شمارهٔ ۵۵
م محمدحسین غروی اصفهانی
0
Altın Yaprak
هرچه آید بسر ما همه از دوری تو است
بانگ رسوایی من نیز ز مستوری تو است
این خماری که مرا بر سر سودا زده است
نشیه غمزۀ آن نرگس مخموری تو است
عاشق سیب ز نخ را نبود درمانی
ور بود بادۀ رمانی انگوری تو است
بلبل نطق مرا تا بدم نفخۀ صور
هوس زمزمه بر شاخ گل سوری تو است
رنج رنجور ترا گنج محبت ز پی است
نه عجب گر دل من عاشق رنجوری تو است
رو مگردان ز من تیره دل ای چشمۀ نور
که مرا روشنی دل ز رخ نوری تو است
مفتقر ما همه آلایش پیدا و نهان
طالب مرحمت معنوی و صوری تو است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş