شمارهٔ ۲۲۵
م میلی
0
Altın Yaprak
آگه از لذت غم تا من دیوانه شدم
آشنا با غم او وز همه بیگانه شدم
تا کسی منع من از رفتن کویش نکند
شادمانم که به دیوانگی افسانه شدم
جا ندارد به دلم آرزوی وصل دگر
که لبالب ز می عشق چو پیمانه شدم
نشدم با خبر از لذت خنجر زدنش
بس که بیهوش ازان وضع یتیمانه شدم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş