ای شمع جهان افروز بیا وی شاهد عالم سوز بیا ای مهر سپهر قلمرو غیب شد روز ظهور و بروز بیا…
هر کس که بعهد وفا نکند پس دعوی صدق و صفا نکند عشق تو قرین بسی رنجست رنجور تو فکر دوا نکند…
تا شد آواره ز اقلیم حقیقت پدرم من از آن روز در این وادی غم در بدرم نه چنان واله و سرگشته در این بادیه ام که ببانگ جرسی راه به جایی ببرم…
بریدم از همه پیوند و بر تو دل بستم به مهر روی تو با مهر و ماه پیوستم مرا ز ساغر ابرویت آنچنان شور ی ست که بی تملق ساقی خراب و سرمستم…
چون خم عشق ازل تا به ابد می جوشم باده خانگی از خون جگر می نوشم بگشا چهره مگر مشکل ما بگشایی ورنه من بر حسب همت خود می کوشم…
من به ناخن غم سینه می خراشم فی المثل چه فرهاد کوه می تراشم خاکساری تو کرده فرش راهم غمگساری تو صاحب فراشم…
من بینوا ز بی برگ و بری اگر بمیرم سر پر ز شور از خاک در تو بر نگیرم ز کمند عشق هرگز نبود مرا گریزی چه کنم ز حلقه خم به خم تو ناگزیرم…
به هوای کوی تو آمدم که رها ز بند هوا شوم به امید روی تو آمدم مگر از تو کامروا شوم نه رها ز بند هوا شدم نه ز یار کامروا شدم نه چنان دچار بلا شدم که دگر بفکر دوا شوم…
سروش غیب دوشم نکته ای را گفت در گوشم که تا صبح قیامت برد تاب از دل ز سر هوشم مناز ای ساقی مجلس به نوشانوش پی در پی که من از ساغر ابروی شاهد باده می نوشم…
ز اقلیم حقیقت تا طبیعت رخت بر بستم چنان سرگشتگی دیدم که گم شد رشته از دستم به زندان تن و بند زن و فرزند افتادم به آرامی نخفتم شب به روز آسوده ننشستم…
بخدا کز تو نگیرم دل و رو برنکنم کافرم چارۀ دل را گر از این در نکنم رسم خوبان جهان گرچه وفاداری نیست بی وفایی ز تو البته که باور نکنم…
لوح دل را جان من از نقش کثرت ساده کن وز برای کلک وحدت لایق و آماده کن باد نخوت کن بدر از سر بنه بر پای خم روی صدق و ساغری را از صفا پر باده کن…
در جهان نشنیده ام تا بود این چرخ کبود کز سلیمان اهرمن انگشت و انگشتر ربود دست بیداد فلک دستی جدا کرد از بدن کز نهاد عالم امکان بر آمد داد و دود…
سیل غم حمله چنان کرد که آب از سر رفت نوجوان اکبر رفت خشک لب با دل تفتیده و چشم تر رفت روح پیغمبر رفت…
آن دل که بیاد شما نبود شایستۀ هیچ بها نبود از هاتف غیب شنیدستم حرفی که بحال خطا نبود…
15 / 226 gösteriliyor