النوبة الثالثة
ر رشیدالدین میبدی
0
Altın Yaprak
قوله تعالی بسم الله الرحمن الرحیم بسم الله کشف الکروب بسم الله ستر العیوب بسم الله غفر الذنوب
گفتار بسم الله دل را پر نور کند سر را مسرور کند طاعت را مبرور کند گناه را مغفور کند هر کرا در دل و بر زبان نام الله نقش بود اگر چه در آب و در آتش بود عیش او با نام الله خوش بود عزیز بنده ای که در دل وی شوق الله بود بزرگوار بنده ای که بر زبان وی ذکر الله بود بزرگان دین چنین گفته اند من انس الیوم بکلامه انس غدا بسلامه هر کرا درین سرای راحت کلام اوست فردا در بهشت او را لذت سلام اوست یکی از بزرگان دین در مناجات گفته الهی هر چه مرا از دنیا نصیب است بکافران ده و آنچه مرا از عقبی نصیب است بمؤمنان ده مرا درین جهان یاد و نام تو بس و در آن جهان دیدار و سلام تو بس قوله إذا جاء نصر الله و الفتح چون این سوره از آسمان فرو آمد رسول خدا ص گفت یا جبرییل نعیت الی نفسی
این سوره از وفات ما خبر میدهد که راه فنا می بباید رفت و شربت زهر مرگ می بباید چشید و در خاک لحد می بباید خفت جبرییل گفت ای سید آن جهان ترا به از این جهان و جوار حق ترا به از دیدار خلق ای سید هر چند که راه بدو فناست اما فنا طریق بقا است و بقا وسیله لقا است
ای جوانمرد اگر در کل کون با کسی مسامحه ای رفتی درین مرگ آن کس جز مصطفی عربی نبودی هر چند در یتیم بود آن سید ص از صدف قدرت بر آمده آفتابی روشن بود از فلک اقبال بتافته آسمان و زمین بدو آراسته با این همه کرامت او را گفتند إنک میت و إنهم میتون ای سید قدم در این سرای آدم نهادی عالم کون زیر قدم آوردی باز آی بحضرت که عالم ابد روشن بتو است صعید قیامت در انتظار شفاعت تو است جمال فردوسیان عاشق چهره جمال تو است آستان حضرت ما مشتاق قدم معرفت تو است ای سید هر چه در آفرینش حلقه درگاه ما می کوبند و تا تو نیایی یکی را جواب نیست و هیچکس را بار نیست ای جوانمرد بوفات او پشت جبرییل بشکست بنا دیدن او دین اسلام خون گریست بمفارقت او ایمان بماتم بنشست آن روز که بیماری در سینه او بکوفت ایوان کلمه لا اله الا الله بلرزید و چه عجب سعد معاذ یکی از چاکران حضرت وی بود چون از دنیا برفت حضرت نبوت ص این خبر باز داد که اهتز العرش لموت سعد بن معاذ
بموت سعد معاذ عرش رحمان بلرزید پس نگاه کن تا با فراق سید حال چگونه باشد آخرتر نظر وی بصحابه آن بود که سید ص از حجره بیرون آمد باطنش همه درد گرفته رخسارش زرد گشته تن ضعیف و نحیف شده یک دست بر کتف علی ع نهاده و دیگر دست بر دوش فضل از حجره بمسجد آمد دو رکعت نماز کرد پشت بمحراب باز نهاد روی بیاران کرد از دیده او آب روان گشت صحابه دانستند که سید ص وداع خواهد کرد و آن دیدار باز پسین است که نیز جمال او نخواهند دید سخن ملیح او نخواهند شنید محراب از او جدا خواهد ماند جهان از رفتن وی تاریک خواهد شد جبرییل نیز بسفارت نیاید رضوان نیز ببشارت نیاید سید ص از حجره بخاک خواهد رفت و از زبر منبر در لحد خواهد خفت ای دریغا که آن جمال پر کمال که سلوت اندوهگنان و آرام دل ممتحنان بود در خاک خواهد شد و خاک بر سر ما خواهد نشست ما خبر آسمان نیز از که پرسیم درمان درد هجران از که جوییم اندیشه دل با که گوییم همچنین خروش صحابه در مسجد افتاده و گرد نومیدی بر رخسارها نشسته و چراغ شادی در سینه ها فرو مرده انفاس همگنان آوه و آه شده همه گوش فرا داشته تا سید ص چه گوید سید بلفظ شیرین و سخن پر آفرین گفت ای یاران من ای عزیزان و ای غریبان ای مهاجر و انصار بدرود باشید که عمر ما را نهایت آمد و حساب ما فذلک شد و دیدار ما با قیامت افتاد شما را بدرود میکنم و همه امت را که هستند و خواهند بود بدرود میکنم سلام من بهمه امت رسانید و بگویید که ما را آرزوی دیدار شما بود لیکن اجل کمین بگشاد و مرگ شبیخون آورد از حضرت آمدیم و باز بحضرت رفتیم سنت من نگاه دارید فریضه حق بگزارید نماز نگاه دارید بندگان را نیکو دارید یتیمان را بنوازید همه را بدرود کردم همه را بخدا سپردم خداوندا همه را بتو سپردم به بو بکر و عمر و عثمان و علی ع نمی سپارم آدم بفرزند سپرد موسی ببرادر سپرد خداوندا من همه را بتو می سپارم نگاه دارشان تو باش و در حمایت و رعایت خودشان بدار
تمامی قصه وفات در سورة الانبیاء شرح داده ایم
إذا جاء نصر الله و الفتح این نصر و فتح همانست که آنجا گفت نصر من الله و فتح قریب بر لسان اشارت بر ذوق اهل فهم نصر نصرت دلست بر سپاه نفس و فتح گشاد شهرستان بشریت است بسپاه حقیقت و این نصرت در خزانه حکمت است و مفتاح این فتح در خزانه مشیت تا هر دستی بدو نرسد دستی که بدو رسد دست سعادتست که در آستین خرقه بشریت نبود ساعد این دست از ایمان بود بازو از توحید انگشتان از معرفت آن گه این دست بهر جای که کشیده گردد این مقرعه در پیش می زند که جاء نصر الله حسین منصور را گفتند دست دعا درازتر یا دست عبادت گفت نه این و نه آن اگر دست دعا است تا بدامن نصیب بیش نرسد و آن شرک راه مردان است و اگر دست عبادتست تا بدامن تکلیف شرعی و شرطی بیش نرسد و آن دهلیز سرای ایمان است دستی که از آفرینش برتر رسد آن دست سعادتست در سراپرده عنایت متواری تا خود کی برون آید و دست بر که نهد شبلی گفت ما در حال خویش فرو ماندیم گاه باشد که بیک موی دیده خویش کونین از جای برداریم و گاه بود که چندان طاقت نماند که یک موی خویش را حمالی کنیم حسین منصور او را گفت آن حال که کونین را بیک موی از جای برداری برداشته عنایت باشی و آن ساعت که یک موی خویش را حمالی نتوانی کرد از دست عنایت در افتاده باشی و صورت و صفت درهم شکسته
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş