حکایت شمارهٔ ۸۳
م محمد بن منور
0
Altın Yaprak
خواجه علیک گفت که در نشابور بودم مرا هوای شیخ پدید آمد در یک شبانه روز بمیهنه آمدم خواستم که غسلی کنم همچنان به پای افزار پیش شیخ آمدم شیخ در دکان مشهد نشسته بود گفت کرسی بیارید تا پای افزار اینجا بیرون کند شیخ گفت آن را بیارید پای افزار بخدمت شیخ بردند شیخ بوس برداد و پای تا به بستد و بروی مالید و گفت بزرگ باشد هرک برای این حدیث یک قدم بردارد آنگه گفت تا نپنداری کی تو آمدۀ ما ترا آوردیم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş