شمارهٔ ۲۲ - ممدوح شناخته نیست
م میلی
0
Altın Yaprak
غمکده چشم را دیده گریان شکست
سست بنا خانه ام از نم توفان شکست
در دم افغان مرا خوی تو آمد به یاد
در دل آزرده ام ناوک افغان شکست
سینهآزرده ام بس که ز افغان پر است
نخل خدنگ ترا غنچه پیکان شکست
شد به ره آرزو پای سلامت فگار
بس که ز سنگ بتان شیشه ایمان شکست
آنکه به باغ کرم کی به دل خصم هم
خار تمنا ازان گلبن احسان شکست
ژاله فشان ابر زد با کف تو لاف جود
برق زدش بر دهان کش همه دندان شکست
کوه وقارش فکند سایه چو بر آسمان
گشت دو تا پشت قوس کفه میزان شکست
ابر وقار ترا سایه چو لنگر فکند
درج گهر چون حباب در دل عمان شکست
کاسته گردد چو بدر بی سر و پا چون سپهر
هرکه به خوانت نمک خورد و نمکدان شکست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş