شمارهٔ ۳۲۱
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
آخر ای بی رحم حال ناتوان خود بپرس
حرف محرومان خویش از محرمان خود بپرس
نام دورافتادگان گر رفته از خاطر تو نیز
از فراموشان بی نام و نشان خود بپرس
چون طبیب شهر گوید حرف بیماران عشق
گر توان حرفی ز درد ناتوان خود بپرس
من نمی گویم بپرس از دیگران احوال من
از دل بی اعتقاد بدگمان خود بپرس
شرح آن زاری که من بر آستانت می کنم
از کسی دیگر مپرس از پاسبان خود بپرس
یا مپرس احوال من جاییکه باشد مدعی
یا به تغییر زبان از هم زبان خود بپرس
محتشم بر آستانت از سگی خود کم نبود
حالش آخر از سگان آستان خود بپرس
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş