شمارهٔ ۱۰۶
م محمدحسین غروی اصفهانی
0
Altın Yaprak
سروش غیب دوشم نکته ای را گفت در گوشم
که تا صبح قیامت برد تاب از دل ز سر هوشم
مناز ای ساقی مجلس به نوشانوش پی در پی
که من از ساغر ابروی شاهد باده می نوشم
زلال چشمۀ حیوان ترا ای خضر ارزانی
که من زان لعل میگون زندۀ سرچشمۀ نوشم
شراب عشق شوری در سرم افکنده ای شیرین
که چون فرهاد تلخی های دوران شد فراموشم
عجب نبود گر از معمورۀ حسن تو ویرانم
ز مینای تو سرمستم ز سینای تو مدهوشم
بود بار گرانی سر ز سودای تو ای سرور
به قربان سرت گردم بگیر این بار از دوشم
منم دستانسرای گلشن وحدت به صد الحان
ولیکن عشوه های شاهد گل کرده خاموشم
هزاران نکته باریک تر از موی می بینم
در آن موی میان لیکن ز بیم فتنه می پوشم
گشایش گرچه در کوشش بود ای عارف سالک
من این ره را نمی پویم در این معنی نمی کوشم
قمار عشق می بازم به یاد دوست می نازم
خوشا روزی که بینم آن دلارا را در آغوشم
به گردن می رسد جوش و خروش مفتقر آری
که چون نی می خروشم گاه چون می گاه می جوشم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş