شمارهٔ ۱۰۸
م محمدحسین غروی اصفهانی
0
Altın Yaprak
بخدا کز تو نگیرم دل و رو برنکنم
کافرم چارۀ دل را گر از این در نکنم
رسم خوبان جهان گرچه وفاداری نیست
بی وفایی ز تو البته که باور نکنم
ناله دانم ندهد سود و به جایی نرسد
من که جز ناله ندارم چکنم گر نکنم
سیل اشک من سودا زده بنیاد کن است
لیک با شعلۀ دل دامن خود تر نکنم
روزگاریست چنان تیره تر از شب که دگر
بیم یک روزی از این روز سیه تر نکنم
زندگانی که بسر رفته به بی سامانی
نه عجب گر پس از این فکر تن و سر نکنم
دل که آیینۀ صافیست چه خوش باشد اگر
به غم و غصۀ بیهوده مکدر نکنم
دولت طبع روان ملک خداداد من است
میل دارایی دارا و سکندر نکنم
مفتقر خرقۀ فقر است گرامی دارش
که به دیبای ملوکانه برابر نکنم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş