شمارهٔ ۴۴
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
چند چشمت بسته بیند چشم سرگردان من
چشم بگشا ای بلاگردان چشمت جان من
جان مردم را خراشید آن که حک کرد از جفا
حرف راحت را ز برگ نرگس جانان من
تا چرا چشم تو پرخون باشد و از من پرآب
میشود کور از خجالت چشم خون افشان من
گشت مژگان تو یکدم خون چکان وز درد آن
مانده تا روز قیامت خون فشان مژگان من
آن که از عین ستم زد زخم بر آهوی تو
مردم چشم مرا خون ریخت در دامان من
ناله ات کرد آن چنان زارم که امشب از نجوم
آسمان را پنبه در گوش است از افغان من
تا مرا باشد حیات و محتشم را زندگی
ریحت ای گل زان او بادا و دردت زان من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş