حکایت شمارهٔ ۵۹
م محمد بن منور
0
Altın Yaprak
خواجه اسمعیل مکرم گفت که روزی در راهی می رفتم در نشابور شیخ بوسعید مرا پیش آمد سلام گفت جواب خوش باز داد من برعقب وی می رفتم و در پای و رکاب او نگاه می کردم به خاطرم بگذشت که کاشکی شیخ مرا دستوری دادی تا بوسی بر پای او دادمی در حال شیخ عنان اسب بازکشید تا در وی رسیدم شیخ پای از رکاب بیرون کرد و در پیش من داشت بوسی بر پای شیخ دادم پس اسب براند و من برفتم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş