شمارهٔ ۷۸
م میلی
0
Altın Yaprak
در پهلوی اغیار به هر سو نظری داشت
گویا ز نهان آمدن من خبری داشت
دی گفت بسی حرف وفا روی برویم
گویا که به من روی و سخن با دگری داشت
آرام ازو جذبه شوق که چنین برد
کامروز سراسیمه به هر سو گذری داشت
چون دید مرا یار برافروخت ز خجلت
گویا ز ستمهای رقیبان خبری داشت
میلی نگه از یار ندیدم دم رفتن
پنداشتی از ماتم من چشم تری داشت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş