شمارهٔ ۷۸
م محمدحسین غروی اصفهانی
0
Altın Yaprak
تجلی کرد یارم تا که گیتی را بیاراید
ولی چون نیک دیدم خویشتن را خواست بنماید
به جز آیینه رویش نبیند روی نیکویش
که آن زیبنده صورت را جز این معنی نمی شاید
کدامین دیده را یارا که بیند آن دلارا
جمال یار را دیدن به چشم یار می باید
از آن زلف خم اندر خم بود کار جهان در هم
مگر مشاطۀ باد صبا زان طره بگشاید
گر آن هندوی عنبرسا مسلمان را کند ترسا
عجب نبود که بر اسلامش ایمانی بیفزاید
تعالی زان قد و بالا که زیر سایۀ سروش
بسی سرهای بی سامان بیاراید بیاساید
نیابد آبرو رویی که بر خاک رهش نبود
ندارد سروری آن سر که بر آن در نمی ساید
بیا تا جان سپارد مفتقر جانا به آسانی
که بی دیدار جانان جان من بر لب نمی آید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş