شمارهٔ ۳۳۱
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
رخش شمعی است دود آن کمند عنبر آلودش
عجب شمعی که از بالا به پایان می رود دودش
دمی در بزم و صد ره می کشد از بیم و امیدم
عتاب عشوه آمیز و خطاب خنده آلودش
میان آب و آتش داردم دیوانه وش طفلی
که در یک لحظه صد ره می شوم مقبول و مردودش
چو گنجشگیست مرغ دل به دست طفل بی باکی
که پیش من عزیزش دارد اما می کشد زودش
من زا لعبت پرستیها دل بازی خوری دارم
که دارد کودکی با صد هزار آزار خشنودش
بسی در تابم از مردم نوازیهای او با آن
که می دانم به جز بی تابی من نیست مقصودش
طبیب محتشم در عشق پرکاریست کز قدرت
به الماس جفا خوش می کند داغ نمک سودش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş