شمارهٔ ۱۵۱
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
ای لبت زنده کرده نام مسیح
به روان بخشی کلام فصیح
چهره ای داری از شراب صبوح
همچو خورشید نیم روز صبیح
هرچه می خواهی از جفا میکن
که صبیحی و نیست از تو قبیح
از شکر خوش ترست و شیرین تر
سخن تلخ از آن لبان ملیح
دیشبت به رکنابه بود مدار
کرده ای امشب آن کنابه صریح
از تو ماییم خسته و بیمار
دگران جمله سالمند و صحیح
آن صنم می زند خدنگ جفا
محتشم دست و پا چو صید ذبیح
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş