قوم ایمان آورد دیگران همه برگشتند و در طغیان بیفزودند فذروها تأکل فی أرض الله ای خلوا عنها فلتأکل حیث شاءت من عشب الارض و خلاها ای سهل الله لکم امرها فلیس علیکم منها مؤنة و لا تمسوها بسوء ای لا تقربوها بنحر و عقر فیأخذکم عذاب ألیم و جیع فی الدنیا و اذکروا إذ جعلکم خلفاء من بعد عاد ای من بعد هلاکهم و بوأکم فی الأرض ای و انزلکم فی الارض بعد الهالکین من القرون قبلکم یقال بوأتک فی هذه الدار و بوأت هذه الدار لک آنکه تفسیر و بوأکم فی الأرض کرد گفت تتخذون من سهولها قصورا کوشکهای عظیم میساختند در زمین هامون اما عمرهای ایشان دراز بود و آن کوشکها که از گل ساخته بودند وفاء عمر ایشان نمی کرد بروزگار دراز خانهاشان خراب گشت و ایشان هنوز زنده پس در میان کوه سنگ بریدند و تراشیدند و خانها ساختند فذلک قوله و ثمود الذین جابوا الصخر بالواد جای دیگر گفت تنحتون من الجبال بیوتا فارهین آن گه گفت فاتقوا الله و أطیعون و لا تطیعوا أمر المسرفین آن خداوند که شما را این نعمت و قوت داد از خشم عذاب وی بپرهیزید و او را فرمان بردار باشید و گزافکاران و مفسدان را فرمان مبرید همانست که درین آیت گفت فاذکروا آلاء الله و لا تعثوا فی الأرض مفسدین عثی یعثی و عاث یعیث در معنی هر دو یکسان است ای لا تسیروا فی الارض مفسدین قال الملأ و هم الکبراء و العظماء من قوم صالح الذین استکبروا یعنی الذین تکبروا عن الایمان للذین استضعفوا یعنی المؤمنین آن گه تفصیل داد و گفت لمن آمن منهم سروران و گردنکشان ایشان گفتند مؤمنان مستضعفان را أ تعلمون أن صالحا مرسل من ربه الیکم شما میدانید که صالح فرستاده خداست بشما مستضعفان جواب دادند إنا بما أرسل به ای بالتوحید و بالعذاب مؤمنون ما بآنچه وی را فرستادند بآن از توحید که فرمود و از عذاب که خبر داد گرویدگانیم و استوار دارانیم قال الذین استکبروا إنا بالذی آمنتم به کافرون گردنکشان گفتند ما باری کافر شدیم بآنچه شما بآن ایمان آوردید فعقروا الناقة لیلة الاربعاء و عتوا عن أمر ربهم ای تولوا عن قبول امر ربهم این عن همان عن است که بر عقب استکبار گویند إن الذین یستکبرون عن عبادتی و عاقر ناقه اشأم عاد بود قدار بن سالف اشقر بود و ازرق او را اشأم عاد خوانند از بهر آنکه سبب هلاک قوم او بر دست او بود و او از ثمود است و ثمود نیازادگان عاداند از آن او را اشأم عاد خوانند مفسران گفتند در بیان این قصه که قدار بن سالف و مصدع بن دهر دو مرد طاغی بودند و هر یکی زنی میخواست از قوم خویش و دو زن بودند در آن عصر یکی صدوف و دیگر عنتره قدار در صدوف رغبت کرد و مصدع در عنتره و این دو زن سخت حریص بودند در کشتن ناقه از بهر آنکه صاحب مواشی بودند و آبشخور بر ایشان تنگ شده بود که هر بدو روز ایشان را نوبت آب بود یک روز نوبت ناقه بود و بچه و آب چاه بود و ناقه و بچه آن را همه می بازخوردند در نوبت خویش که یک قطره آب در چاه نماندی و دیگر روز نوبت قوم بودی و مواشی ایشان و به این سبب کار آب بر ایشان تنگ شده بود و نیز چرندگان ایشان از آن ناقه می ترسیدند و می رمیدند پس آن زنان باین سبب قدار و مصدع را بر عقر ناقه داشتند و خویشتن را بر ایشان عرضه کردند که اگر ناقه را بکشید ما زنان شما باشیم ایشان بطمع زنان رفتند و خمر خوردند تا خمر در ایشان کار کرد آن گه رفتند و هفت کس دیگر را از غاویان قوم خویش خبر کردند تا با ایشان متفق شدند اینست که رب العالمین گفت و کان فی المدینة تسعة رهط یفسدون فی الأرض و لا یصلحون پس رفتند و بر راه ناقه مترصد نشستند چون از آبشخور بازگشت مصدع نخست تیری در وی انداخت و او را پی زد پس قدار او را بشمشیر ضربت زد و تمام بکشت پس قوم همه فراهم آمدند و گوشت آن قسمت کردند اما قول سدی درین قصه آنست که رب العزة وحی فرستاد بصالح که قوم تو ناقه را بکشتند صالح قوم خویش را از این وحی خبر داد ایشان گفتند ما نکشیم و هرگز بخاطر ما نگذشت که آن را بکشیم صالح گفت کشنده آن درین ماه از مادر در وجود آید و هلاک شما بر دست وی بود ایشان گفتند درین ماه هر پسر که از مادر در وجود آید او را بکشیم پس در آن ماه نه پسر زادند و همه را کشتند و دهمین پسر که زاد زنده بگذاشتند پسری بود اشقر ازرق شخصی تمام نیکو قد برآمد آن نه مرد که پسران خود را کشته بودند گفتند لو ترکنا ابناءنا لکانوا مثل ابن العاشر پس بر صالح خشم گرفتند و سوگند خوردند که صالح را بکشیم فذلک قوله تقاسموا بالله لنبیتنه و أهله و صالح هر شب بمسجد رفتید بمحراب عبادت ایشان در راه وی آمدند و در آن غاری کمین ساختند رب العالمین آن غار را بر سر ایشان فرود آورد و همه را هلاک کرد دیگر روز مردمان بانگ برآوردند که اما رضی صالح ان امرهم بقتل اولادهم حتی قتلهم پس همه فراهم آمدند و بکشتن ناقه متفق گشتند پس چون ناقه را بکشتند آن بچه وی بگریست چنان که اشک از چشم وی روان گشته بود و میدیدند آن گه بچه بکوه برشد خبر به صالح رسید که ناقه را کشتند و قومی عذر میدادند که ما را درین گناه نیست که بی خبر بودیم صالح گفت مگر بچه را در توانید یافتن که اگر دریابید امید بود که عذاب وقت مندفع شود ایشان رفتند تا بچه را دریابند بچه بسر کوه برشد و بفرمان الله کوه بالا گرفت چندان که هیچ مرغ پرنده بر سر آن نرسید و آن بچه بر سر آن کوه بآواز آمد بفرمان الله که این امی این امی آن گه سه بانگ کرد و سنگ شکافته گشت و در میان سنگ فرو شد و ناپدید گشت صالح گفت همی دانید که آن سه بانگ چه اشارت بود هر بانگی اشارت است بر روزی که شما را ازو عمر مانده و پس عذاب الله در رسد و دمار از شما برآرد اینست که الله گفت تمتعوا فی دارکم ثلاثة أیام ذلک وعد غیر مکذوب پس دیگر روز پنجشنبه بود برخاستند رویهاشان زرد گشته و روز آدینه برخاستند رویهاشان سرخ گشته برنگ خون روز شنبه برخاستند رویهاشان سیاه گشته برنگ قیر و صالح از میان ایشان بیرون آمد با مؤمنان قوم خویش و سوی شام رفتند بناحیت فلسطین و ایشان روز شنبه منتظر عذاب نشستند و دل بر مرگ و هلاک نهادند پس روز یک شنبه بوقت چاشتگاه از آسمان صاعقه و صیحه آمد و از زمین زلزله و رجفه همی بیکبار از بیم و فزع بروی درافتادند مرده و کشته و چون خاکستر گشته اینست که رب العزة گفت فأخذتهم الرجفة ای الصیحة و الزلزلة و أصلها الحرکة مع الصوت و منه قوله تعالی و تقدس یوم ترجف الراجفة فأصبحوا فی دارهم ای فی ارضهم و بلدهم جاثمین ای میتین صرعی میگویند زنی بود در میان ایشان مقعد نام وی ذریعه و کافر دل و سخت خصومت بود با صالح آن ساعت که عذاب معاینه دید رب العزة او را درستی داد و پای روان تا از میان ایشان بیرون شد به وادی القری سر حد دیار ثمود و مردمان را خبر کرد از آنچه دید از هلاک ثمود آن گه همان جای بر دیدار مردم بر جای بمرد و هلاک گشت پس از هلاک ثمود صالح از شام به مکه بازگشت و کان یعبد الله فیها حتی مات و قیل توفی صالح و هو ابن ثمان و خمسین سنة و کان قد اقام فی قومه عشرین سنة فتولی عنهم ای اعرض عنهم صالح حین کذبوه و عقروا الناقة و قال یا قوم لقد أبلغتکم رسالة ربی و نصحت لکم و قیل اعرض بعد نزول العذاب بهم و قال هذا القول کما خاطب النبی قتلی بدر حین القوا فی القلیب فجعل ینادیهم بأسمایهم و اسماء آبایهم و یقول هل وجدتم ما وعد ربکم حقا فانا قد وجدنا ما وعدنا ربنا حقا و نصحت لکم یعنی فیما بینکم و بین ربکم و حذرتکم عذابه و لکن لا تحبون الناصحین ای لا تحبون من نصح لکم و دعاکم الی ما لکم فیه السلامة روی جابر بن عبد الله قال لما مر النبی ص بالحجر فی غزوة تبوک قال لاصحابه لا یدخلن احد منکم القریة و لا تشربوا من مایهم و لا تدخلوا علی هؤلاء المعذبین الا ان تکونوا باکین ان یصیبکم مثل الذی اصابهم و روی ان النبی ص قال یا علی أ تدری من اشقی الاولین قال قلت الله و رسوله اعلم قال عاقر الناقة قال أ تدری من اشقی الآخرین قال قلت الله و رسوله اعلم قال قاتلک

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.