النوبة الثالثة
ر رشیدالدین میبدی
0
Altın Yaprak
قوله تعالی بسم الله الرحمن الرحیم بسم الله کلمة منیعة لیس یسموا الی فهمها کل خاطر فخاطر غیر عاطر عن علم حقیقته متقاصر کلمة عزیزة من ذکرها عز لسانه و من صحبها اهتز جنانه قدر بسم الله کسی داند که دلی صافی دارد و در دل یادگار الهی دارد ساحت سینه از لوث غفلت پاک دارد نظر الله پیش چشم خویش دارد خلوت و هو معکم نقش نگین یقین خود گرداند عین بیداری و هشیاری شود تا چون نام او گوید طنطنه حروف بسمعها میرسد و غلغله عشق بجانها می بود قوله تعالی و الفجر جلیل و جبار خداوند کردگار سوگند یاد میکند بمصنوعات و افعال خود و او را جل جلاله رسد و از خداوندی وی سزد که اگر خواهد سوگند بذات خود یاد کند چنان که فو ربک لنسیلنهم فو رب السماء و الأرض إنه لحق و اگر خواهد بصفات خود یاد کند کقوله ق و القرآن المجید ص و القرآن ذی الذکر و اگر خواهد بافعال خود یاد کند کقوله و الفجر و لیال عشر این را تفسیرهاست از اقوال مفسران میگوید ببام محرم که اول سالست ببام ذی الحجه که ماه حج و زیارتست ببام روز آدینه که حج درویشانست ببام همه روز در همه سال که وقت مناجات دوستانست و ساعت خلوت عارفانست ببام دل دوستان که محل نظر خداوند جهانست بروشنایی صبح معرفت که آسایش مؤمنانست و و راحت ایشان از آنست
و لیال عشر بشبهای دهه ذی الحجه که روز عرفه در آنست بشبهای دهه محرم که عاشورا آخر آنست بشبهای دهه آخر رمضان که شب قدر تعبیه آنست بشبهای دهه نیمه شعبان که شب برات با آنست بشبهای دهه موسی که و أتممناها بعشر بیان آنست و مناجات موسی با حق حاصل آنست
و الشفع بجمله خلق عالم که همه جفت آفرید دوان دوان قرین یکدیگر یا ضد یکدیگر چنان که نرینه و مادینه روز و شب نور و ظلمت آسمان و زمین بر و بحر شمس و قمر جن و انس طاعت و معصیت سعادت و شقاوت عز و ذل قدرت و عجز قوت و ضعف علم و جهل حیات و ممات صفات خلق چنین آفرید با ضد آفرید و جفت یکدیگر آفرید تا بصفات آفریدگار نماند که عزش بی ذل است و قدرت بی عجز و قوت بی ضعف و علم بی جهل و حیات بی موت و بقا بی فنا پس او وتر است یکتا و یگانه دیگر همه شفع اند جفت یکدیگر ساخته قومی علماء گفتند شفع کوه صفا است و کوه مروه و وتر خانه کعبه شفع مسجد حرام است و مسجد مدینه و وتر مسجد اقصی شفع روز و شب است جفت یکدیگر وتر روز قیامت است که آن را شب نیست شفع نفس و روح است امروز قرین یکدیگر وتر روح باشد فردا که از قالب جدا شود شفع ارادت است و نیت وتر همت است غریب و بیکس شفع زاهد است و عابد قرین یکدیگر وتر مرید است مرید تنها رود بی قرین و بی خدین
فرید عن الخلان فی کل بلدة
اذا عظم المطلوب قل المساعد
خلیل صلوات الله علیه دعوی مریدی کرد گفت و اعتزلکم و ما تدعون من دون الله و ادعوا ربی فانهم عدو لی الا رب العالمین إنی وجهت وجهی الآیة هر کجا در عالم قرینه ای بود یا پیوندی از همه بیزار شد آواز برآورد که إنی ذاهب إلی ربی سیهدین بقیتی با وی بماند و ندانست که المکاتب عبد ما بقی علیه درهم
گوشه دل وی بفرزند مشغول شد ندا آمد که قربه لی قربانا ای ابراهیم اگر دعوی مریدی میکنی مرید باید که وتر بود قرینه ندارد تنها بود تنها رود این فرزند قرینه تو است او را از دل برون کن بقربان ده تا مریدی صادق باشی و گفته اند نشان صدق ارادت آنست که از پیش خویش برخیزد بود خود نابود انگارد چنان که آن پیر طریقت گفت الهی بود من بر من تاوان است تو یک بار بود خود بر من تابان الهی معصیت من بر من گرانست تو رود جود خود بر من باران الهی جرم من زیر حلم تو پنهانست تو پرده عفو خود بر من گستران و گفته اند ارادت مرید خواست ویست و در راه بردن و خواست مرد از خاست وی خیزد و خاست او از شناخت خیزد تا نشناسد نخیزد و تا نخیزد نخواهد و تا نخواهد نجوید این همه منازل عبودیت اند و مراحل عبادت مرید چون این منازل باز برد مطلوب او جمله طالب او گردد از غیب این ندا بجان وی رسد که یا أیتها النفس المطمینة ارجعی إلی ربک راضیة مرضیة سیصد و شصت نظر از ملکوت قدس میآید و با هر نظری این تقاضا میرود که ارجعی هنوز گاه آن نیامد که باز آیی و با ما بسازی وقت نیامد که ما را باشی
ای باز هوا گرفته باز آی و مرو
کز رشته تو سری در انگشت منست
و زینها که چون آیی از راه دنیا نیایی که قدمت بوحل فرو شود و از راه نفس نیایی که بما نرسی بر درگاه ما دل را بارست نیز هیچیز دیگر را راه نیست و بار نیست
بزرگی را پرسیدند که راه حق چونست گفت قدم در قدم نیست اما دل در دل است و جان در جان بجان رو تا بدرگاه رسی بدل رو تا بپیشگاه آیی
خون صدیقان بپالودند و زان ره ساختند
جز بجان رفتن درین ره یک قدم را بار نیست
یا أیتها النفس المطمینة خوشا روزی را که این قفس بشکنند و این مرغ باز داشته را باز خوانند و این رسم و آیین خاکیان از راه مقربان بردارند شیطان پوشیده در صورت آدمیت بیرون شود و جوهر ملک چهره جمال بنماید و دشمن از دوست جدا شود عزیزا گمان مبر که عزراییل را فرستند تا ترا بگرداند از آنچه تو در آنی او غشاوت انسانیت از روی دل برکشد و بداغ نگاه کند اگر نشان معرفت در آن داغ بندگی بیند بحرمت باز گردد و گوید مرا درین معدن تصرف نیست که بضاعت حق است و گوید یا رب العزة مرا زهره آن نیست که در آن تصرف کنم این مرد از آن جمله باشد که قرآن مجید خبر می دهد که الله یتوفی الأنفس حین موتها عزیزا نگر تا از آن جمله نباشی که عزراییل را ننگ آید از جان ستدن تو لا بل از آن قوم باشی که عزراییل را یارای آن نباشد که بحضرت جان تو در شود
بزرگی را پرسیدند که جانها درین راه حق بوقت نزع چون بود گفت چون صیدها در دام آویخته و صیاد با کارد کشیده بر سر وی رسیده گفتند چون بحق رسد چون بود گفت چون صید از فتراک در آویخته ای درویش اگر روزی صید دام وی شوی و کشته راه وی گردی بعزت عزیز که جز بر کنگره عرش مجیدت نبندد من احبنی قتلته و من قتلته فانادیته
دیدی ملکی که دست درویش گرفت
آن گه بنواخت در بر خویش گرفت
آن گه بولی و صاحب جیش گرفت
آن گاه بکشت و کشته را پیش گرفت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş