شمارهٔ ۲۹
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
گر به تکلیف لب جام به لب سوده تو را
که به آن شربت آلوده لب آلوده تو را
که به آن مایه جهل این قدرت کرده دلیر
که ز اندیشه دل بر حذر آسوده تو را
که دران نشیه تو را دست هوس سوده به گل
که به رخ برقع شرم این همه بگشوده تو را
زده آن آب که بر خاک وجودت ای گل
که در خانه عصمت به گل اندوده تو را
که به فرمودن آن فعل تواضع فرمای
سجده در بزم گدایان تو فرموده تو را
حزم کزدم ز پذیرفتن تکلیف نخست
که ازین بزم نشینی چه غرض بوده تو را
محتشم خوی تو می داند و از پند عبث
می دهد این همه در سر بیهوده تو را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş