بخش ۱۵۸ - ۴۹ - النوبة الثانیة

ر رشیدالدین میبدی
0 Altın Yaprak
قوله تعالی الله ولی الذین آمنوا الآیة ای ولیهم فی هدایتهم و اقامة البرهان لهم یزیدهم بایمانهم هدایة و ولیهم فی نصرهم علی عدوهم و اظهار دینهم علی دین مخالفهم و ولیهم فی تولی ثوابهم و مجازاتهم بحسن اعمالهم میگوید الله دوست و یار مؤمنان است یعنی از سه روی یکی از روی هدایت یکی از روی نصرت یکی از روی جزاء طاعت اما آنچه از روی هدایت است میگوید الله خداوند مؤمنان است ایشان را راه می نماید و بر راه دین خود میدارد و حجت توحید بریشان روشن میدارد تا ایشان را ایمان و راست راهی می افزاید همانست که مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم گفت در دعا اللهم آت نفسی تقواها انت خیر من زکاها انت ولیها و مولیها ولی و مولی هر دو یکسانست و بمعنی هادی است و کذلک قوله تعالی و من یضلل الله فما له من ولی من بعده و قال تعالی و من یضلل فلن تجد له ولیا مرشدا اما آنچه از روی نصرت است میگوید الله یار مؤمنانست ایشان را بر کافران نصرت میدهد تا ایشان را باز می شکنند و از کفر بر می گردانند اظهار دین اسلام را و اعلاء کلمه حق را همانست که رب العالمین گفت حکایت از مؤمنان أنت مولانا فانصرنا علی القوم الکافرین جای دیگر گفت و ما کان لهم من أولیاء ینصرونهم من دون الله وجه سیوم بمعنی مکافات و مجازات است میگوید الله کارساز مؤمنانست و مزد دهنده کردار ایشانست کردار اندک می پذیرد و ثواب بسیار می دهد و رایگان برحمت و مغفرت خود می رساند آنست که حکایت کرد از موسی ع أنت ولینا فاغفر لنا و ارحمنا جای دیگر گفت ثم ردوا إلی الله مولاهم الحق این هر یکی شاخی است از درخت دوستی و معنی از لفظ دوستی پس همه فراهم کرد و بمعنی دوستی خود اضافت فا مؤمنان کرد گفت الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات إلی النور ایشان را بیرون آرد از تاریکی کفر با روشنایی اسلام و از تاریکی نکرت با روشنایی معرفت و از تاریکی جهل با روشنایی علم و از تاریکی نفس با روشنایی دل پیش از خلق ایشان بعلم قدیم دانست که ایشان را از ظلمت کفر و بدعت نگاه دارد چون بیافرید ایشان را و در وجود آورد علم وی در ایشان برفت و با ایمان آمدند و روشن دل شدند و الذین کفروا أولیاؤهم الطاغوت یخرجونهم من النور إلی الظلمات یعنی کعب بن الاشرف و حیی بن اخطب یدعونهم من النور الی الظلمات اینست قول مقاتل و قتاده گفته اند قومی جهودان اند که پیش از مبعث مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم نعت و صفت وی بتورات میخواندند و به نبوت وی ایمان داشتند پس که رب العالمین وی را بخلق فرستاد آن سران و پیشروان ضلالت چون کعب اشرف و حیی اخطب و مانند ایشان فرا متبعان خود نمودند که این نه آنست و نعت و صفت وی بپوشیدند تا ایشان از ایمان بنبوت وی بیفتادند و بوی کافر شدند اینست که الله گفت یخرجونهم من النور إلی الظلمات مجاهد گفت قومی از دین اسلام مرتد گشتند این آیت در شأن ایشان فرو آمد یعنی که اول در نور اسلام بودند و طاغوت ایشان را از نور اسلام بیرون کرد و فاظلمت کفر افکند و طاغوت ایشان شیطان بود و هواء نفس هر چه بنده را از حق برگرداند آن را طاغوت گویند ازین جهت یخرجونهم بلفظ جمع گفت اما اهل معانی آیت بر عموم راندند و گفتند مراد باین جمله کافران زمین اند و بیرون آوردن ایشان از نور نه آنست که ایشان را نوری بود و از آن بیفتادند لکن معنی آنست که ایشان را خود از نور باز داشتند حسن گفت ان لا یدعهم یدخلونه و این در لغت روا و روانست یقال قد ضمنت القوم دم فلان و اخرجتک منه ای لم ادخلک فیه ثم قال أولیک أصحاب النار هم فیها خالدون ای لا یموتون لا یفتر عنهم و هم فیه مبلسون أ لم تر إلی الذی حاج إبراهیم فی ربه الآیة ای جادل ابراهیم فی دین ربه میگوید دانسته ای قصه آن مرد که حجت جست بابراهیم و حجت آورد در دین خداوند ابراهیم و هو نمرود بن کنعان بن ماس بن ارم بن سام بن نوح و قیل هو نمرود بن کنعان بن سنجاریب بن کوش بن سام بن نوح اول کسی که تاج بر سر نهاد و در زمین دعوی خدایی کرد او بود مجاهد گفت چهار کس آنند که جهاندران بودند و ملک ایشان بهمه زمین برسید دو از ایشان مؤمن و دو کافر آن دو کس که مؤمن بودند سلیمان بود و ذو القرنین و آن دو که کافر بودند نمرود بود و بخت نصر گفته اند که نمرود طاغی صانع آفریدگار را جل جلاله منکر نبود و دعوی جباری که میکرد بر طریق حلول بود چنانک بعضی ترسایان بر عیسی دعوی کردند و بعضی متشیعه بر علی ع و مذهب حلول آنست که باری عز و علا باشخاص ایمه فرود آید تعالی الله و تقدس عما یقول الظالمون علوا کبیرا أن آتاه الله الملک ای لان آتاه الله الملک فطغی میگوید حجت جست با ابراهیم از آنک الله تعالی وی را ملک داد و طاغی گشت و قال بعضهم أن آتاه الله الملک یعنی ابراهیم آتاه الله الملک و النبوة و امر جمیع الناس باتباعه إذ قال إبراهیم ربی الذی یحیی و یمیت مفسران گفتند این آن گه بود که ابراهیم در بت خانه شده و بتان را شکسته و نمرود او را حبس فرموده پس از حبس بیرون آوردند او را تا بسوزند نخست نمرود از وی پرسید من ربک الذی تدعونا الیه آن خدای تو که ما را و از او میخوانی کیست ابراهیم گفت ربی الذی یحیی و یمیت خدای من آنست که مرده زنده کند و زنده را میراند و ایاه اعبد و منه اسأل الخیر او را پرستم و آنچه خواهم از وی خواهم آن جبار گفت أنا أحیی و أمیت من هم مرده زنده کنم و هم زنده میرانم زندانیی که نومید بود از زندگانی او را بخواند و آزاد کرد گفت این مرده بود زنده کردم و دیگری را بکشت گفت این زنده بود میرانیدم اعتقاد داشت آن متمرد طاغی که احیا و اماتت آنست که وی کرد و این مایه ندانست که ایحاء آفریدن حیات است در بنده و در حیوان و اماتت آفریدن مرگ است در وی و جز کردگار ذو الجلال و قادر بر کمال برین قادر نیست و بجز کار وی نیست اما ابراهیم ازین سخن برگشت و حجتی دیگر آورد نه عجز و درماندگی را لکن خواست تا بر حجت بیفزاید و حجتی آرد که وی را بی سامان و بی پاسخ گرداند و عقلش در آن مدهوش و متحیر گردد گفت فإن الله یأتی بالشمس من المشرق خدای من آنست که هر روز آفتاب از مشرق بر آرد فأت بها من المغرب تو آن را از مغرب بر آر آن جبار درماند و متحیر گشت و حجت او منقطع شد رب العالمین گفت و عزتی و جلالی لا تقوم الساعة حتی آتی بالشمس من قبل المغرب فیعلم من یری ذلک انی انا الله قادر آن افعل ما شیت زید بن اسلم گفت نمرود نشسته بود و مردمان از وی طعام می بردند هر کس که بر وی شدی وی را گفتی من ربک او جواب دادی که انت و آن گه طعام بوی دادی ابراهیم بیرون رفت بطلب طعام و به نمرود برگذشت نمرود گفت من ربک ابراهیم گفت الذی یحیی و یمیت وی جواب داد که أنا أحیی و أمیت ابراهیم گفت فإن الله یأتی بالشمس من المشرق فأت بها من المغرب نمرود از آن درماند چنانک الله گفت فبهت الذی کفر پس ابراهیم را طعام نداد و باز گردانید ابراهیم بریگستانی بر گذشت از آن ریگ پاره در بار کرد یعنی که چون در خانه شوم اهل خانه را دل خوش باشد و پندارد که من طعام برده ام ابراهیم چون در خانه شد و بارها بیفکند بخفت اهل وی برخاست و سربار کرد آرد نیکو دید از آن نان پخت و پیش ابراهیم بنهاد ابراهیم گفت از کجا آوردی این طعام گفت از آن آرد که تو آوردی ابراهیم بدانست که آن فضل خداست با وی و رزقی که الله فرستاد زیرا سجود کرد و حمد و ثنا گفت و الله لا یهدی القوم الظالمین این هدی بمعنی معونت است میگوید الله ظالمان را یاری دهنده نیست اما مؤمنانرا یاری دهد و نصرت کند چنانک خود گفت کان حقا علینا نصر المؤمنین میگوید از گفت ما بر ما واجب است و سزا که یاری دهیم مؤمنانرا چنانک ابراهیم را از دست آن جبار متمرد خلاص داد و از آتش عقوبت وی برهانید و یک پشه بر نمرود مسلط کرد تا در بینی وی شد و بدماغ رسید و از آن میخورد و وی را می گزید و پیوسته مطرقه بر سرش میزدند تا از آن آسایش می یافت و چهل روز درین عذاب بود و گویند که چهار صد سال درین عذاب بود پس هلاک شد و نیست گشت أو کالذی مر علی قریة این در آیت اول پیوسته است و در آن بسته کانه قال هل رأیت کالذی حاج ابراهیم فی ربه او کالذی مر علی قریة لفظه لفظ الاستفهام است و معناه التوقیف و التعریف میگوید نبینی آن مرد که با ابراهیم حجت جست در خداوند وی و آن مرد دیگر یعنی عزیز پیغامبری از پیغامبران بنی اسراییل که بر گذشت بر آن دیه یعنی شهر بیت المقدس سمیت قریة لاجتماع الناس فیها یقال قریت الماء فی الحوض اذا جمعته فیه عزیز آنجا بر گذشت دید آن شهر که خراب و بیران گشته از دست بخت نصر که آنجا شد و خلقی را بکشت و باقی باسیری ببرد و گفته اند این قریه در هرقل است دهی بر کناره دجله میان واسط و مداین عزیز آنجا برگذشت و کان ذلک بعد رفع عیسی ع بسایه درختی فرو آمد و با وی خری بود با درخت بست و خود در میان دیه شد هیچ آدمی را در آن دیه ندید و درختان بسیار دید پر بار و میوه آن فرا رسیده بگرفت از آن پاره انگور و انجیر و با وی نان خشک بود در قعب بنهاد و شیره انگور بگرفت و بر آن نان ریخت تا نرم گردد و انجیر چند تر بر سر آن نهاد آن گه گفت أنی یحیی هذه الله بعد موتها عزیر چون می زنده کند الله این دیه را یعنی مردم آن پس آنک بمردند و هلاک شدند و این سخن از عزیر رفت نه از آن بود که در بعث و نشور بگمان بود لکن خواست تا الله وی را معاینه بنماید چنانک ابرهیم ع از الله درخواست که أرنی کیف تحی الموتی پس الله تعالی عزیز را بمیرانید صد سال دو چشم وی زنده و باقی کالبد مرده آن گه زنده کرد وی را و بینگیخت جبرییل وی را گفت درین درنگ چند بودی گفت یک روز پس در آفتاب نگرست آفتاب دید که بنماز دیگر رسیده بود و ابتداء حال که بر وی رفت بامداد بود گفت نه که پاره از روز جبرییل گفت نه که صد سالست تا تو درین درنگی آن گه او را نظر عبرت فرمود گفت فانظر إلی طعامک و شرابک لم یتسنه در آن طعام و شراب خویش نگر نان خشک در قعب شیره انگور بر آن ریخته و نرم شده و انجیر تر بر سر آن بمانده و هیچ تغییر در آن نیامده عزیز گفت سبحان الله کیف لم یتغیر چون که درین مدت دراز بنگشت آن گه در خر خویش نگرست مرده و ریزیده و استخوانش از درنگ و روزگار پاره پاره شده و سپید مانده آن گه ندای شنید از آسمان که ایتها العظام البالیة اجتمعی ای استخوانهای پوسیده ریزیده همه با هم شوید بقدرت کردگار آن استخوانها همه در روش آمد قدم با ساق پیوست و ساق با زانو و کف با بازو و بازو با دوش و سر با تن پس رگها و پیها و گوشتها و پوست و موی در وی پدید آمد و عزیر در آن می نگرست و تعجب میکرد پس فریشته آمد و روح در بینی وی دمید آن خر برخاست و بانگی زد اینست که رب العالمین گفت و انظر إلی حمارک ای الی احیاء حمارک و لنجعلک آیة للناس و انظر إلی العظام ای الی عظام الحمار در نگر درین استخوانهای خر کیف ننشزها بضم نون و کسر شین وراء قراءة حجازی و بصری است من الانشار و هو الاحیاء کقوله ثم إذا شاء أنشره میگوید چون او را زنده میگردانیم و بضم نون و کسر شین و زاء منقوطه قراءة شامی است و کوفی و معناه الرفع و النقل میگوید در نگر در استخوانها که چون برمیداریم و بجای خود میرسانیم و ترکیب میسازیم روایت کنند از ابن عباس رض که چون الله تعالی عزیر را بعد از صد سال زنده کرد بر آن خر خویش نشست و با جایگاه و وطن و محلت خویش شد و مردم او را می نشناختند آخر عجوزی را دید نابینا مقعد صد و بیست سال از عمرش گذشته و این عجوز کنیزک ایشان بود و خدمت کاری و دایگانی ایشان کردی عزیر وی را بیست ساله بگذاشته بود عزیر گفت یا هذه أ هذا منزل عزیر ای پیر زن این جای عزیر است گفت آری و می گریست آن پیر زن عزیر گفت چرا می گریی گفت از بهر آنک صد سال است تا کس نام عزیر نبرد و نام و نشان وی کس نشنید مگر این ساعة که تو گفتی قال فانا عزیر گفت پس منم عزیر اماتنی الله عز و جل مایة سنة ثم بعثنی الله مرا صد سال میرانید پس زنده کرد پیر زن شگفت بماند و شادی کرد و میگفت سبحان الله عزیر بعد از صد سال باز آمد پس گفت عزیر مردی بود مستجاب الدعوة دعا کن تا الله مرا بینایی و روایی باز دهد تا بچشم سر در روی تو نگرم عزیر دعا کرد و آن پیر زن مقعد از جای برخاست و بینا گشت و در وی نگرست گفت اشهد انک عزیر پس آن زن رفت بانجمن بنی اسراییل و ایشان را از وی خبر کرد همه روی بوی نهادند و آمدند و با ایشان پسر عزیر بود عمر وی بصد سال رسیده و پیر گشته و پسران داشت همه پیران و جد ایشان عزیر جوانی چهل ساله اینست که رب العالمین گفت و لنجعلک آیة للناس ای عبرة للناس لانه بعثه شابا و هو ابن اربعین سنة و ابنه شیخ ابن مایة سنة و لابنه اولاد کلهم شیوخ روی عن وهب قال لیس فی الجنة کلب و لا حمار الا کلب اصحاب الکهف و حمار عزیر الذی اماته الله مایة عام فلما تبین له چون عزیر را زنده گشتن خر و تباه ناگشتن طعام و شراب پیدا گشت و معاینه بدید که الله آن را در صد سال نگاه داشت و تباه نگشت و آن مرده صد ساله را زنده کرد چنانک اول بود عزیر بر وی در افتاد و خدای را عز و جل سجود کرد قال أعلم الآیة موصول و مجزوم قراءة حمزه و کسایی است و معنی آنست که جبرییل در آن حال گفت بدانک الله بر همه قادر است و توانا باقی قراء اعلم مقطوع و مرفوع خوانند یعنی عزیر گفت آن گه که آن بدید میدانم که الله بر همه چیز تواناست و قادر بر کمال قیوم بی گشتن در ذات و صفات متعال عز جلاله و عظم شأنه و جلت احدیته و تقدست صمدیته

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.