بخش ۶۸ - ۲۱ - النوبة الثانیة

ر رشیدالدین میبدی
0 Altın Yaprak
قوله تعالی إذ قال له ربه أسلم الآیة ابن عباس گفت رب العالمین با ابراهیم این خطاب آن گه کرد که از آن سرب بیرون آمد و در کوکب می نگرست و طالب حق بود از بتان و بت پرستان روی بر تافته وزیشان بیزاری گرفته و گفته إنی بری ء مما تشرکون من بیزارم از آنچه شما بانبازی میگیرید با خدای عز و جل الله گفت او را در آن حال اسلم یا ابراهیم روی دل خود فرا ماده و کردار خویش و دین خویش پاک دار و ما را یگانه و یکتا شناس گفته اند این امر استدامت است نه امر ابتدا یعنی استقم علی الاسلام و قل لمتبعیک اسلموا هذا کقوله تعالی للنبی ع فاعلم أنه لا إله إلا الله ای اثبت علی علمک و قیل معناه فوض الامر الی و استسلم لقضایی یا ابراهیم کار من با من گذار و خویشتن را بمن سپار قال أسلمت لرب العالمین ابراهیم گفت پس چه کنم نه خداوند جهانیان تویی روی دل خود فرا تو دادم و بیکتایی تو اقرار آوردم و بهمگی بتو باز آمدم این همچنانست که در سورة الانعام گفت إنی وجهت وجهی للذی فطر السماوات و الأرض حنیفا جای دیگر گفت ربنا علیک توکلنا و إلیک أنبنا خداوندا ما بتو پشت باز دادیم و بدل با تو گشتیم و ترا وکیل و کارساز پسندیدیم و کار خود بتو سپردیم و از توان دیدن خود بیرون آمدیم چون ابراهیم بهمگی بحق باز گشت و کار خود بوی سپرد رب العالمین دین و دنیاء او راست کرد و جهانیان را از آن خبر داد و گفت و آتیناه فی الدنیا حسنة و إنه فی الآخرة لمن الصالحین دادیم او را در دنیا نبوت و خلت و کتاب و حکمت و در پیری فرزند و در آن جهان خود از نواختگان است و نزدیکان اگر کسی گوید چه حکمت است که ابراهیم را گفتند أسلم جواب داد اسلمت و مصطفی را گفتند فاعلم و او نگفت که علمت جواب آنست که اگر مصطفی علیه السلام خود جواب نداد رب العالمین وی را نیابت داشت و از بهر وی جواب داد گفت آمن الرسول و الایمان هو العلم بالله سبحانه و تعالی و این تمامتر است از حال ابراهیم که ابراهیم از عین تفرقت جواب داد از بهر آن خود گفت و مصطفی علیه السلام در نقطه جمع بود در حق برسیده و خود را در حق گم کرده لا جرم حق او را نیابت داشته و آنچه وی را گفتنی است حق از بهر وی گفته اینست فتوای نبوت که من کان لله کان الله له پیر طریقت گفت من کان لله تلفه کان الله خلفه و گفته اند که از ابراهیم استسلام خواستند و استسلام از اعمال بنده است غایت آن پیدا و حد آن معلوم ازین جهت گفت أسلمت باز از مصطفی علیه السلام علم خواستند و علم از افعال بنده بیرونست و حد آن نامفهوم است و غایت آن ناپیدا باین سبب نگفت که علمت جواب سوم آنست که أسلمت از ابراهیم صورت دعوی داشت لا جرم برهان آن دعوی از وی طلب کردند و آن همه بلیات بسر وی فرود آوردند از امتحان وی بنفس و مال و فرزند و مصطفی علیه السلام از راه دعوی برخاست و ادب حضرت نگه داشت تا احدیت او را در حفظ و رعایت خود بداشت و زان بلیات هیچ بر سر وی نگماشت قوله تعالی و وصی بها إبراهیم الآیة وصی و اوصی هر دو خوانده اند بی الف قراءت عامه است و با الف قراءت مدنی و شامی و هر دو لغت قرآن است و بمعنی یکسان قال الله تعالی و أوصانی بالصلاة و الزکاة و قال تعالی و وصینا الإنسان بوالدیه و الوصیة فی اللغة الایصال یعنی ان الموصی اوصل امره الی الموصی الیه و وصی بها این هاء کنایت است از ملة ابراهیم و ملة ابراهیم دین اسلام است و کیش پاک خود را وصیت کرد ابراهیم که دین حق اسلام است و خدای عز و جل شما را این دین برگزید و به پسندید آن را ملازم باشید و زان بمگردید تا زنده باشید ابراهیم این وصیت کرد و در اعقاب و احفاد وی این وصیت بماند و هیچ بریده نگشت چنانک الله گفت تعالی و تقدس و جعلها کلمة باقیة فی عقبه و یعقوب پسران خود را همین وصیت کرد و پسران ابراهیم هشت بودند اسماعیل بود از هاجر و اسحاق از ساره و مدین و مداین و یغثان و زمران و یشق و سوح این هر شش از فطور ابنة یقطن الکنعانیه بودند و فرزندان یعقوب دوازده بودند روبیل و شمعون و لاوی و یهودا و ریالون و شجر و دان و یغثالی و جاد و اسر و یوسف و ابن یامین اصل همه بنی اسراییل ایشان بودند مصطفی علیه السلام گفت بعثت علی اثر ثمانیة آلاف نبی اربعة آلاف من بنی اسراییل و آنچه گفت فلا تموتن نه نهی از مرگ است که آن در قدرت و فعل کس نباشد تا با آن مخاطب بود لکن معنی آنست که الزموا الاسلام حتی اذا ادرککم الموت صادفکم علیه میگوید دین اسلام را ملازم باشید و زان بمگردید تا چون مرگ در رسد شما را بر اسلام بیند پس نهی از برگشتن از دین اسلام است نه از مرگ فضیل عیاض گفت اسلام اینجا بمعنی حسن الظن است ای فلا تموتن الا و انتم مسلمون ای الا و انتم محسنون بربکم الظن و به قال النبی لا یموتن احدکم الا و هو یحسن بالله الظن یحیی اکثم را بخواب دیدند گفتند خدای عز و جل با تو چه کرد گفت در موقف سؤال بداشت مرا و گفت یا شیخ دیدی که چه کردی گفت عظیم بهراسیدم آن گه گفتم بار خدایا از تو نه این خبر دادند گفت چگونه گفتم عبد الرزاق مرا خبر داد از زهری از انس از رسول از محمد از جبرییل از تو خداوندا که گفتی من با بنده آن کنم که از من چشم دارد و بمن گمان برد و من گمان بردم که بر من رحمت کنی الله تعالی گفت جبرییل راست گفت محمد راست گفت انس راست گفت زهری راست گفت عبد الرزاق راست گفت رو که ترا آمرزیدم و بر تو رحمت کردم و فی خبر مسند ان رجلا یؤمر به الی النار فاذا بلغ ثلث الطریق التفت فاذا بلغ نصف الطریق التفت و اذا بلغ ثلثی الطریق التفت فیقول الله تعالی ردوه ثم یسأله و یقول لم التفت فیقول لما بلغت ثلث الطریق تذکرت قولک ربک الغفور ذو الرحمة فقلت لعلک تغفر لی و لما بلغت نصف الطریق ذکرت قولک و من یغفر الذنوب إلا الله فقلت لعلک تغفر لی فلما بلغت ثلثی الطریق تذکرت قولک قل یا عبادی الذین أسرفوا علی أنفسهم لا تقنطوا من رحمة الله فازددت طمعا فیقول الله تعالی اذهب فقد غفرت لک أم کنتم شهداء إذ حضر یعقوب الموت شهود و حضور بمعنی متقارب اند و فرق آنست که حضور در اغلب استعمال بذات بود و شهود هم در ذات بود و هم در عنایت و هم در گفتار و سبب نزول این آیت آن بود که علماء جهودان گفتند به مصطفی ع که پدران ما ما را بدین جهودی فرمودند و وصیت کردند تا از آن بنگردیم و یعقوب پسران خود را همین وصیت کرد آن گه که از دنیا بیرون شد رب العالمین ایشان را دروغ زن کرد باین آیت و گفت أم کنتم شهداء ام در موضع استفهام است میگوید شما حاضر بودید آن گه که بیعقوب مرگ آمد إذ قال لبنیه و پسران خود را میگفت که چه پرستید پس از من ما تعبدون گفت و من تعبدون نگفت از بهر آنک ما بر هر جوهری افتد که نه جانور باشد چون سنگ و درخت و آتش و آفتاب و مانند آن و من بر آن نیفتد و کافران این چیزها معبود خود ساخته بودند یعقوب خواست که بر باطن و معتقد پسران رسد که ازین چیزها در دل دارند که پرستند و بلفظ من بر نگفت که آن گه چون تلقین بودی ایشان را و ایشان خود همه زیرکان و موحدان بودند گفتند نعبد إلهک و إله آبایک خدای ترا پرستیم و خدای پدران تو ابراهیم را اسماعیل و اسحاق عم را پدر خواند که اسماعیل پدر تازیان است و اسحاق پدر عبرانیان و این روایت چنانک خاله را مادر خواند در سورة یوسف فقال و رفع أبویه علی العرش رسول خدا گفت صلی الله علیه و آله و سلم عم الرجل صنو ابیه برادر پدر هم شاخ پدر است إلها واحدا نصب علی الوصف گویند و حرمت داشت پدر را و بزرگی قدر او را إلهک گفتند و الهنا نگفتند پس از اسلام خویش نیز خبر باز دادند بر سبیل تبعیت گفتند و نحن له مسلمون و ما مسلمانان ایم و او را گردن نهادگان تلک أمة قد خلت الآیة حدیث گذشتگان در گرفت و ازیشان خبر باز داد آن گه به مصطفی گفت ایشان گروهی اند که برفتند و قومی که گذشتند لها ما کسبت ایشانراست آنچه کردند و آنچه کردند خود را کردند کرده خود ببردند و لکم ما کسبتم و لا تسیلون عما کانوا یعملون و شما راست آنچه کنید و کرده خویش برید شما را بنیکو کاری ایشان نه نوازند چنانک شما را از جرمهای ایشان نپرسند و لفظ امت را در قرآن وجوه مختلف گفته اند اگر چه همه متقارب اند و معانی همه بیک اصل باز می گردد و آن اصل جماعت مردم است که بر چیزی گرد آیند قال الله تعالی کان الناس أمة واحدة ای صنفا واحدا فی الضلال جای دیگر گفت إلا أمم أمثالکم ای اصناف مثلکم یعنی کل صنف من الدواب و الطیر مثل بنی آدم فی المعرفة بالله و طلب الغذاء و توقی المهالک و التماس الرزق و شرح این اصل که گفتیم آنست که در قرآن امت است بمعنی حین چنانک گفت تعالی و تقدس و ادکر بعد أمة ای بعد حین و قال تعالی و لین أخرنا عنهم العذاب إلی أمة معدودة ای سنین معدودة و اصل آن جماعت مردم اند که در زمان و هنگام موجود بودند پس چون آن جماعة برسیدند و نماندند آن زمان که در آن موجود بودند بنام ایشان باز خواندند و همچنین در قرآن امت است بمعنی امام چنانک گفت إن إبراهیم کان أمة قانتا لله حنیفا ای اماما یقتدی به الناس یعنی که امام سبب اجتماع مردم بود که بر او مردم جمع آیند و بر پی وی روند یا در وی خصال پسندیده چندان بود که در یک امت باشد از این جهت او را امت خواندند و در قرآن امت است بمعنی جماعت علما چنانک گفت و لتکن منکم أمة یدعون إلی الخیر و امت است بمعنی دین چنانک گفت إنا وجدنا آباءنا علی أمة و این هم بر طریق مجاورت است یعنی که خلق درو جمع شوند و مسلمانان را امت محمد باین معنی گفتند که در دین اسلام مجتمع شوند پس اصل این کلمه جماعة مردم است و صنف ایشان چنانک در اول گفتیم قوله تعالی و قالوا کونوا هودا أو نصاری تهتدوا الآیة آن جهودان مدینه اند و ترسایان نجران جهودان بمؤمنان گفتند که بر دین ما باشید که راه راست اینست ترسایان گفتند نه که بر دین ما باشید که راست راهی درین است رب العالمین گفت نه آن و نه این بل که دین ابراهیم گزینید و پس روی او کنید که وی حنیف است یعنی پاک دین و موحد ما را یکتا گوی یکتا دان گفته اند که حنیف نامی است موحد را و حاجی را و ختنه کرده را و قبله دار را قتاده گفت من الحنیفیة الختان و تحریم نکاح الاخت و هر چند که پیغامبران پیش از ابراهیم بر دین اسلام بودند و بر راست راهی اما ابراهیم را علی الخصوص باین نام حنیف منسوب کردند که امام و مقتدا و پیشوای خلق در دین جز وی نبود و جهانیان را جز باتباع وی نفرمودند چنانک جای دیگر گفت فاتبعوا ملة إبراهیم حنیفا و ما کان من المشرکین

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.