۹ - النوبة الثالثة

ر رشیدالدین میبدی
0 Altın Yaprak
قوله تعالی و لوطا إذ قال لقومه أ تأتون الفاحشة الایة فاحشه هر کس لایق روزگار و احوال وی است بنگر که مقام مرد در راه بردن کجاست فاحشه وی بقدر بشریت وی هم از آنجاست خلق عالم سه گروه بیش نه اند عام اند و خاص اند و خاص الخاص اند فاحشه عام آنست که زبان شریعت آن را بیان کرد و حد آن پدید کرد اما الجلد و اما الرجم و فاحشه خاص بزبان کشف بچشم سر نگرستن است بملاذ و شهوات دنیا و تنعم و زینت آن دیدن و بخود راه دادن اگر چه حلالست و از شبهت دور که آفت حلال از نعیم دنیا در حق خواص بیش از آن است که آفت حرام در حق عوام و حد این فاحشه از زبان صاحب شرع صلوات الله و سلامه علیه آنست که گفت غضوا ابصارکم و کفوا ایدیکم و فاحشه خاص الخاص آنست که باندیشه دل بیرون از حق با غیری نکرد و از حق جل جلاله این خطاب می آید که قل الله ثم ذرهم میگوید بنده من خود را منگر همه فعل ما بین بکرد خود منت بر ما منه توفیق ما بین از نشان خود بگریز یکبارگی مهر ما بین گرفتار مهر او را با غیر او چه کار دل واسوی او دار و غیر او بگذار آشوب همه جهان حدیث من و تو بگذار من و همه جهان گلشن تو یقول الله تعالی عجبا لمن آمن بی کیف یتکل علی غیری لو نظروا الی لطایف بری ما عبدوا غیری و إلی مدین أخاهم شعیبا الایة دون همت و بی حاصل قومی بودند قوم شعیب که در محقرات پیمانه و ترازو باین حبات و ذرات اندازه فرمان حق درگذاشتند و از حد راستی بنعت مخالفت قدم بیرون نهادند تا آن بلاء عظیم و عذاب الیم بسر ایشان فرو آمد عوام خلق مثل این گناه بکوچک دارند و آن کوچک نیست که نه اعتبار بعین گناه است بلکه اعتبار بمخالفت و معصیت خداوند جبار است و بی حرمتی بر شرع مقدس آوردن و اندازه و حدود آن در گذاشتن و تحسبونه هینا و هو عند الله عظیم این تعظیم جلال شریعت و توقیر جمال حقیقت کاریست که امت محمد را بیامده و دولتی که از راه توفیق روی بایشان نهاده تا دقایق ورع دریافتند و اندازه های شریعت و خرده های دیانت بحکم فرمان بزرگ داشتند و از آن قدم فراتر ننهادند عبد الله مبارک در عنفوان شباب که طالب علم بود در مرو حدیث می نوشت قلمی بعاریت خواست از دانشمندی و بآن حدیث نبشت پس در مقلمه نهاد و فراموش کرد از آنجا بعراق رحلت کرد چون بعراق رسید قلم عاریتی در مقلمه یافت و دلتنگ شد و در وی اثر عظیم کرد تا از آنجا بمرو بازگشت و آن قلم بصاحب باز داد آن گه بعراق باز شد بو عبد الله کهمس گفت وقتی گناهی کردم اکنون چهل سال است تا بدان میگریم گفتند ای شیخ آن چه گناه است گفت دوستی بزیارت من آمد بدانگی سیم او را ماهی بریان خریدم چون خواست که دست شوید از دیوار همسایه پاره ای گل بگرفتم تا وی بدان دست شوید اکنون چهل سالست تا بدان مظلمه میگریم و آن مرد نمانده تا از وی حلالی بخواهم و حسین بن علی بن ابی طالب ع روزی یک خرما از مال صدقه در دهن نهاد رسول خدا صلوات الله علیه حاضر بود و حسین کودک بود رسول گفت القها یا حسین بینداز ای حسین که این مال صدقه است و عمر بن عبد العزیز خلیفه روزگار بود وقتی مال غنیمت آورده بودند و در میان آن مشک بود بینی خویش استوار بگرفت و گفت منفعت مشک در بوی است و این حق مسلمانان است هر چند که این قدر در شرع بمحل مسامحت است اما در کمال ورع روا نمیداشتند و تعظیم فرمان شرع را این اندک ببزرگ میداشتند از آنکه بیدار و هشیار بودند و شریعت و حقیقت گرامی داشتند و بچشم تعظیم و توقیر در آن نگرستند لا جرم برخوردار گشتند و بسعادت ابد رسیدند

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.