شمارهٔ ۲۴۹
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
بر هر دلی که بند نهاد از نگاه خود
بردش به بند خانه زلف سیاه خود
از راه نارسیده شهنشاه عشق او
عالم به باد داده ز گرد سپاه خود
گردید عام نشاء عشق آن چنانکه یافت
آثار آن چرنده در آب و گیاه خود
زان همنشین ستاره که می تابد از زمین
شرمنده است چرخ ز خورشید و ماه خود
زان شد بلند آتش رسواییم که دوش
نوعی ندیدمش که کنم ضبط آه خود
یک شهر شد به باد دو روزی خدای را
خالی کن از نظار گیان جلوه گاه خود
خوش آن که خود بکشتم آیینی و بعد قتل
نسبت کنی به مدعی من گناه خود
ذوق مرا پیاپی اگر از جفای خویش
هم خود شوی ز جانب من عذرخواه خود
خواهی که دامنت رهد از چنگ محتشم
بردار زود خار وجودش ز راه خود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş