شمارهٔ ۲۱
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
روزگاری که رخت قبله جان بود مرا
روی دل تافته از هر دو جهان بود مرا
چند روزی که به سودای تو جان می دادم
حاصل از زندگی خویش همان بود مرا
یاد باد آن که به خلوتگه وصلت شب و روز
دل سراپرده صد راز نهان بود مرا
یاد باد آن که چو آغاز سخن می کردی
با تو صد زمزمه در زیر زبان بود مرا
یاد باد آن که چو می شد سرت از باده گران
دوش منت کش آن بار گران بود مرا
یاد باد آن که به بالین تو شبهای دراز
پاسبان مردم چشم نگران بود مرا
یاد باد آن که دمی گر ز درت می رفتم
محتشم پیش سگان تو ضمان بود مرا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş