شمارهٔ ۲۲۹
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
لعل تو در شکست من زمزمه بس نمی کند
آن چه تو دوست میکنی دشمن کس نمی کند
از سخن حریف سوز آن چه تو آتشین زبان
با من خسته میکنی شعله به خس نمی کند
راحله از درت روان کردم و این دل طپان
می کند امشب از فغان آن چه جرس نمی کند
از خم زلف بعد ازین جا منما به مرغ دل
مرغ قفس شکن دگر میل قفس نمی کند
مرغ دلی که می جهد خاصه ز دام حیله ای
دانه اگر ز در بود باز هوس نمی کند
محتشم از کمند شد خسته چنان که چون تویی
می رود از قفا و او روی به پس نمی کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş