حکایت شمارهٔ ۵۰
م محمد بن منور
0
Altın Yaprak
خواجه ابومنصور و رقانی کی وزیر سلطان طغرل بود بیمار شدچون کارش تنگ درآمد شیخ را و استاد امام ابوالقسم قشیری را بخواند و گفت من شما را دوست داشته ام به شما یک حاجت دارمچون من در پرده شوم شما هر دو بزرگ بسر خاک من چندان مقام کنید که من از عهدۀ سؤال بیرون آیم بقوت شما هر دو از وی قبول کردند چون برحمت خدای تعالی پیوست شیخ ما با استاد امام در پیش آن کار ایستادند چون به گورستان رسیدند هنوز خاک فرو نبرده بودند استاد امام شیخ را گفت کی هنوز خاک فرونکنده اند تو مقام کن تا من مردمان را بازگردانم خاک تمام شد و خواجه بومنصور را دفن کردند شیخ برخاست و گفت تمام شد و برفت چون باستاد امام رسید استاد امام گفت پس آن وصیت که کرده بود شیخ چه فرمود شیخ گفت رسولان آمدند و سؤال کردند آن یکی فرا آن دیگر گفت نمی بینی که کیست بر سر خاک این بگفتند و برفتند چون ایشان برفتند ما نیز برفتیم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş