شمارهٔ ۱۶۸
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
فضای کلبه فقر آن قدر صفا دارد
که پادشاه جهان رشگ بر گدا دارد
بخشت زیر سر و خواب امن و کنج حضور
کسی که ساخت سر سروری کجا دارد
دلی که جا به دلی کرد احتیاج کجا
به کاخ دلکش و ایوان دلگشا دارد
ندای ترک تکبر صفیر آن مرغ است
که جا بگوشه ایوان کبریا دارد
وجود ما به امید نوازش تو بس است
که احتیاج به یک ذره کیمیا دارد
شکفته قاصدی از ره رسید ای محرم
برو ببین چه خبر از نگار ما دارد
اگر حبیب تویی مشکلی ندارد عشق
اگر طبیب تویی درد هم دوا دارد
چو کشتیم بدو عالم ز من مجو بحلی
که کشته تو ازین بیش خون بها دارد
بسوز محتشم از آفتاب نقد و بساز
که روز هجر شب وصل در قفا دارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş