شمارهٔ ۳۰۱
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
عشق کهن به کوی تو می آردم هنوز
واندر صف سگان تو می داردم هنوز
با آن که برده ترک توام حدت از سرشک
الماس ریزه از مژه می باردم هنوز
زو دست قطع اشگ که دهقان روزگار
درسینه تخم مهر تو می کاردم هنوز
آزرد جانم از تو ز آزارهای پیش
جان سازمش نثار گر آزاردم هنوز
غم که دور از من دیوانه نگردد هرگز
آشناییست که بیگانه نگردد هرگز
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş