شمارهٔ ۵۰ - حکایت
آ آذر بیگدلی
0
Altın Yaprak
در ایام قطب زمان بایزید
که بودش یقین از گمان بر مزید
یکی گفت با گبر آتشکده
که ای کشته کیشت آتش زده
نه ای جغد آهنگ ناخوش چرا
سمندر نه ای شوق آتش چرا
بیا راه اسلامیان پیش گیر
ببین کیش ما ترک آن کیش گیر
که تا ابر رحمت به گل باردت
ز شوره زمین گل به بار آردت
به پاسخ چنین گفت آن پیر گبر
که خورشید تا کی بپوشم به ابر
مسلمان اگر بایزید است آه
ز من تا به اسلام دور است راه
شب از سجده گردیده خم پشت او
مجدر ز سبحه سر انگشت او
فلک حال او آرزو می کند
نیاید ز من آنچه او می کند
ور اسلام این است ای آموزگار
که می بینم از مردم روزگار
همان به کز آتش فروزم چراغ
نگیرم ز اسلام دیگر سراغ
به آتش بود گرم پشتم به روز
شبم بزم از آتش شود دلفروز
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş