شمارهٔ ۶۳
م محمدحسین غروی اصفهانی
0
Altın Yaprak
ما را به جهان جز به تو کاری نبود
جز بر کرمت امیدواری نبود
بیتابی عاشق بود از قلب سلیم
زیرا که سلیم را قراری نبود
مست تو بجز دم ز انا الحق نزند
در خاطرش اندیشۀ داری نبود
دل نخلۀ طور است چه غوغا کو را
جز سر انا الحق برو باری نبود
آیینۀ دل را که ز وحدت صافی است
جز کثرت موهوم غباری نبود
در کون و مکان دایرۀ وحدت را
جز نقطۀ دل هیچ مداری نبود
آن سینه که سینای تجلای تو شد
در پرده در پس اختیاری نبود
از بادۀ عشق هر که گردید خراب
بر لاف و گزافش اعتباری نبود
در بزم شراب و ساقی گلرخ یار
البته امید هوشیاری نبود
جانا نظری مفتقر کوی ترا
جز فقر و فنادار و نداری نبود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş