شمارهٔ ۱۰۴
م محمدحسین غروی اصفهانی
0
Altın Yaprak
من بینوا ز بی برگ و بری اگر بمیرم
سر پر ز شور از خاک در تو بر نگیرم
ز کمند عشق هرگز نبود مرا گریزی
چه کنم ز حلقه خم به خم تو ناگزیرم
به غلامی درت مفتخر م مرانم از در
که بجز در تو حاشا در دیگری پذیرم
من اگر به حلقه بندگی ات به زیر بندم
نه عجب که باج از تاج کیان اگر بگیرم
من و ساز عشق تا زهره به کف کمانچه گیرد
من و نغمه گرچه بهرام فلک زند به تیرم
من و نسخۀ جمال تو و دفتر خیالم
من و نقشه مثال تو و لوحه ضمیر م
شده سینه ام ز سینا ی غمت ز ناله چندان
که عجب نباشد ار عرش بنالد از نفیر م
به یکی نظاره ای کعبه حسن چاره ای کن
که به مستجار کوی تو هماره مستجری ام
به هوای گلشن روی تو مفتقر جوان ست
چه کنم که طالع تیره ز غصه کرده پیرم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş