شمارهٔ ۱۰۳
م محمدحسین غروی اصفهانی
0
Altın Yaprak
من به ناخن غم سینه می خراشم
فی المثل چه فرهاد کوه می تراشم
خاکساری تو کرده فرش راهم
غمگساری تو صاحب فراشم
گر ز دست جورت ناله ای بر آرم
بر سر جهانی خاک غم بپاشم
دور باش غیرت رانده آن چنانم
کز ره خیالت نیز دور باشم
ای لب و دهانت رشک چشمۀ نوش
چاره ای و رحمی زانکه ذو العطاشم
روی نازنینت بوی عنبرینت
راحت معادم عشرت معاشم
بند بندم از غم همچو نی بنالد
در هوای کویت بس که در تلاشم
مفتقر ندارد جز کلافۀ لاف
این بود متاعم وین بود قماشم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş